
واسه شستن زخمای قدیمی که سر باز کردن و هیچ وقت خوب نمیشن، راهها باید رفت. که شاید یه جایی بلاخره دوای این زخم همیشه ناراحتو پیدا کنی. همیشه با خودت میگی بلاخره یه روز خوب میاد. میرسه وقت خندیدنای ممتد. ولی با گذشت چندماه و نگاه به این گذر متوجه میشی روزایی که تو انتظار میگذرونی، همون روزای خوبین که همیشه منتظرشون بودی. افسرده تر از هرروز دیگه ای به اجبار از جات بلند میشی که برسی به این روزای نگذر. دلت میخواد با مخ بری تو دیوار رو به روت شاید این فکر دونی که افتاده رو چرخه تکرار نشدن و بیچارگی لحظهای تعطیل بشه و تو مجال نفس کشیدن داشته باشی. هیع(نفس کشدار و پر صدا) امون از این جون دوستی تو این گرداب. دست و پا نزن جانم رها کن، فقط یه لحظه ست.
ولی احساس می کنم هنوز ته این گرداب و مغز پر حرف و نفسای کشدار، یه کور سوی امید هست که باعث میشه وصل بمونم. وصل به چی؟ به همین ایران زخمی و بی جون. به همین جوونی برباد رفته، آرزوهای مرده و هزاران هزار چشم که مونده به راه خوشبختی...