لعیا یوسفی·۲ روز پیشمهندس اگه کاری داشتی بگو میگم بچهها ردیفش کنناز وقتی کامپیوتر میخوندم، مهندس صدام میکرد. وقتی میرفتم ماموریت و بعدش که ازشون دور شدم هر موقع تماس میگرفت، بدون استثنا این جمله رو می…
مهدی محمدزاده·۱ ماه پیشداستان: «رفاقت یکطرفه»گذشت در رفاقت زیباست، اما اگر همیشه یکطرفه باشد، کمکم آدم را میشکند.
یا اباصالح المهدی·۱ ماه پیشآداب رفاقت و دوستی 1این موضوع باعث شده است که انسانها دریافتن دوستان صمیمی و مورد اعتماد در جامعه...
مهدی محمدزاده·۱ ماه پیشداستان: «یک اشتباه»اگر برای هر اشتباه کوچک، آدمها را حذف کنیم، آخرش تنها میمانیم. انسان بودن یعنی هم اشتباه کنیم، هم فرصت جبران بدهیم.
Sada·۱ ماه پیشدیدار و جبران دِین،، روز نهمامروز برای جبران اون دعوای کودکانه دعوتشون کردم.نمیخواستم دین مهمانی گردنم داشته باشن،رفتم و اومدن.خوش گذشت،اما سرد بود
مجید حسنی·۱ ماه پیشبنبست محلهدو همسایه در محلهی ما ماهها بود با هم کلامی حرف نزده بودند، در پیادهرو به هم رسیدند... یکیشان دستش را جلو برد و گفت: "امروز روز خوبی اس…
مجید حسنی·۱ ماه پیشقولهای ایستادهدو دوست را میشناسم که در ایام جوانی با هم قراری گذاشتند، که تا پایان عمر هرجای دنیا که باشند در یک روز خاص از سال، یکدیگر را ملاقات کنند و…
Sada·۲ ماه پیشتو بگوچقدر جالب. دوستی ۳ ساله گمونم به مو رسید.اون روز رفته بودم خونه دوستم، یه دوست مشترکمون هم اومده بود. آخر کار که یه شوخی کردم با یه شخص دیگ…
مهدی محمدزاده·۲ ماه پیشداستان «رازِ سنگین»حمید و نادر از کودکی با هم بزرگ شده بودند. دوستیشان مثل برادری بود؛ پر از اعتماد، قول و رازهایی که هیچوقت بیرون نمیرفت.نادر همیشه میگفت…