
در آستانه دهه سوم زندگیام، گاهی احساس میکنم درون قفسی بزرگ به نام زندگی ایستادهام. ثانیهها میگذرند و من به گذشته نگاه میکنم. گاهی موتوری از عشق درونم روشن میشود و کمکم میکند خودم را دوست داشته باشم؛ گاهی هم موتوری از نفرت بیدار میشود تا از سوزش زخمها سوختی برای ادامه دادن و پیش رفتن بسازد.
بارها خواستم به آدمها کمک کنم، اما بعضیهایشان همزمان که دست در جیبم میکردند، روی شانهام میزدند و میگفتند: «ما دوستیم باهم.» راستش از این دوستیها کم ندیدهام.
آنقدر زمین خوردهام که بوی خاک هنوز در مشامم زنده است. با این حال دیگر با شکست مشکلی ندارم؛ شکست هم بخشی از همین زندگی است. هرچه بیشتر تلاش کردم دیگران را بهتر کنم، بیشتر ضربه خوردم، تا بالاخره فهمیدم اگر واقعاً آدم بزرگی باشم، اول باید خودم را تغییر دهم.
وقتی عمیق نگاه میکنم، میبینم گاهی نقش قربانی را بازی کردهام و دل آدمها را سوزاندهام. هر وقت هم کارها آنطور که میخواستم پیش نرفته، نقش طلبکار را به خود گرفتهام. نقصهای دیگران را به رخشان کشیدهام تا سر جایشان بنشانم، اما چیزی که مدام فراموش میکردم، خودم بودم.
از این نمیترسم که دستم را به سوی چه کسی دراز کردهام؛ از این میترسم که شاید دستم را به سمتی که باید، دراز نکرده باشم. سالها دنبال نشانه گشتم، اما زندگی از چیزی که فکر میکردم سادهتر بود؛ دو دایره و یک خط، میشد یک صورت. شاید باقی چیزها را خودمان اضافه کرده بودیم.
دوست داشتم به جایی برسم. آنقدر کار کردم تا دستاوردی پیدا کنم، اما دستاوردها کمتر از چیزی بود که انتظار داشتم. دوست داشتم کسی بشوم که پدرش دیگر او را «بچه» صدا نکند. دوست داشتم روزی بنشینم و بگویم فلان کار را کردم، فلان راه را رفتم و فلان جا را دیدم.
فکر میکردم باید زرنگتر باشم. برای همین نقشههای زیادی یاد گرفتم، ترفندهای زیادی امتحان کردم و ورد آدمها را آموختم تا شاید کنترلی به دست بیاورم. اما هرچه جلوتر رفتم، بیشتر فهمیدم همه این مسیرها در نهایت به خودم ختم میشوند. زخمی که میزدم، دوباره به روح خودم برمیگشت. آخر سر پشت چهرهای ایستاده بودم که وانمود میکرد هیچ زخمی ندارد؛ قهرمانی که لبخند میزد، اما زیر زرهش پر از ترکهایی بود که کسی نمیدید.
شاید زندگی حلقهای میان مکر مغز و خواستههای قلب باشد؛ اما من بارها میان این دو سرگردان ماندم و دریغ از آن دستاوردی که دنبالش بودم.
گاهی برای اینکه حقم ضایع نشود، هیولای درونم را آزاد کردم. خیال میکردم او بهتر حقم را میگیرد، اما آن هیولا فرقی نمیگذاشت؛ خشک و تر را با هم میسوزاند و گاهی حق دیگران را هم زیر پا میگذاشت.
بارها فکر کردم بزرگ شدهام، اما دوباره خودم را میان حلقهای از آدمهای معیوب و بازیهای بی ثمر پیشرفته یافتم؛ جایی که برای فرار، دوباره هیولا فرمان زندگی را به دست میگرفت.
من فقط دوست داشتم دوست داشته شوم. دوست داشتم مجبور نباشم مدام بجنگم. برای من زندگی هیچوقت یک مسابقه نبود، اما آدمها گاهی طوری رفتار میکردند که انگار باید نفر اول میشدم. و وقتی آن مقام به دست میآمد، سهم من نبود؛ سهم همان هیولایی بود که سالها درونم بزرگش کرده بودم.
اینها را نه برای اعتراف مینویسم، نه برای قضاوت شدن و نه برای تبرئه شدن. فقط در آغاز فصل تازهای از زندگیام دلم نمیخواهد چیزی در قلبم دفن بماند. میخواهم با کولهباری سبکتر ادامه بدهم؛ با زخمهایی که هنوز هستند، اما دیگر با لبخند پنهانشان نمیکنم.