
تو فکر می کنی برای بریدن به چه چیزهایی نیاز داری؟
برای من؟ به حرفهای تکراری که خلاف عمل آدمها پیش میرن. کوه ادعا و کاه چشمها میتونه باعث بشه من از آدم ها ببرم. حالا بعضیها میگن چرا فرصت نمیدی؟ با خودت فکر کردی من چند بار این مسیرو پیش اومدم؟ با خودت فکر کردی چندبار این سناریو تکراری رو زندگی کردم و هر بار بی جون تر از پیش به زندگی ادامه دادم. آستانه تحمل آدمها باهم متفاوته، نه اینکه اهل مدارا با آدم ها نباشم اما، مدارا با خویشنن خویش چی میشه؟
یه آدم مثل همه آدم های دیگه با هزار تا فکر و تجربه های متفاوت با خودش فکر می کنه چرا این چرخه معیوب تموم نمیشه؟ چرا هر بار باید بشینی میونه خرابه های خودت، ذره ذره خودتو بچینی و بیای بالا؟ حالا این میون امکان داره یه بخشایی برای همیشه ترک و گم بشن و تو بمونی میون کلی چرا و مهم ترین سوال...
که نکنه مشکل از منه؟