
شاید تو این لحظه همان حسی که من دارم را داشته باشید. فشار عصبی زیاد قطع ارتباط با دیگران و نیز حالت جنگ گریزی که فعال شده است. در این حالت مغز بیشتر از همیشه آماده بقاست و تحلیل می کند. فکر ها دائماً حجوم می آورند. اصلاً نمیدانید انتهای داستان چه میشود. پس مغز تحت فشار است و از لحاظ روحی نیز در حال زخم برداشتن است، همچین زخم های گذشته را یاد آوری می کند. شاید مثل من تنها هستید و حتی ذره ای نیاز عاطفی شما تامین نمیشود یا شغلی مثل من که اینترنتی است دارید و در لبه نابودی هستید و برای بقا میجنگید. در حال حاضر هم نجات دهنده ای نیست و افسردگی دارد قدرت میگیرد. در این جهنم چه میتوان کرد؟ بی حوصلگی حاکم همه چیز شده و حتی حوصله خودتان هم ندارید. از تفریحات جدا شدید یا حتی دوستان خودتان را هم درست نمیبیند. در انتها روان در حال آزار است. کارکرد بی وقفه مغز روح را خسته کرده و همینکه کسی نیست تا کلمه ای حرف بزنید شما را پر کرده در حال انفجار هستید. یک فاصله در ذهن در حال ایجاد است. در این زمان حرف زدن با یک غریبه نیز میتواند شما را کمی آرام کند که آن غریبه هم در دسترس نیست. فکر میکنم ما با ارتباط هایمان و نیز کارکردن یا تفریحات به روح استراحت می دهیم اما اگر همین استراحت در انزوا باشد باز هم خسته کننده است. در آخر اگر این روند ادامه پیدا کند به گسست روان یا فروپاشی روانی میرسد و این خوب نیست، یک گسل در ذهن شما اصلاً خوب نیست، در ذهن من هم خوب نیست.
چه راهی برای جلوگیری وجود دارد؟
اگر فضا عادی باشد یک تراپیست یا روانپزشک حرفه کمک می کند اما فعلا در حالت غیر عادی هستیم. اگر روزی حالتی عادی در اجتماع بود این پست کاربرد ندارد با این حال برای همین لحظه چند کار برای جلوگیری فروپاشی روان میخواهم بگویم.
واقعیت در حال حاضر اسم باکلاس برنامه نویس هم بهم کمک نمیکند و نمیتوانم به مغز خودم دروغ بگویم پس در این حالت بیکار و تنها هستم و شرایطی که اگر با شش ماه پیش مقایسه کنم در آن زمان پادشاهی میکردم اما الان منزوی هستم.
در ابتدای کار قبول کردم که روانی شدم شاید همین دیواره های ذهنم را با نخ کوچکی بهم ثابت نگه داشته است که بیشتر گسل پیدا نکند.
در مرحله بعدی کمی به ارتباط فامیلی روی آوردم چون یکماه بود که دیگر به دوستانم دسترسی نداشتم، قبول دارم که هیچی مثل رفیق خود آدم نمیشود اما شاید دختر یا پسر خاله ای مثل خودتان داشته باشید که روزگار را بگذرانید.
در شماره تلفن ها دنبال افراد خیلی قدیمی تر بگردید شاید آن انتها نیز آدم هایی برای صحبت کردن پیدا کنید.
نوشتن هم کمک می کند تا الان ۳۲ قسمت در نت گوشی خود نوشتم، از چیز های خنده دار تا عمیق ترین زخم هایی که دارم.
در این حالت هیچوقت به ذهن خود دروغ نگویید چون ذهن شما نسبت به شما گارد میگیرد ،فکر نمی کنم جملات مثبت در این حالت به شما کمک کند اما آهنگ ها یا پادکست های ملایم چیزی که با فاز الان شما یکسان باشد و کمی شمارا بهبود دهد مناسب است.
زمانی را به فیلم یا سریال دیدن بگذرانید پیشنهادم فیلم هایی است که مربوط به یک دنیای دیگر باشد ، دنیای که حس دیگری داشته باشد. بگذارید دنیای سریال شمارا ازین جهان جدا کند و به دنیای دیگری بروید، پیشنهادم ژانر مورد علاقه خودتان است میتواند عاشقانه یا فانتزی باشد یا یک فیلم علمی تخیلی در کهکشان دیگر.
کتاب نیز گزینه خوبی است خواندن متن کلماتی را در ذهن شما فرو میکند که از صدا های اضافی مغز جلوگیری میکند و نیز چیزی به شما و دانسته هایتان اضافه میشود.
در مورد روابط عاطفی شاید که اینکه منم الان تنها هستم کمکی کند که هم را درک کنیم و از احساس تنهایی جدا شویم با این حال امید داشته باشید حتما در آینده غریبه ای همه زندگی شما خواهد شد که این روزها خاطره شوند.
در مورد کار یا بیکاری باید بگویم من چند سایت در تهران ساختم یکی هم در آبادان و آخرین هم در ابتدای سال پیش در امارات و چیزی که بود در ابتدا پروژه جنگ ۱۲ روزه اتفاق افتاد که پروژه دو ماه بیشتر زمان برد اما در این جنگ به علت هایی که خودتان میدانید آن پروژه نابود شده، شاید اولین پایگاه خارج کشور من طی ۱۲ ماه از بین رفت، یادم میوفته می خندم اما الان یک پروژه شروع کردم بنام پروژه الکی که خودم را سرگرم کنم. شما هم یک کار الکی پیدا کنید که سرگرم شوید.
بخود بگویید من بدتر از اینها را دیدم من زندگی کردن در جهنم را بلدم!
من اعتقادات خاصی ندارم اما شاید این جمله هم کمک کند `خدایا این صداها را از مغز من بیرون کن`
و در آخرین چیزی که به ذهنم کمک میکند تا ادامه دهم وقتی یک نمودار سقوط میکند در انتهای تاریکی وقتی به کف می رسد و ثابت میشود بعد از آن تاریکی حتما صعود و رشدی هست که از قله قبلی بالاتر می رود، واقعیت این است که آدم مثل یک ماشین نیست که وقتی جوش می آورد بزند کنار تا خنک شود یا جرثقیل آن را حمل کند، انسان میتواند با موتور جوش آورده هم ادامه دهد، همین ادامه دادن با روح و روان جوش آورده آن را مستحکم و امیدوار میکند تا به جای بهتری برسد و در حال حرکت خود را بازسازی کند.
نکته آخر اینکه تنها نیستید شاید درد های مشترک التیامی برای قلب ها باشد که ما را بهم نزدیک می کند تا ازین روزها گذر کنیم.
// اینها را وسط جنگ نوشتم در اوج نا امیدی، دقیقا وقتی که همه چیز از هم داشت فرو میپاشید، اما الان کمی حالم بهتر است ، انگار یاد گرفتم وسط جهنم زندگی کنم، تفاوتش هم این است که میشه با درد کشیدن خندید، میشه گفت چه هیزم های باحالی، البته کمی هم پوستم کلفت شده با این حال امید دارم به غریبه و موهای نازش، باور دارم وسط جهنم هم میشه عشق را زندگی کرد، من هرشب میمیرم و دوباره صبح زنده میشوم، پولی هم دیگر نمانده اما امید هست حتی اگر امیدم را از دست دهم بازم تلاش میکنم، چون من ازون پسرا بودم که بجای ترسیدن حداقل حرف دلمو به فرد مورد علاقه ام میزدم که بعدا در دلم نماند، هنوزم همینطوری هستم، دوست دارم در حال راه رفتن بمیرم. کلا با عشق و علاقه همه چیز ها را میسازم، خیلی سختی کشیدم، اما میدونم تو محدودیت ها بهترین عشق ها و بهترین رابطه ها و بهترین ابزار ها ساخته میشوند. در حال حاضر آن نیمه از من نیست در جیبم هم پولی دیگر نمانده اما حداقل چیزی که میتونم در این جهنم درست کنم یک آتش عاشقانه است با دستان خالی که دور هم گرم شویم و به درد های الکی بلند بلند بخندیم...