
دیروز با دوست صمیمیِ دهسالهام، بعد از مدتها تصمیم گرفتیم برای خرید برویم. از این همه اتفاقات خسته بودیم؛ هم من حوصله نداشتم، هم او. پیشنهاد داد با لباس جدید و خرید، روحیهمان هم بهتر میشود.
گفت برویم پاساژ بالای خانهمان؛ هم لباسها را ببینیم و یک ست جدید بخریم، هم یک عطر تازه پیدا کنیم.
من پیشنهاد دادم مستقیم برویم وسط بازار تهران که همهچیز دارد و قیمتها هم تقریباً نصفِ نزدیک خانهمان درمیآید. پس سوار ماشین شدیم و رفتیم بازار ۱۵ خرداد.
دوستم آدم کمحرفی است. معمولاً هر جا میرویم من بیشتر با فروشندهها صحبت میکنم؛ شاید چون قبلاً در بازار کار کردهام و روش مکالمه را بهتر بلدم.
از عطرفروشیها شروع کردیم. اسم چند عطری که دوستم میخواست را به فروشنده گفتم تا تستر بیاورد و ببینیم خوشمان میآید یا نه. فروشنده هم تقریباً پسری همسن خودمان بود، شاید ۲۷–۲۸ ساله؛ دمش گرم، حدود ده عطر را برایمان تست کرد.
دوستم در همین حین دنبال «عطرهای اغواگرانه» سرچ میکرد و هی میگفت بپرس چی دارد. من چون زیاد عطر میخرم میدانستم بیشتر جنبه تبلیغ دارد؛ معمولاً هر عطری که نت پیچیده داشته باشد را اغواگرانه مینامند.
با این حال، برایش چند گزینه پیدا کردم و در نهایت یک Casamorati قرمز، یک Creed Aventus و یک عطر دیگر هم برای مادرش خرید.
من هم چون تقریباً همه را تست کرده بودم، به پیشنهاد فروشنده دو عطر که به ظاهرم میآمد امتحان کردم و در نهایت Tom Ford Ombre Leather را گرفتم.
همهچیز خوب پیش میرفت تا رفتیم وسط بازار برای دیدن لباسها. باورم نمیشد در سال ۱۴۰۴ یک تیشرت ساده، آن هم وسط بازار که باید کمترین قیمت را داشته باشد، ۵۰۰ هزار تومان باشد!
به دوستم گفتم برویم سمت عمدهفروشها که این روزها با توجه به وضعیت بازار، تکفروشی هم میکنند. میان همه مغازهها یکی را پیدا کردیم که هم لباسهای زیبا داشت، هم شلوار و هودی دورس، و جنسهایش تکمیل بود.
دوستم از یک دست لباس خوشش آمد. از نظر سلیقهای کاملاً با هم فرق داریم؛ او بیشتر لباسهای تیره و ست مشکی دوست دارد، برعکس من که ترکیبی با اولویت سفید و رنگهای روشن میپوشم.
او چیزی را که چشمش را بگیرد برمیدارد، اما من دنبال چیزی هستم که زیباترم کند. مدتی است سعی میکنم استایلم را با رنگ پوستم و تیپ بدنیام هماهنگتر کنم.
دوستم دو پیراهن پشمی برداشت؛ یکی کاملاً مشکی و یکی تقریباً طرح قالی قرمز سنتی. دیدم زیاد جالب نیست، نظرم را بردم روی مشکی، اما آن هم تکجیب بود. من از آن آدمهایی هستم که همهچیز باید مرتب و منظم باشد.
پیشنهاد دادم حتی اگر شده، یک رنگ روشن را بپوشد، حتی اگر نخرد. اینجا مکالمه من و فروشنده بیشتر شد. فروشنده گفت:
«اون رنگ روشن رو هم حتی اگه بخره، نمیپوشه!»
گفتم: «اوکیه، حالا چیزی نمیشه. آدم یه بار تن میزنه، یه عکس میگیره، میذاره تو گالریش؛ شاید بعداً نظرش عوض شد.»
از تجربه خودم گفتم؛ قبلاً از رنگ آبی خوشم نمیآمد. یک روز که لباسهایم کثیف بود، مجبور شدم جین آبیام را بپوشم و بیرون بروم. اتفاقی که افتاد این بود که آنقدر بقیه تعریف کردند که فهمیدم این رنگ سازگاری خوبی با پوستم دارد.
کمکم صحبتمان دوستانه شد و حول سلیقه لباس میچرخید. به پیشنهاد من یک لباس خاکستری هم برداشتیم. مشکل دیگر دوستم ضعف در انتخاب کردن است. بعد از رنگ، رسیدیم به سایز؛ من خسته شده بودم و او به دوستدخترش زنگ زد تا نظرش را بپرسد.
در این بین، یک لباس چهارخانه سفید–مشکی دیدم که خوشم آمد و انتخابش کردم. بعد از جمعکردن لباسها، فروشنده عطرها را دید و من هم معرفیشان کردم.
وسط صحبتها، فروشنده پرسید: «چند سالتونه؟»
گفتم: «همسنیم، ۲۸ ساله.»
گفت: «ازدواج کردین؟»
گفتم: «نه.»
گفت: «زمان ما به پسر ۲۸ ساله میگفتن پیرپسر.»
ناخودآگاه گفتم: «Emotional damage!»
دوستم یک نگاه به من کرد.
به فروشنده گفتم: «مهم کارکرده! ببین من الان ۲۸ سالمه، ولی هرکی میبینه میگه ۲۲ سالهام.»
فروشنده گفت آن زمان سریعتر ازدواج میکردند. من هم با دلایل مستحکم(!) جواب میدادم. اگر عمیقتر بخواهم بگویم، آدم کاسبی بود که از سنش فرسودهتر به نظر میرسید. جملهها پشت سر هم میآمد.
در نهایت رفتم بیرون مغازه نفسی بکشم و دوستم هم با خریدها بیرون آمد.
گفت: «طرف نمیگه اون موقع تا چشمشون باز میکردن، یکی دیگه براشون زن میگرفت و تو خونه باباشون بودن تا وقتی مستقل بشن؟»
گفتم: «دیدی؟ بیا بریم جنسها رو مرجوع کنیم حالش گرفته شه!»
خندیدیم و گفتیم ولش کن.
آرامآرام از بازار بیرون میآمدیم و به سمت ماشین میرفتیم. من مدام به این فکر میکردم که شاید درون یک پسره که دارد تو این شرایط پیر میشود. شاید آن روز ۱۰ میلیون خرج کردیم که روحیهمان بهتر شود، اما فهمیدم پیریِ روح با پوشیدن لباس نو شروع نمیشود.
شاید قدیمیها روششان بهتر بود؛
عشق در زندگی بهوجود میآمد،
نه اینکه ما هر روز دنبالش بگردیم.