ویرگول
ورودثبت نام
Sobi
Sobiwww.coffeete.ir/sobhan
Sobi
Sobi
خواندن ۱۰ دقیقه·۵ سال پیش

خاطرات یک پسر لکنتی

درباره نویسنده :

در این مقاله قصد دارم با یک زبان صمیمی چالش ها و خاطرات یک پسر لکنتی ، از بچگی تا الان ، رو بنویسم! قصدم مخاطب خاصی نیست و فقط بخاطر حس خوبی که بهم میده این مقاله رو مینویسم و اینکه امیدوارم مخاطبی که اینو میخونه تصورش درباره افراد که دارای لکنت هستند عوض بشه .


امروز به طور اتفاقی به ذهنم زد یک مقاله تجربی درباره زندگی یک پسر لکنتی (خودم) از دوران مدرسه تا دانشگاه کار و.... رو به اشتراک بزارم .این پست بر خلاف پست های تخصصی یک حس دیگه ای بهم میده! تو پست های دیگه همش سعی میکردم تمومش کنم ولی اصلا نمیخوام تو این پست همچین کاری کنم و قصد دارم روزهایی که تو خودم میرم بشینم در حد چند خط بنویسم و اصلا برام مهم نیس کی تموم بشه .امیدوارم کمکی بشه به والدینی که داری فرزند لکنتی هستن زود اقدام کنن که مثل من یا ما ضربه نخورن! توجه کنید این پست هیچ جنبه علمی نداره و صرفا یک تجربه است.

برای اینکه مقاله شخصی باشه( ن علمی) گفتم بد نیس از خودمم ی عکس بزارم : )


همه چیز از کلاس سوم دبستان شروع شد بر خلاف بقیه من تا قبل از سوم دبستان تا جایی که یادم بیاد لکنت نداشتم !حتی خانواده ام بر این باورند که من از دوم راهنمایی لکنت پیدا کردم! اولین روزی که لکنت داشتم سر کلاس وقتی داشتم درس فارسی رو میخوندم روی یک کلمه چند بار تکرار کردم! هیچ وقت یادم نمیره حتی درسش هم یادمه درباره زنبور عسل بود! اون موقع همه حتی خودم خندیدیم بعد از اون جریان اتفاق خاصی پیش نیومد و یادم نمیاد جایی اذیت شده باشم!

چهارم دبیرستان یک معلم خشن داشتیم و همیشه به بچه ها استرس وارد میکرد. یادم نمیاد اون موقع لکنتم در چه حد بود ولی همیشه از خوندن متنفر بودم! انگار یواش یواش داشتم دچار لکنت میشدم! چون پدر و مادرم آگاهی و سواد کافی نداشتن متاسفانه اقدامی نکردن تا اوایل پنجم ابتدایی که پدرم منو برد یک دکتر تو شهرمون! اون موقع به قدری خجالتی بودم حتی روم نمیشد دکتر رو نگاه کنم چه برسه به صحبت کردن! ازم چنتا سوال پرسید و خیلی لکنت داشتم !الان که فکر میکنم اگه مثل دوستای دیگم خجالت و کم رو نبودم شاید کار به اینجا نمیکشد! ولی متاسفانه من تو خانواده ای بزرگ شدم که به اجبار آدم درون گرا و‌ کم رویی بار اومدم! و بنظرم بدترین ضربه رو خوردم !مطمئنا کسی درکم نمیکرد .بزرگ ترین معضل درسی من شده بود انشاء ، قرآن و فارسی چون خواندن بیشتری داشت ! اصلا یادم نمیاد انشائی با فکر کردن و قوه تخیل خودم نوشته باشم! تا سوم راهنمایی چون روستا درس میخوندم تفکیک جنسیتی نداشتیم و اینکه در کلاسی که جنس مخالف بودم سوتی دادن در حد شکستن غرور ضربه میزد. معلم کلاس پنجم با پدرم دوست بود و یادم نمیاد منو تحت شرایط سخت قرار داده باشه! لکنتم روز به روز بدتر و بدتر میشد و من بیشتر خونه گیر میشدم و کمتر و کمتر تو جمع حاظر میشدم! اول راهنمایی استرسم دو برابر شد چون هر درس معلم خاص خودشو داشت .همه بچه ها هیجان و ذوق داشتن من تو فکر این بودم که معلم های درس های خواندنی چه شکلی هستن و انشاء امسال رو چطوری سپری کنم! نمیدونم چرا ولی هیچ کدوم از معلما با اینکه میدونستند لکنت دارم هیچ وقت باهام خلوت نکردن صحبت کنن و راهنمایم کنن! هر هفته تو فکر پنج شنبه که لغاتو جوری بچینم که بتونم انشا رو راحتر بخونم! اصلا لذت نمیبردم! آگاهی هم نداشتم که باید چکار کنم با کسی هم راحت نبودم که بخوام بهش بگم! هر روز از اعتماد به نفسم کمتر و کمتر میشد و من روز به روز درون گرا تر و کم رو تر میشدم! از خاطرات بدی که یادمه یک بار وقتی قرآن میخوندم به خاطر اینکه گیر نکنم کلمات رو به افتضاح ترین شکل میخوندم بعد معلم منو پیش همه خورد کرد که این چه طرز خوندنه و... الانم که الانه چند بار دنبالش گشتم تا دلیل این کارشو بدونم !برام خیلی جالبه چرا اینطوری برخورد کرد!!از پنج شنبه ها بدم میومد چون انشا داشتیم و همیشه یا مریض بودم یا دفتر یادم رفته بود یا....!!بدون هیچ دلیل منطقی از پنج شنبه ها بدم میومد!.شخصیت دوران بچگیم با حالت اجبار مانندی داشت شکل میگرفت بدون اینکه خودم مطلع باشم.

