من قطاری دیدم که فقه میبرد و چه سنگین میرفت...
من قطاری دیدم که سیاست میبرد و چه خالی میرفت.
چند وقت پیش این ابیات شعر سهراب سپهری ذهنم را بسی مشغول کرده و غامض بودن معنایِ آن سخت گریبانم را گرفته بود ؛ تا اينکه روزی به دیدار استاد خودم ،که اتفاقا فلسفه را بر قلاب عقل می بافد، رفتم .
از ایشان پرسیدم راستی چرا قطار سهراب که سیاست یا فقاهت میبرد سنگین حرکت میکند؟ منظورش از این سنگینی حرکت چیست؟ ایشان پاسخی دادند که بسیار بر ذائقه ام خوش و دلنشین آمد و هیچ جا و از هیچ استادِ ادبیات خوانده ای نشنیده بودم ؛ به جرأت میتوانم ادعا کنم که این تفسیر سازگارترین معنائی بود که به نظر میآید. واقعیت اینکه من قبلا گمان می کردم سهراب استعاره ی قطار را برای "پربار بودن" یا مملو بودن از فقاهت از حکمت و تدبیر به کار گرفته اند. خاصه آنکه وقتی تصور کنیم این قطار سنگین و وزین حرکت میکند. اما ایشان ضمن رد این برداشت، برای ایضاح بیشتر مطلب پرسید: ما از قطار چه انتظاری داریم ؟ پس از سکوت من ... خودشان ادامه میدادند: " حرکت،سرعت و شتاب." پس منظور سهراب این نیست که سنگینی حرکت قطار ناشی از وزن سنگین سیاست و فقاهت و درایت است
ای بسا این سنگینی ریشه در کُندی دارد. در سپهر معرفتی سهراب سپهری، قطارِ فقه یا سیاست بر خلاف کاربرد مورد انتظار از آن ،کند است. در واقع سهراب از روی طعن و ذم این تعبیر را استفاده کرده است؛ کندی حرکت قطار حامل سیاست یا فقاهت، از آن روست که به جای سرعت و شتاب برای رسیدن به مقصد، بیشتر مانع و مزاحم بوده است. از همین رو بود قدری فکر کردم و متوجهشدم نظر ایشان مطابقتی درست دارد چرا که شعر سهراب وقتی میگوید:" من به بالین فقیهی نومید، کوزه ای دیدم، لبریز سوال" بله درست می آید ، از کیسه این فقاهت و سیاست چیزی بجز نومیدی و نرسیدن نصیب صاحبش نخواهد شد. سپهر فکر سهراب با انتخاب این استعاره، پوچیِ پرطمطراقِ فقیهان را در قالب قطاری که مملو از الفاظ تکراری هست و گام برداشتن آرام آنان را از روی نخوت میداند و قبای پوسیده و کهنهی صوفیان زمانه و طمأنینه و تواضع آنها را با قطاری که سنگین حرکت میکند هم سو دانسته و به نقد میکشد ؛ این سنگینی بار و کُندی قطار از نگاه سپهری نه تنها ممدوح نیست بلکه مذموم است،قطار سیاست سهراب نشان از بی باری و پوچی و بی هدف در حال حرکت است/ باتشكر از استادم دکتر برهانی/ به قلم قاسم سلگی.
****************
بر سربالین فقیهی نومید ، کوزه ای دیدم ؛لبریز سوال
قاطری دیدم بارش انشاء بود ؛ اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال ،عارفی دیدم بارش تمنایاهو
من قطاری دیدم روشنایی می برد
من قطاری دیدم فقه می برد وچه سنگین میرفت
من قطاری دیدم که سیاست می برد چه سنگین میرفت
و چه خالی می رفت