ویرگول
ورودثبت نام
SLH
SLHکدنویس قدبلند 👨‍💻 علاقه‌مند به ذهن آدم‌ها، یادگیری و ارتباط عمیق ✨ از هنر و کامپیوتر تا روانشناسی ✍️☕ t.me/slhsup🖌️
SLH
SLH
خواندن ۱۰ دقیقه·۳ روز پیش

تکه‌ای از زندگی من : روش ساخت ارامش

این بار می‌خواهم از اول شروع کنم. شاید یک مدل کامل از زندگی‌ام و موفقیت‌ها. یک مقدار از گله‌ها هم می‌گویم، ولی چون اهل ناله کردن نیستم، به نظرم بیشتر حال می‌دهد بخندیم! 😂

داستان از خانه شروع شد. چند خیابان پایین‌تر، یک کارخانۀ سیمان بزرگ بود. از افسریه تهران پایین‌تر، محله‌ای که سه‌تا چهارراه داشت و ما در آخرین چهارراه زندگی می‌کردیم.

مادرم هنرمند بود. فکر می‌کنم از هر چیزی می‌توانست یک اثر هنری درست کند؛ از نقاشی و تابلو گرفته تا چیزهای دیگر. پدرم معتاد بود. اولش کلاً داستانی بود: مادر خرج زندگی را درمی‌آورد و پدر دنبال مواد. هر طور بود پول را می‌گرفت. یادم هست پول لباس‌های فوتبالم را گرفت برای مواد. جالب است، نه؟ اما در آن صحنه شاید بچه‌ای بودم که رنگ آن چاقوی قصابی زردرنگ را یادم نمی‌رود.

پدرم یک شخصیت سیاه‌وسفید نداشت؛ گاهی ناجیِ مهربان بود، گاهی هیولا. هیچ‌وقت واقعاً حامی‌ام نبود. من همیشه یاد گرفتم روی پای خودم بایستم.

من بچۀ آخر بودم. داداشم مکانیکی کار می‌کرد، چند سال از من بزرگ‌تر بود و پول درمی‌آورد؛ بزرگ‌تری که او ده‌سالش بود و من شش سال! دعوا و مرافعه داشتیم و محبتی نبود، تا اینکه رفتم مدرسه. پسر لاغری بودم، ولی زود فهمیدم اگر نمرۀ بیست بگیرم، تمام است. آنجا بود که درس خواندن برایم راهی برای کسب محبت و پاداش شد. اسم من همیشه روی تابلوی مدرسه بود.

این بیست گرفتن تنها راه موفقیت من شد، چون در این حالت با ۱۹/۷۵ یا ۱۹/۵ مورد غضب مادر تا مدیر مدرسه قرار می‌گرفتم. مادرم می‌خواست بهترین باشم؛ یک اشتباه برایش قابل قبول نبود. اما از آن طرف برایم جایزه می‌خرید: سگا میکرو، پلی‌استیشن. یادم هست کلاس سوم ۱۹/۵ شدم و کلاس چهارم ۱۹/۷۵. در آن سال‌ها من آدم حساب نمی‌شدم، چون بچه‌های مردم ۲۰ می‌گرفتند. 😂🙏

---

اوّل راهنمایی پدرم ترک کرد و محل زندگی را عوض کردیم و رسیدیم به وسط شهر. از تغییر محل زندگی این به من رسید که دوست‌هایم از دست رفتند و من ماندم با چند هم‌کلاسی که رقیب هم بودیم. همان سیستم را پیاده‌سازی کردم. محل جدید خوب بود، آرام، عالی؛ اما یک فرق داشت. مثلاً من گوشی نداشتم ولی آن‌ها آیفون ۴ داشتند. تفاوت‌ها زیاد می‌شد. با این حال از آن‌هایی بودم که با همه حرف می‌زدم؛ تعاملات اجتماعی کمک می‌کرد تنها نمانم، اما بعد، در خانه، تنها ماندم.

