ویرگول
ورودثبت نام
سبحان گنجی
سبحان گنجی
سبحان گنجی
سبحان گنجی
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

انگار خدا به فکر ما نیست

https://www.aparat.com/v/cxkdk74

امروزه فروشی است لبخند
هم چای خریدنی‌ست هم قند

یک قوطی خاویار در بُن
هم‌قیمتِ شیر در سمرقند

ای جوجه تو حدس میزنی مرغ
بی تخمِ دو زرده سینه‌اش چند

از مصر رسیده‌ام به ایران
از نیل پریده‌ام به اروند

تهرانِ قدیم نیست تهران
رفته‌ست اوین کنار دربند

پیدات نمی‌کنیم در دود
ای گنبد گیتی ای دماوند

شیراز کرشمه‌ای ندارد
شهری‌ست مشابه نهاوند

مردم انگار که نه انگار
هستند همه به هم همانند

بی واهمه می‌کشند خود را
از راهِ نبستنِ کمربند

آن موجود دو پای لجباز
یا انسان نیست یا خردمند

یا با تو نبسته خوب پیمان
یا خوب نخورده با تو پیوند

تا غایتِ علم علمِ غیب است
تا هم‌سنگند گوهر و گند

محبوب شوی شدی بلاکش
مزدور شدی شوی هنرمند

فرزند زمانهٔ خودت باش
ضمنا لطفا نیار فرزند

از فروردینِ عمر، علاف
ماندیم و گذشت تا شد اسفند

گفتند که راحتی خوشی نیست
راحت‌تر و خوش‌تریم بی پند

انگار خدا به فکر ما نیست
لابد پشه‌ها نمی‌گذارند

یا هست و مشخص است یا نیست
جز در سرِ شخصِ آرزومند

قصه‌ست حدیث روز محشر
یاوه‌ست حکایت خداوند

خوشبخت کسی که دیر دل داد
خوشبخت‌تر آنکه زود دل کند

القصه که می‌رسد به پایان
با مرگ تمام این فرایند

این کیر که می‌خوریم تا کی
این خایه بی استفاده تا چند

ماییم و همین به نسبت آباد
ماییم و همین یک میلیون و ششصد و چهل و هشت هزار و صد و نود و پنج متر مربع |سبحان گنجی

شعرادبیات معاصرقصیدهشعر فارسی
۳
۱
سبحان گنجی
سبحان گنجی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید