هر داستانی مقدمه دارد و من مقدمه برایم دشوار است! میدانم که بی مقدمه هیچ چیز جذاب نیست حتی پایان؛مگر اینکه دلنشین باشی. اگر دلنشین باشی همیشه یک جای امن داری که نترس باشی و آزاد.به طوری که بیمقدمه آغاز کنی!
نمیدانم که من جایی امن دارم یا نه،اما مینویسم!نوشتن را دوست دارم خیلی زیاد،گرچه حتی به درستی آن را نیاموختهام.
شاید درست نباشد اما به راستی چه کسی درستی یا نادرستی را مشخص میکند؟ من که نمیتوانم شاید هنوز،شاید برای همیشه.من همانیام که آموزگارم گفت«گیج و مظطرب».چراکه من مصمم نیستم،مصر هم همینطور!
حالا مانند همیشه آرزو دارم،ارزوهایم بسیار بزرگ هستند.آنها گاهی از گلیم من به قدر کلانی فراتر میروند و من فقط نظاره میکنم.هرچقدر کوتاه یا بلند من آرزو هایم را دوست دارم،اما دیگران نه.
بعضی فکر بر این دارند که من عجیب زندگی میکنم،البته که کمی هم راست میگویند. اگر بخواهم راست بگویم من دوست دارم عجیب باشم،به گمانم که شما هم عجیب بودن را دوست داشته باشید! یعنی هرکسی که درباره آن تفکری کند و به آن بیاندیشد شاید جذب آن بشود.
داشتم از ارزو هایم میگفتم، آنها مانند من عجیب هستند،نه اینکه فکر کنید نامعقول و ناممکن باشند،نه! آنها فقط فرق میکنند.انگار تو تنها بینایی باشی که در شهر یک نابینا،میبینی! شاید دیدن قشنگ باشد،اما نه در جایی که دیدن آرزو باشد یا بی معنی و مفهوم.
به هر حال همه اینا دلیل چشم بستن من نمیشود.من به دیدن ادامه میدهم،چون دیدن مرا به نوشتن وا میدارد. آدم ها را که میبینم میخواهم بنویسم،راجعبه داستانشان،چهرهشان،رفتارشان، وجودشان و جملگی افکاری که دربارهشان میاندیشم.
شاید روزی به ستوه بیایم از این دیدن شاید هم در آن غرق شوم برای همیشه.اما فکر کنم که تماشا کردن زیباست و افکارم را به زیبایی خود مزین میکند.پس به گمانم اگر همه ببینیم ،زیبا خواهیم شد!