حيوانات خودخواه و پستی که روی زمین میخزند:
هاوس و معنای زندگی
هنری یاکوبی
ترجمه غزاله حجتی
ما حیوانات پست و خودخواهی هستیم که روی زمین میخزیم.
چون مغز داریم واقعاً به سختی تلاش میکنیم و هرازگاهی سودای
چیزی را در سر میپرورانیم که کمتر از شرارت محض است.
-«یک روز یک اتاق»
گرگوری هاوس این را میگوید. بهنظر نمیآید که هاوس فکر کند زندگی معنایی دارد؛ اینطور نیست؟ با این همه، دکتر هاوس ما زندگیی دارد که سقراط آن را «زندگی آزموده» و ارسطو «زندگی عقلانی» مینامند و این زندگی زندگیی معنادار است. اما این چگونه ممکن است؟ آیا کسی مثل هاوس که آشکارا معتقد است زندگی هیچ معنایی ندارد، میتواند زندگی معناداری داشته باشد؟ و آیا هاوس واقعاً باور دارد که زندگی بیمعنا است؟
«شما با خدا حرف میزنید یا خدا با شما حرف میزند؟»
بسیاری فکر میکنند اگر خدایی در کار نباشد، زندگی معنایی نخواهد داشت. پس اجازه دهید از همین جا شروع کنیم. بگذارید فرض بگیریم که زندگیمان معنا دارد چون ما طرح خدا را محقق میکنیم. در این حالت، معنا از طریق رابطهای خاص با موجودی روحانی ساخته میشود. اگر خدا وجود نداشته باشد، زندگی ما بیمعنا است. حتی اگر خدا وجود داشته باشد اما ما با او ارتباط درستی نداشته باشیم، باز هم زندگیمان بیمعنا است.
شاید خدا طرحی داشته باشد و زندگی شما تا جایی که کمک کند به اینکه طرح خدا تحقق پیدا کند، معنادار باشد. برای مثال، در قباله، نوشتههای عرفانی یهودیت، ما قرار است به خدا کمک کنیم تا جهان را اصلاح کند. این مثال خوبی است برای آنچه منظور من است؛ ما قرار است به پیش رفتن طرح خدا کمک کنیم. کسی که با انجامدادن کارهای خوب و مانند آنها این کار را میکند زندگی معناداری دارد. توجه داشته باشید که در این دیدگاه، فرد میتواند زندگی معناداری داشته باشد، حتی اگر معتقد باشد که زندگی معنایی ندارد. چنین کسی ممکن است بدون اینکه خود متوجه شود کارهایی خدایی انجام دهد. آیا این که هاوس زندگی معناداری دارد میتواند چنین مفهومی داشته باشد؟
خُب، هاوس به خدا باور ندارد؛ این کاملاً روشن است. او پیوسته کسانی را که به خدا باور دارند اذیت میکند (برای مثال، دکتر مورمونی را که در فصل چهارم، او را «عشقِ بزرگ» صدا میزند). در قسمت «اگر انجامش بدهی، محکومی» از فصل نخست، خواهر آگوستین بیمار، بیماریهراس (Hypochondriac) است. وقتی خواهر دیگر به هاوس توضیح میدهد که «خواهر آگوستین به چیزهایی باور دارد که واقعی نیستند»، هاوس به طعنه میگوید: «فکر میکردم این برای شماها ضرورت شغلی است». به عنوان مثالی دیگر، در قسمت «خانواده»، هاوس فورمن را در نمازخانه بیمارستان میبیند (فورمن بعد از مرگ یک بیمار احساس ندامت میکند) و در گوش او نجوا میکند«حرفهایت با دوستت تمام شد؟ چون فکر کردم شاید بتوانی کارت را انجام بدهی».
بیزاری هاوس از آیینها غالباً از نبود دلیل و منطق پشت باورهای آیینی ناشی میشود. وقتی خواهر آگوستین از هاوس میپرسد: «چرا اعتقاد داشتن به خدای مسیحی این قدر برای تو سخت است؟»، هاوس میگوید: «من باكل مفهوم اعتقاد مشکل دارم؛ اعتقاد بر منطق و تجربه مبتنی نیست». مثال دیگر از فصل چهارم (قسمت «کار درست») است، هنگامی که «عشق بزرگ» میپذیرد در آزمایشی شرکت کند که ممکن است جان بیمار را نجات دهد. آزمایش مستلزم این است که او داروی مسکر بنوشد در حالیکه نوشیدن داروی مسکر با باورهای او تعارض دارد. او به هاوس میگوید: استدلالی که در پس درخواست هاوس وجود داشته دستآخر او را قانع کرده است. او میگوید «استدلال خوبی آوردی». هاوس هم تحتتأثير قرار میگیرد هم شگفتزده میشود. او میگوید: «استدلالهای عقلانی معمولاً روی کسانی مثل تو اثری ندارند.»
در جهان واقعی دلیل، نه اعتقاد فرد، نتیجه میدهد. باز هم در قسمت «اگر انجامش بدهی، محکومی»، وقتی خواهر آگوستین درمانی را نمیپذیرد و ترجیح میدهد در دستان خدا زندگی را بدرود گوید، هاوس به او پرخاش میکند. خواهر آگوستین میپرسد «آیا تلاش میکنی مرا از ایمانم منصرف کنی؟» هاوس جواب میدهد: «تو میتوانی همه ایمانت را به ارواح و زندگی پس از مرگ و جهنم و بهشت داشته باشی، اما وقتی نوبت به این دنیا میرسد، احمق نباش. تو میتوانی به من بگویی به خدا ایمان داری تا سالم نگهت دارد، اما میدانم وقتی داری از خیابان عبور میکنی به هر دو طرف نگاه میکنی». در اینجا هاوس در حال شیرفهم کردن این نکته است که ایمان ممکن است آسایش بیاورد یا اینکه به ما احساس خوبی بدهد اما مسائل عملی نیازمند دلیل و شاهدند.
برخلاف بسیاری از افراد، هاوس باور آیینی (به ویژه اندیشه زندگی پس از مرگ) را چندان تسلی بخش نمییابد. در یک جا هاوس میگوید «من باور به این را که این زندگی فقط امتحان نیست تسلی بخشتر میدانم»
(«قسمت سه داستان»).
فعلاً دیدگاههای هاوس را کنار بگذاریم. درباره این اندیشه که خدا به زندگی ما معنا میدهد مسائلی جدی وجود دارد. به دانشمندان بزرگی فکر کنید که زندگی ما را با اکتشافهایشان بهتر میکنند. یا به انساندوستانی فکر کنید که خستگیناپذیر برای بهتر کردن جهان تلاش میکنند؛ یا حتی به هنرمندانی نظیر هیو لاری! که زندگی ما را لذتبخشتر میکنند. آیا ما واقعاً می خواهیم بگوییم که اگر خدایی وجود نداشته باشد، این موفقیتها و خوبیها به حساب نمیآیند؟
مسئله دیگر، که مسئلهای مهلک هم هست (و اولین بار در مورد اندیشه مشابهی در محاوره اوثیفرون افلاطون مطرح شد و من اکنون آن را با پررویی قرض میگیرم) این است: چه چیزی در وهله نخست طرح خدا را معنادار میکند؟ آیا معنادار است صرفاً چون طرح خداست یا خدا طرحش را ریخته چون معنادار است؟ اگر حالت اول درست باشد، طرح الهی صرفاً دلبخواهی است. هیچ دلیلی پشت آن وجود ندارد و بنابراین، به همین راحتی میتوانست طرحی برخلاف طرح موجود باشد! اما این فکر خوبی نیست یقیناً هر امر قدیمیی معنادار نیست.
در عوض، اکثریت خواهند گفت طرح الهی طرح الهی است چون خدا میداند که چنین روندی از حوادث معنادار خواهد بود. اما اگر این نظر درست باشد، امر دیگری (علاوه بر اراده خدا) طرح الهی را معنادار میسازد. بنابراین، معنا در زندگی ما به خدا ربطی ندارد. هاوس در این مورد (فارغ از این که خدا وجود داشته باشد یا نه) درست میگوید.

جاودانگی: کسی هست؟
شاید فقط این واقعیت که ما نفس (soul) داریم به ما ارزش ذاتی میدهد و زندگیمان را معنادار میسازد. یا شاید این ارزش و معناداری مرتبط است با این اندیشه که تصور میشود نفس نامیراست و پس از مرگ به زندگی ادامه میدهد. اگر زندگی پس از مرگ وجود داشته باشد، این زندگی معنادار خواهد بود چون رو به سویی دارد.
اما باور هاوس به وجود نفس بیش از باور او به خدا نیست و معتقد است که هیچ شاهدی وجود ندارد؛ درست است؟ در مورد تجربههایی که تجربههای نزدیک به مرگ نامیده میشوند چطور؟ آیا آنها برای زندگی پس از مرگ شواهدی به دست میدهند؟
در فصل چهارم، قسمت« ۹۷ ثانیه»، بیماری میکوشد خودش را بکشد چون به زندگی پس از مرگ باور دارد و میخواهد آنجا باشد. او، از نظر پزشکی، پیش از این مرده و از نو بازگشته است و زمانی که «مرده» بوده، از زندگی زیبا و آرامشبخش پس از مرگ «تجربههایی» داشته است. بیمار میگوید: «پیراپزشکان گفتند من از نظر پزشکی ۹۷ ثانیه مرده بودم. آن ۹۷ ثانیه بهترین ۹۷ ثانيه عمرم بود». البته هاوس به هیچ یک از این حرفها باور ندارد. او به بیمار میگوید:«خیلی خُب، این آن چیزی است که اتفاق افتاد: افت سطح اکسیژن مغزت را تعطیل کرد، باعث شد آندورفینها و سروتونینها جریان پیدا کنند و این تجربهها را به تو داد».
در همین فصل موضوع زندگی پس از مرگ دوباره در مورد بیماری مطرح میشود که به علت ابتلا به سرطان رو به مرگ است و از درمانی که زندگی دردناکش را طولانیتر میکند سر باز میزند. او مردن را ترجیح میدهد و به هاوس و ویلسون میگوید: «من به اندازه کافی در این بدن بهدردنخور اسیر بودهام. خوشحال میشوم که بالاخره از شرش خلاص شوم». هاوس او را به باد انتقاد میگیرد:«از شر جسمت خلاص شوی و کجا بروی؟ فکر کردی قرار است بال دربیاوری و با بقیه فرشتهها شروع بکنی به پرواز کردن؟ احمق نباش». سپس هاوس و ویلسون اتاق را ترک میکنند و حرفهای فوق العادهای با هم رد و بدل میکنند:
ويلسون: تو نمیتوانی بگذاری یک آدم در حال مرگ با باورهایش تسکین پیدا کند؟
هاوس: باورهایش احمقانهاند.
ویلسون: چرا نمیتوانی بگذاری خیال خودش را داشته باشد، اگر تصور ساحل و حوری و زندگی بدون ویلچر به او آرامش میدهد؟
هاوس: ۷۲ باکره هم هستند؟
ویلسون: کارش تمام است. ممکن است فقط چند روز یا چند ساعت بماند. اگر زمانی را که برایش مانده با لبخند در آرامش طی کند، مشکلی ایجاد میکند؟ از این که مطمئن شوى وجودش پر از ترس و وحشت است چه لذت کثیفی میبری؟
هاوس: نباید بر اساس دروغ تصمیم بگیرد. رنج بهتر از هیچی است.
ويلسون: تو نمیدانی که هیچچیز در کار نیست؛ تو که هیچوقت آنجا نبودهای!
هاوس: (چشمهایش را میگرداند) وای، خدایا، خسته شدهام از این بحث! لازم نیست که حتماً بروم دیترویت تا بفهمم آنجا بو میآید!
اما هاوس و به طور کلی دانشمندان، خواستار برهاناند. او میخواهد که با چشمهای خودش ببیند! او ترتیب همه کارها را میدهد تا خودش را بکشد و برای مدت کوتاهی، قبل از این که دوباره به زندگی بازگردد، از نظر پزشکی میمیرد. در پایان این قسمت او بالای جسد بیماری ایستاده که مرده است و میگوید:« متاسفم که میگویم... گفته بودم». اگر زندگی پس از مرگ وجود داشته باشد و خدا او را برای حسابرسی فرا بخواند، هاوس چه خواهد گفت؟ احتمالاً «باید شواهد بیشتری عرضه میکردی».