دوره راهنمایی خیلی بد تموم شد! اول دبیرستان که شد مجبور شدم خونه جدا بشم و برم خوابگاه و یک محیط جدید با آدم های جدید رو تجربه کنم! بنظرم خیلی مفید بود! تنها استرس من این بود معلم بگه خودتو معرفی کن! چون هرکس از یه جا اومده بود !اونجا فهمیدم که قلبم تند تند میزنه و استرس شدیدی دارم! تنها چیزی ک فکر میکردم این بود وقتی معرفی خواستن چجوری شروع کنم !دبیرستان همیشه آخر کلاس بودم بدون هیچ صحبت و سوالی... !بعضی از کارام بدون فکر کردن انجام میشد و تو یک حالت گنگ مانندی بودم.یاد گرفته بودم وقتی معلم می‌گفت تو بخون میگفتم نمیتونم سرما خوردم یا... . سریع یکی از بچه ها شروع میکرد خوندن! اول دبیرستان از رهنمایی بهتر برام تموم شد !سر انتخاب رشته بدون هیچ دلیلی از انسانی بدم میومد !چرا !؟؟ چون اینده و شغلش بیشتر گفتار داشت!و اصلا بهش فکر نمی‌کردم . رشته کامپیوتر رفتم البته علاقه هم داشتم !اوضاعم هیچ وقت بهتر نشد ولی بدتر هم نشد!سر کلاس نه سوال می‌پرسیدم نه نظر میدادم نه .... ولی کمی از اون حس تو لاک خودم بودن در اومده بودم!و انگار اجتماعی تر شده بودم! دبیرستان یادم نمیاد اصلا رو خوانی از چیزی داشته باشم!

دانشگاه کاردانی شهر خودمون قبول شدم همچنان به شدت اعتماد بنفس پایینی داشتم همیشه صبر میکردم دیگران با من ارتباط برقرار کنند .با اینکه استرس رو خوانی نداشتم ولی همیشه تو فکر این بودم سرکلاس چجوری خودمو معرفی کنم و از کجا شروع کنم! دانشگاه باعث شد کم کم از اون حالت خجالت کشیدن و درون گرایی دربیام .همه چی رو حالت قبلی پیش می‌رفت تا پای کنفرانس و ارائه وسط اومد و من اینطوری تصمیم گرفتم دو نفری کنفرانس بگیریم من انجام بدم و دوستم ارائه بده! همیشه حسرت اینکه چیزی رو که بلد بودم رو ارائه بدم تا الان هم دارم ؛حسرت سوال های که پرسیده میشد و من بلد بودم و نمیتونستم جواب بدم! حسرت وقت هایی که چیزیو که بلد بودم ارائه بدم! نمیدونم چرا ولی همیشه فک میکردم مورد تمسخر اطرافیانم قرار میگیرم و هر پچ پچی سر کلاس میشد سریع به خودم میگرفتم.

کاردانی با تمام خوشی و ناخوشی هایش تموم شد کارشناسی تهران قبول شدم سال ۹۴! بخاطر یک سری مشکلات خونه از لحاظ روحی خیلی درگیر بودم! چون بهمن ماه قبول شدم تصمیم گرفتم قبل دانشگاه برم تهران و چند ماهی کار کنم !یک رستوران کوچیک استخدام شدم چون دانشجو بودم و تحصیلاتم بیشتر بود به عنوان فاکتور بند استخدم شدم!کسی که فاکتور رو میخوند و سفارش رو می‌گفت! اصلا به سختی کار و اینکه کار چیه فکر نمی‌کردم فقط خواستم سریع خود طرف متوجه بشه و پستم رو عوض کنه! ولی با کمال تعجب سه ما اونجا فاکتور میخوندم نمی‌دونم چطوری ولی شد!!هیچ وقت یک قانون کلی رو پیدا نکردم که طبق اون پیش برم و همیشه میگفتم بلخره درست میشه .

دانشگاه محیط باز تری داشت لکنتم بیشتر و کم رویم هم کمتر !ترم یک درس ارائه داشتیم با شهامت آخر کلاس برای اولین بار رفتم پیش استاد و گفتم لکنت دارم و اگر میشه برای من ارائه رو حذف کنید و نمره ارائه رو نمیخوام! شاید اولین باری بود که قبول کردم لکنت دارم!و استاد ازم خواست آخر کلاس تنهایی پیش خودش ارائه بدم و بهم خیلی انگیزه داد! مطمئنم اگه معلم های دوره راهنماییم اینجوری برخورد میکردن خیلی اوضاعم بهتر میشد. خیلی خوشحال بودم که استاد درکم میکرد! روز ارائه ازش خواستم چندتا از دوست های صمیمیم هم باشن !همش تو فکر این بودم چی میشه و...!روز ارائه بلند شدم و خیلی آروم شروع کردم همه چی داشت خوب پیش می‌رفت یهو خراب شد و خراب شد! و تموم نکرده نشستم ولی تشویقم کردند و نمره کامل رو بهم داد! ولی اون حس انیکه مسخرم کنند نداشتم چون بچه ها همه ادم های بودن که مطمئن بودم مسخره نمیکردن. بعد اون ماجرا دیگه کنفرانس ندادم و با استاد هماهنگی میکردم.

چون برنامه نویسی کار کرده بودم ترم دو تصمیم گرفتم با تخصصم برم سر کار !شروع کردم روزمه فرستادن الانم که چهار سال میگزره تو مصاحبه ها نمیتونم چیزی رو که می‌دونم بگم و به شدت عصبیم می‌کنه! یا تو جلساتی که دوست داشتم صحبت کنم ولی نمیشد! استرسم بیشتر شده بود ولی کنترل و خود اگاهیمم انگار بیشتر شده بود .بعد کارشناسی یک روز با دوستم بیرون رفتم و من گفتم چقد علاقه به زبان دارم ولی نمیتونم برم! بعد از چند دقیقه برای اولین بار گفتم به خاطر لکنتم و اذیت میشم!خیلی سخت بود پیش یکی قبول کنم لکنت دارم ولی صحبت هایی که کردیم بعدن فهمیدم چه اشتباهی کردم! و فرداش ثبت نام کردم! سرکلاس خیلی زود صمیمی میشدم تا بتونم راحت صحبت کنم ! سه ترم کلاس رفتم بد نبود ولی خوب هم نبود ! همین که تلاش کرده بودم بهم حس خوبی میداد! مطمئن بودم سنم که زیاد بشه روز حسرت ترسم از لکنت و موقعیت هایی که از دست میدم رو میخورم.چقد خوب میشد دوران بچگیم همچین ادم هایی دورو برم بودن و کمکم میکردن گاهی یک جمله ساده و دوستانه چقد به ادما میتونه ارامش و انگیزه بده.

کارشناسی ارشد تصمیم گرفتم بخاطر مشکل خدمتم ادامه بدم!ولی این بار خیلی صمیمانه و با اعتماد بنفس صحبت میکردم!کم کم داشت یک سری قوانین دستم میومد !بعد از کارشناسی خیلی زود صمیمی میشدم انگار اجتماعی تر شده بودم.از رسمی صحبت کرن خوشم نمیومد .با 4 سال پیشم خیلی فرق کرده بودم هرجایی میرفتم سعی میکردم اول من ارتباط برقرار کنم. قبول کرده بودم لکنت دارم و میدونستم بچه‌ها مسخره نمیکنن طبق خاطره بدی که از راهنمایی داشتم! یک بار استاد ازم سوال کرد گفت من جواب بدم ، داشتم جواب میدادم بدون هیچ مشکلی!گفت چقد تند تند حرف میزنی از اول بگو! دوباره گفتم بدون هیچ گیری!خیلی برام جالب بود!چرا مشکلی پیش نیومد!خیلی ها بهم میگفتند تند تند صحبت میکنم ! اصلا درک نمیکنم چرا! دوره ارشد رو بهتر از سایر دوره ها سپری میکنم الان ترم سه هستم و هچنان بخاطر مشکل لکنت نمیتونم پایان نامه برردارم و اموزش محور میخوام جلو بررم!

احساس میکنم لکنتم بهتر شده ولی خیلی کم !ولی مطمئنم دیگه ادم درون گرا و کم رو نیستم و برخلاف دوران اکثر همایشا شرکت میکنم و دوستای صمیمی زیادی پیدا کردم! نکته جالب اینکه وقتی اواز میخونم یا ویس میدم اصلا گیر ندارم!و این موضوع که چرا به یک ثبات نمیرسم اذیتم میکنه ولی همیشه تو ذهنم رویا پردازی میکردم یک روز از خواب بیدار میشم و اصلا لکنت ندارم .

موقعیت های زیادی از دست دادم!حسرت های زیادی دارم!ولی دوسال پیش که به پیشنهاد دوستم باشگاه رفتم فهمیدم چقدر رو اعتماد بنفسم تاثیر داره و کم کم خودمو بالا کشیدم!حتی یک پست معمولی تو ویرگول بهم انرژی مثبت میده و خیلی تاثیر تو صحبت کردنم داره.بعد از تجربیاتم فهمیدم باید رو خودم کار کنم و همیشه تو ذهنم بوده که اگه بخوام میتونم!تنها چیزی که خیلی ازارم میده اینکه وقتی وارد جمعی میشی و لکنت داری به دید یک ادم ساده لوح نگات میکنند یا کسی که نمیشه روش حساب باز کرد یا .....

چند نکته مهم درباره لکنت !

اینکه کسایی که لکنت دارن وقتی دارن صحبت میکنن همزمان به نحوه بیان کلمات و استفاده از کلمات جایگزین فکر میکنند! که بنظرم پردازش خیلی سنگینی رو مغزه و شاید به همین خاطر باشه که دچار لکنت میشیم!

نکته بعد اینکه همه ادما به جوری داره لکنت هستند فقط تو موقعیتی قرار نگرفتن که لکنت داشته باشند.

اینجا میتونید لیست افراد مشهور که دارای لکنت هستند رو مطالعه کنید

امیدوارم برای کسایی که مطالعه کردند مفید واقع شده باشه

برای برای ارتباط با من میتونید از طریق تویتر با من در ارتباط باشید.

در حال اپدیت......

اگه از مقاله راضی بودید میتونید از لینک زیر برام قهوه بخرید : )

https://www.coffeete.ir/sobhan
لکنتگفتارخاطرات
۲۸
۱۴
Sobi
Sobi
www.coffeete.ir/sobhan
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید