امروزه فروشی است لبخند
هم چای خریدنیست هم قند
یک قوطی خاویار در بُن
همقیمتِ شیر در سمرقند
ای جوجه تو حدس میزنی مرغ
بی تخمِ دو زرده سینهاش چند
از مصر رسیدهام به ایران
از نیل پریدهام به اروند
تهرانِ قدیم نیست تهران
رفتهست اوین کنار دربند
پیدات نمیکنیم در دود
ای گنبد گیتی ای دماوند
شیراز کرشمهای ندارد
شهریست مشابه نهاوند
مردم انگار که نه انگار
هستند همه به هم همانند
بی واهمه میکشند خود را
از راهِ نبستنِ کمربند
آن موجود دو پای لجباز
یا انسان نیست یا خردمند
یا با تو نبسته خوب پیمان
یا خوب نخورده با تو پیوند
تا غایتِ علم علمِ غیب است
تا همسنگند گوهر و گند
محبوب شوی شدی بلاکش
مزدور شدی شوی هنرمند
فرزند زمانهٔ خودت باش
ضمنا لطفا نیار فرزند
از فروردینِ عمر، علاف
ماندیم و گذشت تا شد اسفند
گفتند که راحتی خوشی نیست
راحتتر و خوشتریم بی پند
انگار خدا به فکر ما نیست
لابد پشهها نمیگذارند
یا هست و مشخص است یا نیست
جز در سرِ شخصِ آرزومند
قصهست حدیث روز محشر
یاوهست حکایت خداوند
خوشبخت کسی که دیر دل داد
خوشبختتر آنکه زود دل کند
القصه که میرسد به پایان
با مرگ تمام این فرایند
این کیر که میخوریم تا کی
این خایه بی استفاده تا چند
ماییم و همین به نسبت آباد
ماییم و همین یک میلیون و ششصد و چهل و هشت هزار و صد و نود و پنج متر مربع |سبحان گنجی