آن سال که مبصر بودم...(روز شوم)

نویسنده: سهیلابانو

برای ما بچه‌های دیروز توجه و التفات از جانب معلم برابر با مدرک پسادکتری در رشته‌ی کوانتوم بود. جوری خودمان را در مدرسه برای هم کلاسی‌ها و چه بسا کلاس‌های دیگر میگرفتیم که انگار مفتخر به دریافت سیمرغ بلورین از جشنواره فجر آن هم با اجرای رضا رشیدپور شده‌ایم. (نکند فکر کردید وطن را میفروشم و میگویم جشنواره کن!! خیر! همان جشنواره فیلم فجر مگر چه کم دارد!!!!) داشتم عرض میکردم که در آن زمان اگر معلم به دانش آموزی حکم آوردن چند گچ از دفتر ناظم را میداد این دانش آموز بی شک مدرکی برابر با لیسانس، آن هم در دانشگاه روزانه داشت! اگر مسئول نوشتن اسامی از بدها و از خوب‌ها میشدی خیالت راحت بود که ارشد را هم گرفته‌ای...اما اینجانب در سال سوم ابتدایی در دبستان گلهای بهشت به مقام والای مبصری کلاس نايل آمدم که خدا شاهد است چیزی از همان مدرک پسادکتری در رشته کوانتوم برای من کمتر نبود. از همان روز اول که حکم انتصابم را از خانم زینعلی(هرکجا هست خدایا به سلامت دارش) دریافت نمودم با خود عهد بستم که در انجام این ماموریت الهی لحظه‌ای فروگذار نکرده و جانب انصاف را نگاه دارم و فقط خدمت به مردم را سرلوحه‌ی خود قرار دهم( قابل توجه مسئولان! یاد بگیرید نصف شما بودم!!!) از آنجایی که در بین معلم‌ها خانم زینعلی از شاخ‌های واقعی آن زمان محسوب میشد و با قدی در حدود 180 و هیکلی تنومند معلمی بادی بیلدینگی برای ما به شمار میرفت، مبصر کلاس این چنین دبیری ، خداوکیلی چیز کمی نبود!!! من همچنان در انجام خدمت و وظیفه ثابت قدم بوده تا نکند خدای نکرده استیضاح شوم و جای من را بدهند به دیگری، تا اینکه آن روز شوم فرا رسید و من خود ناگزیر نامه استعفای خویش را به خانم زینعلی دادم....

آن روز شوم

وقتی در آنچنان فضایی مبصر میشوی، خواه ناخواه دوستان خود را از دست می‌دهی و همگی دشمنی دیرینه همراه با شمشیری آخته برای تو می‌شوند اما خب برای من مقام و منصبی که داشتم از رفیقان و یاران مهمتر بوده و تنهایی را ترجیح می‌دادم. با چنان تفاخری در حیاط مدرسه گام برمیداشتم که گویی جنیفرلوپز است که دارد روی فرش قرمز(شاید هم صورتی) جشنواره مت گالای 2019 راه میرود. (البته الکس رودریگزی نبود تا دست ما را بگیرد) لیکن خود به تنهایی در آن فرش راه میرفتیم و نگاهی از بالا به پایین به دوستان و یاران می‌انداختیم در چنین فضایی که ضایع شدنت موجب خشنودی و خرسندی تمامی اهالی مدرسه میگشت اینجانب به شش روش سامورایی ضایع گشتم!!!

یکی از وظایف خطیر اینجانب که از افتخارات همه عمرم به شمار میرفت داشتن کلید کمد معلم بود. در پایان هر روز درسی، وظیفه داشتم ده دقیقه قبل از به صدا درآمدن زنگ پایان وسایل ایشان را برداشته و به کمد مذکور منتقل نمایم. در آن روز شوم به دلیل آنکه معلم اندکی بیشتر با دفترش کار داشت چنددقیقه‌ای به زنگ نمانده بود که وسایل را به من تحویل داده و عازم انجام ماموریت کرد. بنده نیز طبق معمول در انجام خدمت به خلق کوتاهی نکرده و در حفظ امانت کوشا بودم. در وسط انجام ماموریت بودم که زنگ به صدا درآمد و لذا به سرعت به سمت کلاس راهی گشته تا کوله پشتی‌ام را برداشته و با همان تفاخر همیشگی به سمت منزل روانه گردم... وارد کلاس که شدم مشاهده نمودم جا تر است و کوله پشتی نیست!!!! هراسان و نگران تمامی صندلی‌های کلاس را گشتم اما نبود که نبود.... دوان دوان به سمت حیاط روانه شده و چون ابر بهار گریه میکردم... آن هم چه گریه‌ای سرشار از بغض و نگرانی که ای دل غافل، دشمنان دار و ندارم را برده‌اند. با همان حال نزار به سمت معلم گرامی که در وسط حیاط به همراه انبوهی از بچه‌ها و معلمان دیگر به سمت درب خروجی در حرکت بودند، دویده و گفتم خانمممم و باز به هق هق ادامه دادم... خانم زینعلی با تعجبی فراوان و چشمانی گرد به همراه بچه‌ها و سایر معلمان پرسیدند چی شده؟!!!! و من که همچون گرگی زخمی، خسته و خشمگین بودم، ناله سر دادم که چه نشسته‌اید که کوله پشتی مبصر کلاس را برده‌اند! خانم اجازه، همه جا را گشتم ولی کیفم نبود حالا چکار کنم؟؟ و باز به گریه‌ی جگرسوز خویش ادامه دادم....ناگهان دیدم همه معلم‌ها و از جمله دشمنان دیرینه‌ام صدای قهقهه و خنده سر داده و من را با انگشت نشان می‌دهند...متحیر از این ماجرا شدت گریه‌ام افزون شده و تبدیل به عربده گشت... خانم زینعلی با همان خونسردی همیشگی جلو آمد و گفت دختر جان، کیفت که پشتته!!!!!! در آن لحظه تازه متوجه سنگینی کیف روی پشتم شدم ناگهان از سر تا پاهایم یخ کرد و دیدم ای امان و ای فغان که این همه هیاهو برای هیچ بوده است!!! خنده و تمسخر اطرافیان گویا تمامی نداشت و من که به شدت هرچه تمام‌تر ضایع گشته بودم آرام و بی‌صدا در افق محو شده و از فردای آن روز برای همیشه از مبصری استعفا دادم.