آیا تجربههای کم هاوس چیزی را اثبات میکند درباره اینکه در خصوص معنا و جاودانگی چه باید بگوییم؟ هاوس فیلسوف با این احساس مخالف است که زندگی برای معنا داشتن باید رو به سویی داشته باشد. به حرفهایی که در قسمت شاهکار «یک روز، یک اتاق» بین هاوس و بیمارش ایو، که مورد تجاوز قرار گرفته، رد و بدل میشود توجه کنید:
هاوس: اگر به جاودانگی باور داشته باشی، زندگی بیفایده است (درست مثل یک ساس که در مقایسه با جهان بیهوده است).
ایو: اگر به جاودانگی باور نداشته باشی، کارهایی که در اینجا انجام میدهی بیفایده است.
هاوس: اعمال شما در اینجا تنها اموریاند که اهمیت دارند.
ايو: پس هیچ چیز اهمیتی ندارد. نتایج نهاییای در کار نیست.
بیمار این دیدگاه را بیان میکند که اگر این همه آن چیزی است که وجود دارد، فایدهاش چیست؟ اما، از نظر هاوس، اگر این همه آن چیزی است که وجود دارد، آنچه ما انجام میدهیم تنها چیزی است که اهمیت دارد. در واقع، کارهایی که ما انجام میدهیم همه چیز را بسیار مهمتر میکند.
«اگر دیانای او یک درصد فرق میکرد دلفین میشد»
ممکن است زندگی ما معنایی نداشته باشد. ممکن است اینطور باشد که ما فقط روی زمین میخزیم، و نه بیشتر. افراد میتوانند از دو طریق متفاوت به این نتیجه برسند. نخست، اگر معنا به خدا، نفس (soul) یا زندگی پس از مرگ بستگی داشته باشد و هیچیک از اینها واقعیت نداشته باشد، این نتیجه به دست میآید. اما اگر هم زندگی ما جاودانه باشد، همانطور که هاوس میگوید، کاری که در این زمان محدود روی زمین میکنیم، به علت بیاهمیت بودن، زایل میشود. افزون بر این، از منظر جهان نامتناهی، اینطرف و آنطرف دویدنهای بیمقدار ما چگونه میتواند چیزی به حساب بیاید؟
فیلسوفانی را که معتقدند زندگی بیمعنا است نیستانگار (nihilist) مینامند. برای پرهیز از نیستانگاری، به نظر میرسد که باید به نگرانی درباره خدا و زندگی پس از مرگ پایان دهیم و، در عوض، سعی کنیم که در زندگی متناهیمان در جهان طبیعت معنایی بیابیم. همانطور که هاوس میگوید: «اعمال ما در اینجا تنها اموریاند که اهمیت دارند».
در مورد نحوه احساس اعمالمان چطور؟ آیا اهمیتی دارد؟ برای مثال، اگر کسی احساس کند که در دست یافتن به اهدافش موفق نیست یا بر اجتماع تأثير مثبتی ندارد، ممکن است که احساس کند زندگیاش معنای کمی دارد یا اصلاً معنایی ندارد. اما اگر او درباره کارهایی که انجام میدهد احساس خوبی داشته باشد در صورتی که این برای او اهمیت داشته باشد، آیا میتوانیم نگوییم که او زندگی معناداری را پیش میبرد؟
نه، خیلی ساده است. فرد ممکن است هر چیزی را که میخواهد به دست بیاورد، اما اگر خواستههایش بیارزش، غیرعقلانی یا شر باشند، دشوار است بگوییم که این کارها بر معناداری زندگی میافزایند. برای مثال، کسی شبیه هاوس را تصور کنید که فقط سریالهای آبکی میبیند و و سرگرم بازیهای ویدیویی است اما به کار تشخیص نبوغآمیز بیماریها و نجات زندگی انسانها نیز اشتغال ندارد. این زندگی معنای چندانی ندارد، هرچند ممكن باشد که نسخه غیرپزشک هاوس در اینجا کاملاً از زندگیاش رضایت داشته باشد.