اینجا هم یک کم افت درسی دیدم. با این حال خیلی به کامپیوتر علاقه داشتم. خواهرم یک کامپیوتر آخرین‌سیستم آن موقع داشت که با آن فتوشاپ و پریمیر کار می‌کرد و نمی‌گذاشت من بازی کنم؛ ولی او نمی‌دانست من کتاب‌های دانشگاهش را می‌خوانم! آن موقع پول‌هایم را جمع کردم و یک گوشی سونی اریکسون لایو واکمن خریدم. البته قبلاً یک k310 جاوا داشتم، اما این یکی اندرویدی بود. دست دوم بود و اندروید ۴؛ در آن زمان آیفون 5s آمده بود. تنها کار ممکن، باز کردن بوت‌لودر و کشیدن سیانوژن ۶ بود. یادم هست از کافی‌نت آموزش گرفتم و آوردم روی کامپیوتر قدیمی اجرا کردم! من شاید ۱۳ سالم بود و در توضیحات نصب نوشته بود اگر مراحل را درست اجرا نکنید، گوشی‌تان به آجر تبدیل می‌شود. من تنهایی آن کار را با موفقیت انجام دادم. نصب اندروید ۶ دستی باحال بود. توانستم بعداً گوشی را بالاتر از قیمت مدل‌هایش بفروشم و خوش گذشت.

---

رسیدم به دبیرستان. دوست داشتم کامپیوتر بخوانم و کامپیوتر هم زیرمجموعۀ کاردانش بود. سر کوچه‌مان یک مدرسه بود، اما چون آن زمان فکر می‌کردند کُندذهن‌ها به کاردانش می‌روند، نگذاشتند. یک بار از پدرم خواستم برود؛ ظاهراً توی مدرسه دعوا شده بود و مدیر به پدرم گفته بود «من اینها را آدم می‌کنم» و پدر گفته بود «پسر من آدم است» و برگشته بود. یک مدرسۀ بهتر پیدا کردم، تهران‌پارس، که واقعاً خوب بود.

اما یک روز مادر آمد و گفت رشتۀ انسانی را ثبت‌نام کرده! حتی تجربی نبود که امیدی به دکتر شدن داشته باشم. یادم هست همش فلسفه و منطق بود. معلممان نصف صورتش سوخته بود و بهش ترمیناتور می‌گفتیم. باید با فلسفه و منطق بهش توضیح می‌دادیم که من الان در این کلاس کوفتی چه می‌کنم. گسست زیاد بود. من از کامپیوتر صحبت می‌کردم و بقیه مسخره‌ام می‌کردند. جالب بود، همه اصلاً در یک فاز دیگر بودند؛ انگار اینها را ساخته بودند بشینند پشت میز امضا کنند.

دو تا دوست پیدا کردم که وضعیتشان مثل من بود. یکی موزیک می‌زد، هشت تا ساز بلد بود، دیگری در بازار بود؛ بچه‌های باحالی بودند و هنوز هم دوست‌هایم هستند. کلاس‌ها برایم مهم نبود، با همان دوست‌هایم دلقک بازی درمی‌آوردیم و بقیه را مسخره می‌کردیم. یادم هست امتحان خرداد بود، درس را خوانده بودم، مثلاً ۱۸ می‌شدم. گفتم ولش کن، بخوابیم؛ شهریور می‌روم امتحان می‌دهم. همین هم شد. جای سه تا از دوست‌هایم رفتم امتحان دادم. یک بار هم داداشم برای دیپلم چیزی بلد نبود، رفتم جایش امتحان دادم؛ باحال بود.

---

رسیدم به ۱۸ سالگی. دوست مادرم بهش گفته بود بچه‌های مردم دوست‌دختر دارند، بچه‌های تو ندارند! من کل این داستان را می‌شناختم. به دوستم گفتم و آن موقع یک موتور ویو خریده بود. اول رفتیم نیاوران، هیچ‌کس نبود. برگشتیم هفت‌حوض، یک دور توی میدان زدیم و من با یک دختر دوست شدم. قبلش اصلاً نمی‌دانستم رابطه چیه. مادرم گفته بود هر وقت هجده‌سالت شد، هر کاری می‌خواهی بکن. رفتم اول نخ سناتور از میدان رسالت خریدم و کشیدم. رابطه با دوست‌دختر اولم اولش رویایی بود اما زود تمام شد. تلاشم را کردم ولی در آخر با دلی شکسته آرزوی موفقیت کردم.

