
این روزها بیشتر صبر میکنم.
یک پستی گذاشتم که شخصیت نوشتهها را تحلیل کنم، بعد رفتم تکبهتک نوشتهها را خواندم؛ کلمه به کلمه. برای اینکه آن لحظه را زندگی کنم، یا شاید آن حس را درون خودم نگه دارم.
همه آن نوشتهها تبدیل به روایت میشدند. اینجا دیگر فقط خواننده نبودم؛ انگار خودم هم بخشی از آن روایت شده بودم. هر وقت رشته کلام پاره میشد، دوباره میرفتم اول خط تا دوباره به همان نقطه برسم، چون میدانستم دقیقاً همانجاست که حس واقعی را پنهان کرده.
این روزها بیشتر صبر میکنم.
گاهی یکی کلمههایش شعر میشود و میگذارد میرود. یکی در کودکی عزیزی را از دست داده که حالا یک افراطی درونش شکل گرفته. یکی هم از تنهایی بلند داد میزند، اما کسی فرد تنها را نمیبیند؛ آنها فقط روایت غم تنهایی را میخوانند.
اینبار صبر کردم. حتی آنکه جملههایش تهاجمی بود. میدانی، در آخر به عمق رسیدم: آن هجوم کلمات شاید فریادی بود خطاب به یک شخص خیالی، یک سومشخص. اصلاً حملهای به من در کار نبود. فقط میگفت:
«من زخم خوردهام، لطفاً بهم آسیب نزن.»
به نوجوانانی هم رسیدم که کودکانه روایت میکردند. شاید اول سطحی به نظر میرسید، اما جلوتر که رفتم دیدم این زخمها چقدر ریشه کرده؛ آنقدر که خنده و شوخی شده نقاب اول. دقیقاً همان جایی که خودش را از یک خانواده متوسط یا فقیر میدید، برایم تبدیل شد به فرافکنی؛ انگار داشتم زندگیاش را تجربه میکردم.
یک لحظه با خودم گفتم نکند ذهنم دارد مرا بازی میدهد؛ نکند این آرامش هم یک نقاب باشد، مثل همان خندههای کودکانهای که زخم را میپوشانند.
چندباری خواستم از چیز جدیدی بنویسم، شاید این ذهن آرام بگیرد. اما اینجا هم محاصرهایم. اینبار از کسی شروع کردم که از او خوشم نمیآمد. رفتم و پستهایش را خواندم، اما دیدم او اول اینطور نبوده. اصلاً درباره چیز دیگری داشته حرف میزده. شاید دردش را کسی ندیده که این شده.
لابهلای خاطراتش به متنی رسیدم که نوشته بود:
«برگشتم خانه و دیدم روی برادرم پارچه سفید است. به مادرم گفتم مهدی خوابیده؟ مادرم گفت: مهدی مرده.»
و من بعد از این همه سال هنوز دلم برای مهدی میسوزد.
راستش، دلم هم برای او میسوزد، هم برای مهدی.
هرچه بیشتر به جمع نزدیک میشوم، این صداها بیشتر میآیند. در لایه اول، یک عده هموطن کشته شدهاند و هر طرف روایت خودش را میگوید. اما اینها بههرحال کار داشتند، زندگی داشتند، خانه داشتند. ممکن بود سرباز باشند یا دانشجو. این جان انسان است که ارزشمند است.
در این لحظه، ما از هر لحاظ محاصرهایم. فکر نمیکنم چیزی برای محاصره باقی مانده باشد. اما مرکز این محاصره خود ما هستیم؛ جایی که دردها و مشکلات مثل اشباح ایستادهاند.
پریشب رعد و برقی زد. نوری بزرگ اتاقم را روشن کرد و چند ثانیه بعد صدایش رسید. مادرم ناگهان هراسان از خواب پرید، دوید داخل اتاق و گفت:
«آمریکا حمله کرده؟»
تمام این اتفاق از خواب عمیق او تا این سؤال فقط سه ثانیه طول کشید.
اما من دیگر جواب منطقیای ندارم بدهم.
انگار این خاک نفرینِ منابع دارد؛ و کسی نمیتواند این سود را به همه برساند. و کموبیش در آخر، این نفرین به پای خودِ آدمها هم میرسد.
من در این میان، یک طرف ذهنم در دریاست و جنگی نانوشته که انگار سایهاش روی ذهنها افتاده. طرف دیگر از ذهنم حالت جنگ و گریز را فعال کرده که بقا را انتخاب کند. اما هنوز قسمتی از قلبم این اتفاقات را میبیند:
این آدمهای زخمخورده،
این خاک سرخ،
و این آینهی زخمها
که نمیشود فراموششان کرد.