
کلونی مورچهها
داخل یک کلونی مورچه، از بالا که نگاه کنی، همه یک شکلند. ما هم دقیقاً به اندازهٔ همان مورچهها کوچکیم. هرکس فکر میکند منحصربهفرد است، اما من میبینم: یک ورژن، با شانس و جغرافیای متفاوت.
ساختمانها را که نگاه میکنم، میپرسم: چرا پنجرهها را به جای مربع، دایره نمیسازند تا نور بهتر وارد شود؟ چرا تفاوت این ساختمانها فقط در پوستشان خلاصه میشود؟
جنگ
جنگ که بود، دومین تلاشم را برای استارتآپ خودم کردم. راستش دیگر از کار برای دیگران بیزارم. شاید از آن روز تا حالا بیوقفه دارم سایت خودم را میسازم، مثل مورچهای که بیخستگی راه میرود. دیروز با دوستم که همزمان دو استارتآپ را پیش میبریم، تصمیم گرفتیم یک روز استراحت کنیم. فردا که از خواب بیدار شدیم، یک روز هم غیرممکن بود. درست مثل همان مورچهها.
مغازهدار
هفته پیش، یکی از دوستانِ برادرم مرا به مغازهداری معرفی کرد. دیروز رفتم، سایتش کار نمیکرد. خودش چیزی نمیفهمید. گوشی آیفون ۱۶ اش را گرفتم تا به سرور وصل شوم. در تیکتها دیدم یک ماه از سررسید گذشته و ممکن بود دادههای هزار محصولِ دو سالهاش حذف شود. با زجر خودم را به صفحهٔ پرداخت رساندم. قیمت یکساله را گفتم. گفت: «یکماهه تمدید کن.» همان لحظه پیامکی از کارمندش رسید: «من دیگر کارمند شما نیستم.» پیامک را کنار زدم و وارد پرداخت شدم. تراکنش ناموفق خورد.
گفتم: «نشد!» گفت: «عیبی ندارد، دوباره امتحان کن.» دوباره زدم و به صفحهٔ هوم رفتم که عکس دختر دو سالهاش آنجاست. باز پیامک کارمند: «من دیگه نیستم!» باز پیامک را بستم تا رمز بیاید و آن ۲۳۰ هزار تومان لعنتی را پرداخت کنم. به هزار سختی، تمدید شد. من و برادرم و چند مغازهدار خندان، در پوست خودمان مورچه شدیم و صحنه را ترک کردیم.
تنهایی و خواب
امروز به آسمان خیره شدم. همه میگویند: «وقت زن گرفتنت است.» راست میگویند. اما یک مورچه توی این مکعب بزرگ به اسم ساختمان... آیا دغدغههایش اهمیت دارد؟
حقیقت: یک سال است دیت نرفتم. از جایی به بعد فهمیدم هرکس به فکر خودش است. یکی برای تفریح، یکی برای سرگرمی میخواهد وقتش را با تو بگذراند. این بد نیست، اما آدم اصلی زندگی انسان چه میشود؟ من خوب بلدم مخ بزنم، رابطه را هندل کنم، اما راستش دلم میخواهد با کسی پیشرفت کنم، نه سرگرم. چیزی که میخواهم این است: دو آدم همدیگر را جذاب ببینند.
خوابم به هم ریخته. ۵ صبح میخوابم. اگر کانادا یا استرالیا بودم، کدام کشور خوابم را درست میکرد؟
تیک کوچک
امروز یک تماس ناشناس: «میخوام کارهای سایت رو انجام بدی.» «کدوم سایت؟» «بیا بگیرم.» با کارمند عصبی حرف زدم. رمز و یوزر و آدرس سرور را خواستم. فرستاد. تست کردم، درست بود، اما بخشهای کلیدی بسته. یک ادمین دیگر وجود داشت.
پرسیدم: «چرا این قسمت برای آپلود بسته است؟»
تند جواب داد: «بلد نیستی؟ نت ملیه فعلا اینجا نمیشه. باید از فلان قسمت بفرستی.»
گفتم: «درسته، تازه دارم یاد میگیرم. ممنون.» و بدون خداحافظی قطع کرد.
من پنج زبان برنامهنویسی بلدم، دو فریمورک فولاستک، یک دوره کامل هک و امنیت دیدهام. اما به نظرم این روزها «بلد نیستم» از همهٔ اینها بیشتر کار راه میاندازد.
ساعتی بعد با خود صاحب سایت تماس گرفتم، بیکارمند. قرار شد فردا حضوری بروم و همه رمزها را عوض کنم. اما یک جملهاش عذابم داد: «با این همه محصول کامل، یک سال است حتی یک زنگ هم از سایت نخورده.» عجیب. تجربه میگوید با دویست محصول کامل، روزی کمکم پنج تماس میگیری.
کل سایت را چک کردم. در آخرین برگهٔ تنظیمات، یک تیک کوچک فعال بود: «مخفی کردن سایت از دید موتورهای جستجو» – درست همان تیکی که کل سایت را از همه پنهان میکند.
آره. گاهی آدمها برای اینکه تو جلو نروی، یک تیکه سنگ کوچک به اندازهٔ یک کلیک جلویت میاندازند که چند سال عقب بیفتی. بعضی آدمها خیلی کوچکاند، درست اندازهٔ یک کلیک.
بعضی انسانها همینطورند. از دکتر و مهندس تا آنهایی که از پیشرفت تو بیشتر از مرگ میترسند. در این کلونی با این همه مورچه، چه فرقی دارد اگر یکی کمی آسانتر برود؟ چرا بقیه اگر نمیتوانند سریع بروند، خودشان را مسئول کند کردن دیگران میکنند؟
باران
امروز باران آمد. از بالکن به قطرهها نگاه کردم. بعد از این همه سال، روش باریدن هم تکراری است. شاید فکر کنی بینهایت مدل بارش وجود دارد، اما واقعاً شاید به هزار تا هم نرسد و در آخر تکراری شود. تکراریِ دوستداشتنیِ لمس قطرهها روی پوست.
رفتار کلونی مورچهها هم همین الگو را دارد. هزار مدل مورچه و هزار رنگ و اندازه، اما از بالا مثل یک اتوبان منظم در حرکتند؛ حتی بینظمیها هم تکرار میشوند و در آخر یک الگوی نهایی حاکم است.
این برتری چیست که همه میخواهند؟ آیا بالاتر بودن یعنی بهتر بودن؟ زمین برای رفاه و آسایش همه، مثل بهشت منابع دارد. پس چرا این همه سختی؟
شاید اگر کمی بالاتر بودم، خودم بدتر از همه میشدم.
ازدواج؟ هرکس بهانهای دارد: بیپولی، بیاعتمادی... من نمیدانم دلیل من چیست. آدم درست را پیدا نکردم؟ استقلالم را بر همه چیز ترجیح میدهم؟ یا پایبند بودن برایم سخت است؟
نمیدانم.
ماراتن
گاهی آرزو میکنم چوپان بودم یا کشاورز، با دغدغهٔ دام و زمین. زندگیام یک ماراتن بیپایان برای پیروزی شده. هشتاد درصد نابود میشوند، تو باید جز بیست درصد باقی بمانی، چون نمیتوانی شکست را قبول کنی. شرطی شدهام برای پیروزی. الان دیگر با قمار فرقی ندارد. قمار روی بیست درصد. یک اعتیاد به پیروزی. جستوجوگر گنجی مثل عشق.
عشق
اما عشق چه؟
عشق برای من مثل همین کلونی است، اما دور یک سفره. جایی که برتری معنی ندارد. نقص قضاوت نمیشود. این روزها نه تضادها جذبم میکند، نه شباهتها. فقط آرامش.
همان آرامشی که وقتی دو ستاره با هم برخورد میکنند، آن صحنه را زیبا میکند. همان آرامِ با هم بودن، انسانها را زیبا میسازد.
شاید کمی از خودگذشتگی، کمی شانس... اما من فکر میکنم در آخر همه چیز مشخص میشود، حتی اگر به اندازهٔ یک تیک کوچک در ناپیداترین برگهٔ تنظیمات باشد.
مثل ماه که پشت ابر است، یا آدم درستی که باید در زندگیات باشد. همهاش به موقع و به وقتش سر کلش پیدا میشود. فقط باید کمی صبر کنی.