وقت انتخاب رشته بود. معلم عربی آمد من را راهنمایی کند، گفت تو بچه باهوشی هستی، یک باشگاه برو، قیافۀت خوب است، یک دوست‌دختر بگیر، زندگی‌ات را بکن. من می‌دانستم باشگاه رفتن چقدر سخت است، پس گزینۀ باشگاه را کنسل کردم و رفتم دانشگاه عکاسی که پر از دختر بود. بهانه‌ام این بود که خواهرم کار عکاسی می‌کند، به من کار می‌دهد.

به دانشگاه نرسیده، یک دختر جدید آمد. با همه‌چیزم می‌ساخت؛ شاید همه آن محبت و توجه را یکجا می‌داد. الان که می‌بینم آن موقع خیلی بداخلاق بودم. همان دو سال دانشگاه با هم بودیم. دانشگاه هم ۳۰ تا دختر و سه تا پسر داشت. شهریه را از بازار درمی‌آوردم. رفتم یک ابزارفروشی، آنجا پول درمی‌آوردم. این وسط‌ها یک کامپیوتر درست می‌کردم که خرج بیرون دربیاید. کاملاً خودمختار بودم. فهمیده بودم پشتوانه ندارم، پس می‌توانستم با کار کردن چیزهای لازم را بگیرم. یکی از رویایی‌ترین قسمت‌ها بود.

---

تا آن روزهای آخر لعنتی. با همه به مشکل خورده بودم. همه را.

ترم چهارم دانشگاه بودم، ۲۱ یا ۲۲ ساله. کلاس‌ها را نصفه می‌رفتم یا مست بودم. کار را سر وقت نمی‌رساندم. آن دختر هم بعد دو سال، سه‌ماهه بود که داشت از زندگی‌ام جدا می‌شد. بعداً فهمیدم علت جدایی این بود که من محبت یا دوست داشته شدن را مساوی «گدایی محبت» می‌دانستم. آدم‌ها را ربات می‌دیدم. فقط خودم مهم بودم، فقط چیزی که من می‌خواستم اهمیت داشت.

دانشگاه اخراجم کرد. کارم را از دست دادم. آن دختر رفت. تمام دوست‌هایم رفتند. دقیقاً همان جایی که داشتم برنامه‌ریزی می‌کردم، روزبه‌روز بدتر شد. همه‌چیز را از دست دادم، افسرده و نابود بودم. و آخرین روز، گوشی‌ام را هم دزد برد.

دیگر هیچی نداشتم. در ۲۲ سالگی تصمیم گرفتم به زندگی‌ام پایان بدهم. من هر کاری که می‌خواستم انجام می‌دادم، تا تهش. رفتم یک مشت قرص، شاید ۹۰ تا، گرفتم و خوردم.

---

آن شب چندتا چیز یادم هست. صدای در ماشین که کوبیده شد و ۲۰۶ توی اتوبان ۲۰۰ تا پر کرد. در ماشین کوبیده شد، روی شانۀ دوست داداشم بودم. چندتا سیلی خوردم و همه‌چیز سفید بود. پرستار گفت چی خوردی؟ گفتم قرص و خاموش شدم. ده تا شوک دیگر خوردم، بیدار شدم. نمی‌دانستم مغزم چطور کار می‌کند. آن شب سه تا کلمه گفتم: قرص، تری‌فلوپرازین، ترانکوپین.

