
بعضی وقتها هم زندگی استپ میشود و نیاز داری چیز جدیدی کشف کنی؛ از آن کشفها که بگویی: «اوف، عجب چیزیه!»
معمولاً وقتی همه چیز تکراری میشود، دنبال چیزهای جدید میگردم: کافه جدید، غذای جدید، طعم جدید. بعضی وقتها هم آن طعم تلخ است، اما ارزش تجربه را دارد. طعمها به ما حرکت میدهند. زندگی شده مثل فوتبال دستی که دستهقوانین توی شانههای فوتبالیستها فرو رفته، و یک توپ سنگی هم ابزار بازیشان شده، و راهی جز عقبوجلو کردن درجا برای یک گل زدن وجود ندارد.
نمیدانم، شاید ساکن بودن برایم سخت است و دوست دارم تجربههای جدید کنم. زندگی هم مسابقهای شده که پایانش مرگ است. گاهی میگویم با این توپ سنگی یک گل برگردان بزنیم که حالی بدیم، و این توپ قوانین از وسط زمین بیرون پرت شود.
چه میشود کرد؟ زندگی هم با محدودیتها پیش میرود. چه کنیم، بنشینیم غصه بخوریم؟ نصف عمرم در شبها فکر و آرزو میکردم در شهری بودم که شبها وقتی خوابم نمیبرد میتوانستم بروم بیرون و قدم بزنم. چه میشد شبها هم مغازهها باز بود؟ یا مثلاً هر وقت دلت بخواهد هر جا بروی، یا «دنگ فنگ» زندگی کمی کمتر میشد.
اهل ناله کردن نیستم، چون بالاخره یک چیزی پیدا میکنم که سرگرم شوم، یا دوستی بیاید که باهم خوش بگذرانیم. اما مدتی از زندگی هم صرف پیدا کردن اینها میشود.
یک سری فیلم هم پیدا کردم به نام Scary Movies که تا الان پنج قسمت را دیدهام. داستان هم این است که فیلمهای معروف ترسناک را مسخره میکند. باحال است، چون آن قسمت تاریک وجودم لذت میبرد. با این حال، تمام بشود دوباره چی پیدا کنم؟
راستی، یک هوش مصنوعی ایرانی پیدا کردم به نام هوشنگ. هر چی بهش بگویی میخنده 😂 فقط مشکلش اینه ده تا پیام میتوانی بدهی، بعدش پولی است. در تواناییهایش هم حل مسئله ندارد؛ فقط میتوانید با هوشنگ بگویید بخندید.