نهتنها «معنادار» با «به دست آوردن آنچه میخواهید» یکی نیست بلکه «بیمعنا» هم با «به دست نیاوردن آنچه میخواهید» یکسان نیست. ممکن است دوباره کسی شبیه به هاوس یا حتى خود هاوس واقعی را تصور کنیم: پزشکی فوقالعاده ماهر که به افراد زیادی کمک میکند و زندگی کسانی را نجات میدهد اما همچنان بدبخت است و در زندگیاش هرگز چیزهایی را که میخواسته به دست نیاورده. اما زندگی او باز هم به سبب دستاوردهایش معنادار و مهم است حتی اگر زندگیاش را به این نحو «احساس» نکند.
اگر حواستان به اموری باشد که بیارزش، غیرعقلانی یا شر نیستند، چطور؟ آنگاه شاید زندگیتان بتواند برای شما معنادار باشد (به قول فیلسوفان به نحو ذهنی subjectively) و، در عین حال، و فارغ از احساسات شما يا به نحو عینی (objectively)، در جهان نیز معنادار باشد. بنابراین، صورت پرسش ما این میشود: چه نوع زندگیی میتوانیم بکنیم تا به هر دو مفهوم معنا به بار آورد؟ و آیا دکتر هاوس ما چنین زندگیی دارد؟
«میتوانید فکر کنید که من اشتباه میکنم اما این دلیل نمیشود که دیگر فکر نکنید»
جرم سقراط (۴۶۹-۳۹۹ ق.م.)، نخستین قهرمان بزرگ فلسفه غرب، فاسد کردن جوانان آتن و ایمان نداشتن به خدایان بود. او به علت جرایمش به مرگ محکوم شد. در عالم واقع، سقراط را به علت عادت سؤال کردن از دیگران و نشان دادن جهلشان، در راهش به سوی جست و جوی حقیقت، مجازات کردند. هیئتمنصفه فقط راضی بود به این که او آن را ترک کند اما سقراط از پذیرفتن این امکان سر باز زد زیرا میدانست که شیوه زندگیاش هر جا که باشد ادامه خواهد یافت.
خب، پس چرا فقط تغییر در کار نباشد؟ در محاوره دفاعية (Apology) افلاطون، که توصیف محاكمة سقراط است، میشنویم که سقراط این عبارت مشهور را به زبان میآورد: «زندگی ناآزموده ارزش زیستن ندارد». سقراط به ما میگوید که مرگ را ترجیح میدهد بر این که سبک زندگیاش را رها کند. چرا؟ راستی، زندگی آزموده چیست؟
زندگی آزموده زندگیی است که در آن شما به دنبال حقیقتاید؛ کنجکاوید؛ میخواهید بفهمید؛ نظرها را فقط به این دلیل که مشهور یا سنتیاند نمیپذیرید و از پرسیدن نمیترسید. این زندگی فیلسوفانه است. برتراند راسل، فیلسوف بزرگ انگلیسی (۱۸۷۲-۱۹۷۰)، ارزش این سبک زندگی و ارزش فلسفه را به طور کلی با این نوشته توصیف میکند:
فلسفه را نباید برای جستوجوی پاسخهایی معین به مسائل آن خواند زیرا صدق هیچ پاسخ معینی را نمیتوان بهقطع معلوم کرد بلکه باید آن را برای خود این مسائل خواند زیرا این مسائل دایره تصورات ما را از آنچه امکان دارد وسیعتر میکنند و تخیل عقلانی را غنا میبخشند و آن یقین جزمی را متزلزل میکنند که دریچه ذهن را بر روی تأمل میبندد.
مطمئناً هاوس با این سخن موافق است. در قسمت «استعفا» هاوس سرانجام پی میبرد به این که چه عاملی دارد دختر جوانی را به سوی مرگ میبرد و سعی میکند آن را به او بگوید. چون این اطلاعات در این واقعیت که او در حال مرگ است تغییری ایجاد نخواهد کرد، دختر جوان به شنیدن آنچه هاوس باید بگوید علاقهای ندارد. او میگوید «نمیخواهم بشنوم». هاوس ناباورانه میپرسد «این همان مشکلی است که دارد تو را میکشد. نمیخواهی بدانی چیست؟ به دانستن آنچه تو را میکشد علاقهای نداری؟». وقتی والدین دختر هاوس را به ترک اتاق مجبور میکنند، او میگوید: «زندگی بدون کنجکاوی چه فایدهای دارد؟» خیلی شبیه سقراط به نظر میرسد.
ممكن است زندگی کنجکاوانه (زندگی فیلسوف يا دانشمندی که به خاطر خود علم به علم علاقهمند است) زندگی ارزشمندی باشد و شاید از «زندگی ناآزموده» بهتر باشد. اما این سخن به هیچوجه به این معنا نیست که زندگی ناآزموده ارزش زیستن ندارد. چرا سقراط اینطور فکر میکند؟ و چرا هاوس به تلویح میگوید این زندگی بیفایده است؟
زندگی آزموده، زندگی فیلسوف، زندگی عقلانی است و عقل مختص انسانهاست. وقتی ارسطو (۳۸۴-۳۲۲ ق.م.) گفت «انسان حیوان عاقل است»، منظورش این نبود که ما همیشه عاقلایم و هرگز عاطفی و غریزی نیستیم. منظورش این بود که فقط انسانها قابلیت عقلانیت را دارند. بنابراین، من فکر میکنم حرف سقراط این است که انسانی که از عقل استفاده نمیکند، انسانی که زندگی آزمودهای ندارد، قابلیتهای خود را در مقام انسان محقق نمیکند. بنابراین، زندگی بدون عقل و کنجکاوی، زندگیی که در آن انسان در پی حقیقت نیست، زندگیی است که بالاتر از زندگی حیوانات سطح پایین نیست.
احتمالاً هاوس این سخن را کاملاً اینگونه نمیگفت. به یاد بیاورید که او فکر میکرد «به انسانیت بیش از حد بها دادهاند» با وجود این، زندگیی که در آن مهارتهای حل مسئله هاوس به هیچ دردی نمیخورد زندگیی است که او آن را فوقالعاده کسلکننده و بیهدف مییابد.
هاوس و زندگی عقلانی
ممکن است این سخن صادق باشد که زندگی نیازموده زندگی بیمعنایی است و، به همین دلیل، ارزش زیستن ندارد اما این سخن بدان معنا نیست که زندگی آزموده معنادار است (و ارزش زیستن دارد). بالاخره، نیستانگاران میتوانند برحق باشند. ممکن است هیچ زندگیی واقعاً معنادار نباشد؛ هیچ زندگیی واقعاً ارزش زیستن نداشته باشد. چطور میتوانیم حکم کنیم؟
برای یافتن جواب این سؤال باید به پرسش چه چیزی زندگی را معنادار میکند بازگردیم. باید ویژگیهایی را که زندگی معنادار دارد تبیین کنیم و بعد نشان دهیم زندگی آزموده سقراطی این ویژگیها را دارد. بر اساس آنچه تا اینجا دیدیم، بهویژه جاهایی که به هاوس مربوط میشود، این ویژگیهای زندگی معنادار به خدا نفس (soul) یا زندگی پس از مرگ ربطی ندارند. با این حال، ممکن است این ویژگیها به احساسات فرد درباره زندگیاش ربط داشته باشند. مادام که آن احساسات با اموری که باید دغدغهشان را داشته باشیم منطبق باشند، مهم چیزی است که باید احساس کنیم.
زندگی هاوس معنادار است چون او تا حد خیلی زیادی نتایج مطلوبی میگیرد. او زندگیها را نجات میدهد. اما مسئله این است که به نظر نمیرسد هاوس به زندگیهایی که نجات میدهد اهمیت چندانی بدهد. نجات زندگی افراد برای هاوس بیشتر مثل حل معما است. چرا؟ چون او را راضی میکند؟ و او را از درد میرهاند؟
بیش از اینها است. با حلکردن معما و، بدین ترتیب، با نجات جان انسانها، هاوس زندگی عقلانی را تجسم میبخشد. این همان چیزی است که ارسطو آن را کارکرد درست (proper function) ما تلقی میکرد.
ارسطو سعی میکرد به این پرسش پاسخ دهد که «زندگی خوب چیست؟» از نظر ارسطو، خوب با کارکرد درست یک امر تعریف میشود. برای مثال عصای خوب عصایی است که به راحتی در دست گرفته شود و به شما کمک کند تعادلتان را حفظ کنید و مانع صدمه و درد بیشتر شما در هنگام راه رفتن شود. پزشک خوب پزشکی است که (از جمله) بتواند بهدرستی و به شکلی مؤثر بیماریها را تشخیص دهد و درمان کند. در نهایت، زندگی خوب نوعی زندگی است که انسان خوب آن را پیش میبرد. خب، انسان خوب کیست؟ کارکرد درست انسان چیست؟
پیش از این پاسخ را دیدیم: زندگی خوب محصول زندگی عقلانی است. از نظر ارسطو، آن زندگی معادل این است که بخش عقلانی ما بخش غیرعقلانیمان را در مهار خود داشته باشد. بخش غیرعقلانی امیال ما را در بر میگیرد. این بخش به ما میگوید چه میخواهیم و چه نمیخواهیم: من غذای تایلندی دوست دارم، از باقالی استوایی متنفرم. بخش غيرعقلانی اینگونه کار میکند. اما این بخش غیرعقلانی به ما نمیگوید که چقدر و هر چند وقت یکبار باید اموری را که میخواهیم بخواهیم. ارسطو میگوید بخش غیرعقلانی اصل سنجش در خود ندارد.
با اینحال، عقل میتواند بسنجد؛ میتواند مقادير مناسب را تشخیص دهد. این «مقادير مناسب» همان فضایل هستند. مثلاً، شجاعت را در نظر بگیرید. کسی که بهراحتی عصبانی میشود و همیشه برای نبرد آماده است شجاعت ندارد، اما بزدل هم نیست. همانطور که افلاطون پیش از این اشاره کرده بود، شجاعت «دانستن این است که کی بجنگیم و کی نجنگیم» برای مثال، ويلسون اغلب در روابطش با هاوس نقش فرد شجاعی را بازی میکند. او میداند کی جلو هاوس بایستد اما این را هم میداند که کی باید چیزی نگوید و از خشمگین شدن بپرهیزد.
صرف کاربرد عقل به شیوههای قدیمی البته با پیش بردن زندگی عقلانی یکسان نیست. حل کردن معماهای سودوکو یقیناً به مهارتهای منطقی و استدلالی نیاز دارد اما کسی که در زندگیاش کار دیگری برای انجامدادن ندارد، با انجامدادن این بازی، حیات عقلانی پیدا نخواهد کرد. از سوی دیگر، مهارتهای فوقالعاده هاوس در حل مسئله به علت نتایجی که به وجود میآورند معنادار و مهماند. عقل باید با عمل پیوندی درست داشته باشد و هاوس این را میفهمد. دوباره از قسمت «یک روز، یک اتاق» مثال بزنیم. وقتی ایو، یعنی قربانی تجاوز، میگوید «زمان هر چیزی را تغییر میدهد»، هاوس پاسخ میدهد «این چیزی است که مردم میگویند اما حقیقت ندارد. کار کردن است که امور را تغییر میدهد؛ کاری نکردن امور را همانطور که بودند بر جا میگذارد».
پایان سخن اینکه، زندگی عقلانی داشتن، طبق نظر ارسطو، اهمیت نهایی دارد چراکه به شادکامی یا بهروزی منتهی میشود (آنچه یونانیان ائودايمونيا eudaimonia میخواندند). به همین دلیل، چنانچه این سخن من درست باشد که هاوس زندگی آزموده، زندگی عقلانی، دارد، حتی اگر به نظر برسد که او به حل مسئله توجه بیشتری دارد تا به نتایجی که به بار میآیند، حل مسئله باید برای هاوس در مفهومی از بهروزی درونی سهیم باشد.
بیتردید برخی با این نتیجه مخالفاند. هر چه نباشد، ممکن است بگویند به نظر میآید هاوس بدبخت است. از قول متخصص زيباروي تغذیه در قسمت «استعفا» از فصل سوم به آنها میگویم: کسی که جان انسانها را نجات میدهد، اوقاتش را با این و آن میگذراند و دارو مصرف میکند، چطور میتواند بدبخت باشد؟ وایکودین را بدهید به ارسطو.
منبع: کتاب هاوس و فلسفه، نشر همان، ترجمه امیرحسین خداپرست و همکاران