چشم‌هایم باز شد، در اتاق تنها بودم. از لولۀ اکسیژن می‌زد توی دماغم. دوباره چشم‌ها باز شد، دکتر گفت تُخ کن. تُخ کردم و یک لوله از دماغم فرو رفت. فکر می‌کردم اینها خواب است، دارم خواب می‌بینم، پس مردم. حتی فردا چشم‌هایم باز شد، دیدم یک چیزی توی رگ‌هایم است. آرام سرم را بلند کردم، دیدم سرم است. پرستار رد شد، گفت چیزی نیست، تو بیمارستانی. رفتم توی بالشت و خوابیدم.

وقت ترخیص، پرستار یک‌کم با من حرف زد: چه تتوی باحالی داری، طرح چیه اینا؟ پرسید چی خورده بودم. گفتم. خندید و گفت هرچی پین داشته خوردی که! آمدیم خانه و خوابیدم. سه روز می‌پرسیدم من رفتم بیمارستان؟ و جواب بله بود.

نابود شده بودم. آخرین بار یادم هست توی حمام زار می‌زدم که همه رسیدند بالای سرم که درست می‌شود و اینها می‌گذرد. هیچ‌کس از فامیل و خانواده به روی من نیاورد که چه اتفاقاتی افتاده بود، اما خود فامیل‌ها داشتند سکته می‌کردند. نه مادرم، نه کس دیگر نگفت چه اتفاقی برایم افتاد. بعداً رفتم پیش روانپزشک. نگاهم کرد و گفت متأسفانه من کاری از دستم برنمی‌آید. یک دکتر بهتر پیدا کن. (الان که یادم می‌افتد می‌خندم؛ دکتر خوبی بود!) 😂🙏

نمی‌دانم چرا نمی‌مُردم. چیزی نداشتم دیگر.

---

یکی از دوست‌های دورم فهمید. او کاملاً از وضعیت خبر داشت. کمکم می‌کرد، از خانه بیرونم می‌آورد. وقتی دیر می‌رسیدم، چیزی نمی‌گفت. یا خودش با ماشین می‌آمد دنبالم. من را برداشت و برد شرکت‌های خصوصی، کار شبکه انجام بدهیم. دوباره خوردم وسط سرورهای کامپیوتر، افسرده و داغون. دوست نداشتم زندگی کنم. شب‌های تاریکی بود؛ برای سرگرمی و فراموشی، تا طلوع صبح روی شبکه کار می‌کردیم.

یک روز خسته شدم و با اینکه اعتقادی نداشتم، رفتم فال حافظ گرفتم. اولی اینطور آمد: عمرت دراز است، روزهای سخت می‌گذرد و خوشی می‌آید. فال را پاره کردم. یکی دیگر باز کردم: «اگر خدا نخواهد، یک برگ هم روی زمین نمی‌ریزد. شما عمر درازی دارید و پله‌های موفقیت برایتان باز می‌شود.» پاره کردم. فال سوم: «من هرچقدر از این داستان بگویم، تا این نکته را نگیری نمی‌فهمی. هزار نفر آمدند رفتند، تا او نخواهد قطره‌ای هم فرو نمی‌ریزد. ناامید نباش، خدا همه درها را برایت باز می‌کند.»

آن را هم پاره کردم.

---

یک روز صبح پاشدم و دیدم پرنده می‌خواند و از پنجره باد خنک می‌آمد. اول دیدم افسردگی نیست، یک کم استرس گرفتم برگردد اما برنگشت.

فهمیدم نمی‌میرم. پس حداقل از زندگی لذت ببرم و کارهایی را که دوست دارم انجام دهم.

رفتم دنبال کلاس کامپیوتر از پایه. دورۀ اول را با نمرۀ ۱۰۰ سرتیفیکیت گرفتم. یک طراحی سایت هم رفتم که پول دوره درآمد و پروژۀ دو نفر دیگر را هم انجام دادم تا مدرکشان را بگیرند. تنهایی پا شدم رفتم موتور خریدم. اول که پلاک کردیم، فروشنده تا دم خانه نشست. بعد که پول را کامل زدم، کلید موتور را داد. در آن صحنه، من و بنلی تنها بودیم و فکر می‌کردم موتور را باید با وانت ببرم خانۀ خودمان. یک نخ سیگار کشیدم تا بفهمم چه شده. استارت زدم تا گرم شود و موتور درجا روشن شد. با اینکه ۶۰ کیلو بودم، یک موتور ۱۵۰ کیلویی سوار شدم و راندم. (البته پنج سال بعدش گواهینامۀ موتورسیکلت گرفتم 😂)

برنامه‌نویسی شروع شد. خودم کدها را می‌نوشتم، هنوز هوش مصنوعی نیامده بود. مدرک بعدی را گرفتم. همزمان بازار می‌رفتم و برای بازاری‌ها سایت درست می‌کردم. تا الان ۱۵ تا سایت، بیشتر در قلب بازار تهران و صنف ابزار، یکی هم در آبادان و امارات. سرور و شبکه هم کنارش با دوستم می‌رفتیم. یک دورۀ تست نفوذ رفتم؛ آنجا فهمیدم زمان چیز الکی است. آنقدر همه‌چیز را با جزئیات می‌بینی که قبلاً متوجه نبودی، و زمان می‌شود یک «حال ابدی».

در مورد روابط… جالب نبود. با هرکسی دو بار بیرون می‌رفتم، منت‌کشی تعطیل، سریع خداحافظی! یعنی اگر قسمت پیام‌هایم را می‌رفتی، ته نداشت. کلاً می‌لنگید. از آن دوست‌دخترها فقط یک چیز یاد گرفتم: «منم حق دارم هر وقت خواستم بروم». این فکر خودش یک آسیب بود. سال‌ها طول کشید تا بفهمم و اصلاحش کنم.

شب‌ها کابوس می‌دیدم. روح و روانم را تا ساختم چهار سال طول کشید. شخصیتم خیلی شیشه‌خورده داشت. حداقل هفت، هشت، ده تا سایۀ روان داشتم: ببر، اژدها، نهنگ… تا آخرین‌شان، یک خرس سیاه ترسناک. نمی‌دانم دقیقاً چه هستند، اما حالا که در صلحیم، کافیست.

مدیتیشن و خودهیپنوتیزم را به صورت تکنیکی و ان‌ال‌پی انجام دادم. فکر می‌کنم ذهن مثل نرم‌افزار است: می‌شود بهش کد وارد کرد، اصلاحش کرد یا حداقل بذر جدیدی درونش رشد داد. آخرین بار همان خرس سیاه را در خواب دیدم؛ به جای حمله، بغلم کرد. حس کردم حتی سایه‌ها هم حمایتم می‌کنند.

خانه مان هم به محله بالاتری بردیم. (بد نیست همه فکر میکنن بچه پولدارم باهم میخندیم😂).

با ادم‌های دیگه هم می‌سازم؛ به نظر من منت‌کشی الان چیز خوبیه، باعث ماندگاری رابطه میشه. درک کردن و همدلی کردن با بقیه حس بهتری میده. به این نتیجه رسیدم تلاشمو بکنم عشق به بقیه بدم؛ این یک منبع بی‌پایانه.

امروز کابوس نمی‌بینم. شاید هشدارهایی در خواب باشد، اما ساده و مفهومی. همه‌چیز خوب است. نه اینکه کامل باشم – آنقدر دنبال کامل‌ترین نیستم. یک آرامش کوچک ساخته‌ام. یک لذت بردن کوچک برایم کافی است، یا یک رابطۀ نرمال. همین که زیر نور خورشید برگ‌ها می‌ریزند و من نفس می‌کشم، برایم قشنگ است. باقی‌اش می‌دانم برایم اتفاق می‌افتد؛ فقط باید نگاه کرد. 😊

---

پایان

زندگیدختر پسرافسردگیخودکشیطنز تلخ
۱۱
۷
SLH
SLH
کدنویس قدبلند 👨‍💻 علاقه‌مند به ذهن آدم‌ها، یادگیری و ارتباط عمیق ✨ از هنر و کامپیوتر تا روانشناسی ✍️☕ t.me/slhsup🖌️
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید