
خوب، اگر میخواهی این پست را بخوانی، جای خوبی آمدهای. من تقریباً صد روش ممکن و هزار روش غیرممکن را تست کردم که ببینم چطور میشود خوش گذراند، اما حال خوب هم شرایط و محیطی میخواهد که سعی میکنم پله به پله تا آخر این مقاله برایتان شرح دهم.
آدمهای اطرافتان را بررسی کنید
ابتدا، لذت بردن از زندگی ربط زیادی به این دارد که محیط و دوست و آشناهای خوبی داشته باشید یا حداقل اگر ندارید، خودتان آن فرد باشید. پس در اول کار به آدمهای دور و بر خود نگاه کنید؛ همان نزدیکان و دوستان.
آنها چطور زندگی میکنند؟ آیا مدام ناله میکنند یا بحثهای منطقی همه جا را گرفته؟ آیا فرصتی برای بیرون رفتن، چرخیدن یا دور زدن دارید؟ آیا به پاساژها و جاهایی که مردم هستند میروید؟ همیشه قرار نیست خرید کنید، اما همان طور که قرار نیست همیشه در یک جا باشید.
اگر آدمهای دورتان گوشهگیر هستند، به هر حال شما هم همان طور میشوید، پس بهتر است آنها را فراموش کنید. ممکن است جنس مخالفی هم وارد زندگیتان شود و فکر کنید که با درست کردن حال او عشق را تجربه میکنید و خوش خواهد گذشت، اما این یک خیال باطل است.
انسانی که به زجر عادت کرده، حتی اگر لذت در چند قدمی او باشد، کوچکترین قدمی بر نخواهد داشت و از آنجا که شما هم دکتر نیستید، بهتر است دنبال یک آدم پایه بگردید و با هم بیرون بروید.
کمی به خودتان برسید
در قسمت بعدی، برای لذت بردن هم نیاز است به خودتان برسید. خرید کردن برای خودتان، حالتان را بهتر میکند. حال اگر میگویید پول ندارم، جواب من این است که یعنی حتی پول خرید یک شورت یا جوراب را هم ندارید که ساعتی به بیرون و گردش بروید و در نهایت یک بستنی بخرید؟ اگر باز هم جواب نه است، دنبال کار باشید.
لذت بردن از زندگی و عشق و حال، فکر و بدن سبک میخواهد. آیا فکرتان مشغول است و این باعث شده به بدنتان نرسید؟ راهحل این است که به یک آرایشگاه بروید و کمی به خودتان احترام بگذارید یا حداقل خودتان روزانه وقتی برای اصلاح صورتتان بگذارید.
اینها را میگویم چون یک آدم داغون و شلخته، حتی وسط جنگل زیبای بارانی هم باشد، لذت نمیبرد؛ زیرا بدن و فکرش مشغول است. پس عشق و حال با یک حرکت به دست نمیآید.
یک مثال واقعی
فرض میکنیم شما ظاهر خوبی دارید، اما دورتان پر از آدم نالهزننده است. پس راه چاره چیست؟
من دو نفر آدم را دیدم که یکی وقتی به تو میرسید، با آنکه هم کار و پول داشت، دائم از وضعیت بد غر میزد. حتی من که نمیخواستم با او حرف بزنم، باز هم مجبورم میکرد این حرفهای مزاحم را بشنوم.
در مقابل، همکار دیگری داشتم که تپل و کچل بود و درآمد خوبی هم نداشت، اما از همان اول که میآمد با شوخی و خنده شروع به حرف زدن میکرد. حتی شاید یک بار خرمای خیراتی گرفته بود و ده تا خورد. بعد من هنگ کرده بودم، یکی هم زد روی شانه من و گفت:
«بخور، اتوبوس چپ کرده! :)»

میبینید؟ لذت بردن یک حسِ در لحظه بودن میخواهد؛ حس حضور. آنکه دلت میخواهد ده تا چیز شیرین بخوری، بدون اینکه برایت مهم باشد دیگران چه فکری میکنند. دقیقاً احساسات در لحظات، نه کولهباری از فکر.
این دو فرد را نگاه کنیم؛ شاید در یک سطح باشند و دومی حتی زندگی سختتری داشته باشد، اما به همه چیز میخندد و ارتباط خوبی با آدمهای دورش دارد و رابطه خوبی هم با دوستدخترش دارد. پیشنهاد میکنم شما هم به همه داستانها بخندید.
اشتباه مهلک
کمی از اینها بگذریم. اصل واقعیت این است که عشق و حال وجود دارد، شما هم میتوانید داشته باشید، اما یک اشتباه مهلک دارید که آن را برایتان باز میکنم.
زندگی و جبر جغرافیایی برای ما یک عده آدم میگذارد و یک عده مکان که میتوانیم به آنجاها برویم. مثلاً من در تهران چند پاساژ، پارک و کافه نزدیک دارم که میتوانم با دوستانم به آنجا بروم و برای مسافرت هم معمولاً به شمال میرویم؛ پس تعداد زیادی مکان برای تفریح میشناسم.
اول شما باید مکانهای تفریحی را خوب بشناسید و نیز طعمها، غذاها و نوشیدنیها را. بعد از آن، آدمهای همپای خودتان هستند که شامل دوستانتان و پارتنرتان میشود.
اشتباه مهلک اینجاست که گاهی دوستانتان، پارتنرتان یا فردی که میخواهید با او بگردید، آدمِ لذت بردن از زندگی نیست و گاهی شما هم درگیر افکار و رفتار آنها میشوید که جز انرژی هدررفته و اعصابخوردی برایتان چیزی ندارد.
محیط خود را تغییر دهید
اگر تا حالا عشق و حالی نکردید، ابتدا آدمهای دور و برتان را تغییر دهید، سپس مکان رفتوآمدتان را نیز تغییر دهید.
اگر دوستی دارید که افسرده است و نمیتوانید او را تنها بگذارید، سعی کنید او را به سمت کمک گرفتن از یک متخصص راهنمایی کنید. اگر توان حل مشکلات او را ندارید، خودتان را مسئول نجات زندگی دیگران ندانید؛ چون شما روانشناس نیستید و در نهایت ممکن است نه او نتیجه بگیرد و نه خودتان حال خوبی داشته باشید.
مثلاً به یک باشگاه، ترجیحاً در یک محله بالاتر از محله خودتان، بروید و در آنجا دوست پیدا کنید. نگران نباشید؛ وقتی شش ماه مداوم باشگاه بروید، خودبهخود سرنوشتتان تغییر میکند، اما مراقب باشید باز هم در همان تله قبلی نیفتید.
از اینها بگذریم. اکانت و عکسهای خوبی از خودتان بگیرید. مردم عاشق عکس و آواتار شما میشوند. در این بین افراد جدید را پیدا کنید؛ اهل طبیعتگردی، کافهگردی یا سینما باشند. اینها باعث میشود زندگی باحالتری بگذرد.
پول، تفریح و آینده
به هر حال در آخر شما خواهید مرد؛ چه بهتر که بتوانید هر هفته یا حداقل ماهی یک بار جایی خوب بروید، چون این کاملاً شدنی است.
گاهی بقیه فکر میکنند: «پس چگونه پول برای زندگی جمع کنیم؟» یا «همه پولمان خرج میشود.»
پاسخ من این است که سر کیسه را شل کنید. کسی فردا را ندیده است. اگر قرار باشد کسی با شما ازدواج کند، به هر حال ازدواج میکند. پس سعی نکنید خوشبختی را با بهانههای مختلف از خودتان دور کنید، اما اندکی هم پسانداز داشته باشید.
انتخاب پارتنر
بعد از آدمهای اطراف، نوبت به پارتنر میرسد. واقعیت این است که خیلی از افراد سالها از زندگی خود لذت نمیبرند، چون منتظرند یک نفر وارد زندگیشان شود و همه چیز را تغییر دهد، در حالی که چنین اتفاقی معمولاً نمیافتد.
اگر با کسی آشنا شدید، او را بشناسید و فرصت آشنایی بدهید، اما خودتان را در انتظارهای طولانی و بلاتکلیفی گرفتار نکنید. زمانی که میتوانید صرف ساختن زندگی، تجربههای جدید و آدمهای جدید کنید، ارزشمندتر از آن است که تمامش را صرف حدس زدن احساسات یک نفر کنید.
به نظر من، آدمی که واقعاً از همراهی شما خوشش بیاید، این موضوع را در رفتار و توجهش نشان میدهد. پس بیشتر از آنکه دنبال کلمات باشید، به انرژی و رفتار طرف مقابل نگاه کنید.
در نهایت، پارتنر خوب قرار نیست تمام مشکلات زندگی را حل کند؛ او قرار است در کنار زندگی خوبی که ساختهاید قرار بگیرد، نه اینکه جای خالی آن را پر کند.
خوشحالی چگونه منتقل میشود؟
اصل داستان این است که خوشحالی یک انرژی درونی است که میتواند از بیرون هم تغییر کند و غم کمکم جایش را بگیرد.
آدمهای غمگین یا سرد به آدمهای شاد ضربه روحی وارد میکنند و به فرض که شما تمام کارها را انجام داده باشید، به خاطر تقسیم شدن انرژی، مقداری از غم او به شما و از شادی شما به او میرسد و در آخر باز هم با هم هماهنگ نمیشوید.
اگر خودتان آدم غمگینی هستید، باز هم عیبی ندارد؛ راهکار، بیرون آمدن از حیاط خلوت خودتان است.
ذهنی که گارد گرفته است
باید مرزها مشخص باشد. مثلاً من دوست دارم از زندگی لذت ببرم و حد و مرزهایم مشخص است.
بعضی آدمها خیلی زود طرف مقابل را میشناسند و بعضیها زمان بیشتری نیاز دارند، اما مهم این است که خودتان را در بلاتکلیفیهای طولانی گرفتار نکنید.
این طوری هم وقت ارزشمندتان تلف نمیشود و هم دوستان خوبی پیدا میکنید که گذراندن زندگی را راحتتر میکنند.
اگر تا الان با آدمهای اشتباهی همنشین بودهاید، عیبی ندارد. من هم اشتباهاتی کردم. مهم این است که وضعیت را تغییر دهید، حتی شده در یک ثانیه.
اما در لحظه حال که اینجا هستید، چه کار کنیم؟
احتمالاً چون عادت کردهاید، ذهن شما گارد میگیرد؛ گاردی که باقی افراد و جملهها را نقض میکند. اگر چنین حسی وجود دارد، ذهنتان باید شستوشو شود.
چیزی که ذهن به آن گارد میگیرد، شاید آهنگ شاد یا فیلم خندهدار باشد. با دیدن این چیزها، یک دروازه جدید به ذهن باز میشود که البته اول سخت است، چون از نظر شما شاید فیلم خندهدار اصلاً خندهدار نباشد، اما این کارها را انجام دهید؛ تغییر کمکم به وجود میآید.
نکته آخر
در آخر، اگر فکر میکنید عشق و حال شامل یکسری افراد، زمان و مکان است، تبریک میگویم؛ شما، ذهنتان آلوده به غم است. این پست هم برای فرار از غم نیست، چون غم را باید دور کرد، نه از آن فرار کرد.
«آخر سر فهمیدم عشق و حال جایی در آینده نیست؛ مجموعهای از انتخابهای کوچک روزانه است. آدمهایی که کنارمان نگه میداریم، جاهایی که میرویم و افکاری که به آنها اجازه ماندن میدهیم.»
نظر شما چیه؟