ویرگول
ورودثبت نام
SLH
SLHکدنویس قدبلند 👨‍💻 علاقه‌مند به ذهن آدم‌ها، یادگیری و ارتباط عمیق ✨ از هنر و کامپیوتر تا روانشناسی ✍️☕ t.me/slhsup🖌️
SLH
SLH
خواندن ۳ دقیقه·۲ ماه پیش

کابوس یا رویا؟

خیلی وقت بود تو سرزمین خیال های خودم دنبال خاطرات و احساسات خودم می‌گشتم،دلایل زیاد واقعی یا الکی مثل مثلا: چون چندتا پروژه سنگین گرفتم که مجبور شدم شب ها تا دیر وقت بیدار بمونم پس زمان خوابم هم بهم ریخت.

کم کم با خودهیپنوتیزم سعی کردم یکسری کابوس تکرار شونده رو تغییر بدم،اون بختک لعنتی ارثی بود که از خانواده رسید.اما در ۲۸ سالگی به این نتیجه رسیدم دیگه نمیتونم اینو تحمل کنم،من خسته بودم ازین تکرار لمس بی حس شدن در تاریکی.

فهمیدم من یکسری احساسات رو در خودم سرکوب کردم،ایده ها،حرف ها،بغض ها و هزاران چیز دیگه که فکر میکردم خاموش شدن ،اما اینا اگه تو روز روشن کاریم نداشتن،حتما شب سراغم می آمدن.

حتما برای یبار که شده اون نیرو،اون حس سنگین،اون انرژی خام ترسناک رو به چشم دیده باشی.

کابوس های ما مثل تاتو میمونن،من چیزی رو در خودم خفه کردم،اون ناراحته که کسی صداشو نمیشنوه و بخشی از توعه،تو هم اونو دور و خاموش میکنی اما یک دفه،در خواب میبینم یک موجود بدون سر دنبالمه و هرچقد فرار میکنم بازم میاد یا یک سگ سیاه که غرش میکنه و من می ترسم.

این اواخر خیلی به روانشناسی علاقه نشون دادم و مقاله های یونگی و فرویدی زیادی خوندم، اون لا به لا هم چندتا مقاله زرد بودن که مثلا سگ سیاه افسردگی رو شرح میدادن.ولی یکبار برای همیشه تصمیم گرفتم که فرار نکنم،نه باهاش بجنگم نه در برم ،میخواستم ببینم چی میشه.پشت اون کابوس چیه؟

انقدر کد نویسی کرده بودم که گفتم بزار یک شبکه عصبی جدید تویه ذهنم بسازم،من آدم قدرتمندی ام من مستقلم من میتونم!

دنبال کابوس گشتم چرا هر دفه تکرار میشه این نماد یا خاطره خیالی که مثل تاتو رو دیوار ذهنم هک شده چی میگه.

سر انجام بعد هزار تست فهمیدم من آدم مستقلی ام درسته اما من از کسی کمک نمیخوام حتی خانواده،این باعث میشد من شب ها لمس بشم و شده برای یک بیدار شدن ساده داد بزنم و کمک بخواهم!

بعد ۲۸ سال فهمیدم این مستقل بودن چه صمیمیت ها و کمک هارو از من دریغ کرده و من سرکوبش کردم.الان ذهنم خیلی باز تر شده دیگه اون شبح بی سر دنبالم نمیاد چون من فهمیدم منطق من احساس های منو و بدن منو نادیده میگیره و اون تن بدون سر دنبال کامل شدنه،اینکه من میترسیدم بهم برسه فقط دلیل این بود میترسیدم اون حس رو درون خودم کشف کنم و جزئی از خودم بدونم تا مبدا مسخره یا طرد بشم.

با چشم باز روزی رو میبینم که من مردم و آدمای دیگری دارن این متن رو می‌خونن ولی بگم نقطه عطف زندگیم دقیقا اون خوابی بود که بعد هزار اصلاح ذهنی و قبول تمامی خودم ،میان ساحل و دریا یک اژدهای سیاه دیدم لحظه اول ترسیدم اما ایندفه نه فرار کردم نه جنگیدم،اون اژدهای سیاه بلند با چنگال های که زمین رو تو دستاش گرفته بود نزدیک شد و باهام ارتباط دوستانه برقرار کرد!منم سر اژدها را نوازش کردم.شاید خلاقیتی که بعد از اون خواب و اون انرژی در من برقرار شد در هیچ چیزی قبل زندگیم نبود.

آره من این دفه فرار نکردم اتفاق بدی هم نیوفتاد.ازون به بعد من کابوس ندیدم!اون تصویر توی ذهن من مثل یک نماد قوی هک شد.

بله اون سایه ای که من سال ها سرکوب و ازش فرار کردم فقط یک پذیرش میخواست اینکه من هم جزوی از تو هستم.اون انرژی که صبح بیدار شدن و خستگی داشتم دیگه نبود و حتی تو زندگی کاری تو خانواده و رابطه ام که بعد حسی و عاطفی کمی داشت،خیلی عمق بیشتری پیدا کرد.

هیپنوتیزم و فعال شدن ناظر آگاه و خودآگاهی چیز های خوبی نشونم داد اما همه چیز از یک اسکریپت خودهیپنوتیزم هوش مصنوعی شروع شد...

شبکه عصبیروانشناسییونگفرویدسایه ها
۹
۰
SLH
SLH
کدنویس قدبلند 👨‍💻 علاقه‌مند به ذهن آدم‌ها، یادگیری و ارتباط عمیق ✨ از هنر و کامپیوتر تا روانشناسی ✍️☕ t.me/slhsup🖌️
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید