
گمونم باید بنویسم. ولی نمینویسم. بنویسم که چی؟ اولینبار نیست که دارم از تکنیک بداههنویسی استفاده میکنم؛ اونم مستقیم همینجا. و قطعا بدون ویرایش دکمهی ارسالش رو میچلونم.
آره اولینبار نیست که یهویی و بیمقدمه و بدون هیچ ایده و اندیشهی قبلی شروع کردم به نوشتن. ولی یه چیزی اولین باره. یا لااقل گمون کنم که اولینباره. این که به نظرم ننوشتن بهتره. شاید اولینباره که نوشتن به زحمتش نمیارزه. بذار اول از شرایط و اوضاعِ این روزها بگم.
چند روزه اینترنت قطع شده. یعنی قطع کردن. به دلایل امنیتی. مثل ۴۰۱. مردم ریختن تو خیابونها؛ یه عدهشون. و یه عدهی دیگه تو خونه هستن ولی خوشحالن که اون عده ریختن تو خیابون. چیکار میکنن؟ شعار میدن. بانک و اتوبوس و اگه هم دستشون برسه آدم میسوزونن. از اون آدمایی که دارن کتک میخورن و احتمالا قبلا هم خوردن. از اون آدمایی که احتمالا یک جایی سر برخوردی، توی ماجرایی، حس تحقیر و کوچیک شدن گرفتن. میدونی چی میگم؟ اونا هم واسه خودشون یه عده هستن. اتفاقا یکبار هم من از یکیشون یه چک خوردم. چک آبدار نه ولی بدک هم نبود. حالا بماند که من کسیو که بهم چک زده آتیش نمیزنم. دستکم دلم نمیخواد که بزنم. عدههای دیگهیی هم هست هنوز. یه عده نشستن تو خونه و نگران ناراضی و مخالف هستن با بیرون ریختن اون عده. گمونم یه عدهی دیگه هم باشن؛ عدهی بیتفاوت. اونایی که فقط از سر کنجکاوی خبر میگیرن. زد و خورد اون عدههای دیگه به هیچجاشون نیست، فقط هیجانزده میشن. شاید یکمی خوشخوشانشون هم بشه؛ ولی اهمیتی نداره واسشون که تهش چی میشه. بازم عدههای دیگهیی هست؟ شاید باشه. عقل من همینقدر قد داد.
چرا ریختن بیرون؟ حرفای زیادی زده میشه. گمونم هرکس میتونه دلیل خودشو داشته باشه. اولش گفتن اقتصاد. آخه تا خرخره تو گرونی غرق شدیم. بعد یهو یکی بلند میشه میگه مردم اگه برنج گرونه جو بخورید. آدم همینجوری که داره دست و پا میزنه که آیا غرق میشه نمیشه، وقتی از اینجور چیزا میشنوه یه حالی میشه راستشو بخوای. یه حال بد. خیلی بد.
این همهش نیست. کلی خبر از فساد و دزدی و ... هم هست. خلاصه بگم؛ اولی و بزرگترهش همین گرونی و سگدو زدن و به هیچجا نرسیدنه. آدم یه جایی میبره دیگه. از نفس میوفته. یه عده هم دلایل دیگهیی دارن؛ هرکدوم ممکنه چندتا دلیل. بعضیا بیدلیل فقط دیگه حال نمیکنن با این عدهیی که سر کار هستن. میخوان به زیر بکشن همهشونو. یه عده آزادی میخوان. نمیدونم تعریفشون از آزادی چیه. حرفای مختلف و متفاوتی میزنن. خلاصه که اوضاعیه. این کرختی و خستگیِ ذهنم شاید از همین باشه. انقدر ذهنم این روزها درحال پردازش و در حالت آمادهباش قرار داره که دیگه نایی واسه نوشتن نمونده. علاوه بر اینا، دلگیرم. دلنگرانم. دلتنگم. دل... دل... امان از این دل لامصب که هرچی آدمیزاد میکشه زیر سر همینه. آره، حالم خیلی بده. واسه چی نباشه؟ تو وضعیت مزخرفی هستیم. "ما"؛ "ما" آدمهای نزدیکبههم، ما همشهریها و هموطنها، ما ایرانیها تو بد فلاکتی هستیم در حال حاضر. اون بیرون داره خون ریخته میشه. به جون هم افتادیم. پارهپاره شدیم. مگه نه اینکه همین الان کلی "عده" مختلف شمردیم با هم؟ چندپاره شدیم. و وقتی مردم چندپاره بشن، اون شکافه که بینشونه، داستان درست میکنه. درد می گیره جاش. غصه میره توش. دلخوری و کوفت و زهرمار درست میشه. آره که حالم بخاطر این وضع بده.
حالا با این اوضاع، اینکه به زحمتش نمیارزه بخوام بنویسم هم شده غوز بالای غوز. چه نوشتنی آخه؟ اصلا نوشتنِ چیا؟ حرفام؟ کدوم حرفام؟ حرفایی که الان باید میزدم و نمیزنم؟ به کی؟ کجا؟ تو چه حالی؟ میدونم. همهشو میدونم. ولی کاری هم نمیشه واسش کرد. پس بیخیال نوشتن؟ از شما چه پنهون، دلم نمیخواد دست بکشم و ننویسم. نامردیه بخوام حال خرابمو سر 《نوشتن》 خالی کنم. هرچی باشه دوستش دارم. مگه نه اینکه تا الان اگه نداشتمش قطع به یقین دق کرده بودم؟ خب پس مینویسم. دستکم بعضی حرفامو...
دلنگران این مردم و مملکت و سرنوشتشونم. هرجا رو میبینم، یه آسیب خوابیده و داره به منزجرکنندهترین شکل هرهر میخنده؛ به ریشِ آدمیزاد. به ریش بچههای آدم و حوا. به من، تو، اون و اونای دیگه. کی قراره خودشونو نشون بدن این آسیبها؟ مگه همین الان کلی زخم از آسیبهای اجتماعی نداریم؟ این وضع اصلا درست نیست. هرکدوم از اون عدهها آسیبهای خودشونو دارن. بدن یه پدرمادرهایی داره میلرزه این شبها. دل زن و بچهی بعضیا داره مثل سیر و سرکه میجوشه. مگه میشه چشم روشون بست؟ نه نمیشه. روی عرقِ شرمِ نونآور خونه هم نمیشه چشم بست آره. روی حیثیتهایی که داره خط برمیداره، روی جوونا و نوجوونایی که نمیخوان این دفعه ناامید بشن و ببازن نمیشه چشم بست. هیچ کاری با درست و غلط ندارم الان. روی آدمهایی که نفرت داره درونشون شعله میکشه و اذیتشون میکنه نمیشه چشم بست. روی اون مامور نظامی که اصلا توی تقسیم و جایی که الان هست و یگانی که خدمت میکنه دخیل نبوده و این شبها اگه بخواد هم نمیتونه ترک ماموریت کنه، نمیشه چشم بست. روی عمیقتر شدن شکافِ بین دوستها و همسایهها و همکلاسیها و و و نمیشه چشم بست. روی خط و نشون کشیدن مشتی کفتار حرومی خارج از مرزها نمیشه چشم بست. روی تبرج و تبعیض یقهسفیدها و آقازادهها نمیشه چشم بست. روی دخلی که به خرج اصلا نمیخوره، روی مسئولینی که حتی حرف هم نمیزنن یا اگه میزنن با مردم و صادقانه نیست، و حتی بعضا مثل بنزین روی آتیش میمونه نمیشه چشم بست. روی جوونایی که همهی امید و آرزوشون به مهاجرته، روی اونایی که اگه مهیا بشه هم نمیتونن یا اجازه ندارن و حسرتشون نمیشه چشم بست. روی خیلی چیزها، خیلی بیشتر از اینایی که نوشتم، نمیشه چشم بست و ندید. اینا همش درده، آسیبه، زخمه. زخمی که چرکی میشه و سرایت میکنه.
نمیشه که از همه انتظار داشت خط فکری و نظام ارزشی واحدی داشته باشن و تازه اونم بهشون دیکته بشه. باید حق داد بهشون. ولی نمیشه هم به کسی اجازه داد بخاطر مخالفت یا نفرتش، به هر دلیلی، بخواد کاری کنه که دودش تو چشم همه بره. آره منم حالم داره از این شیوهی مردمداری و مملکتداری به هم میخوره، ولی میفهمم خلا، قدرت یعنی چی.
نمیشه تا یکدست حول یک جوابِ اصلا خوب یا بد، ولی مشخص و شفاف، متحد نشدیم، دست به کاری اینچنینی بزنیم. توی کل تاریخ، همه جای دنیا، خلا، قدرت مساوی با زجر و درد و تاریکی و مرگ بوده، الان چه ضمانتی واسش هست که اینطور نباشه؟ مگه نه اینکه این ایرانِ چندهزارساله کلی دشمن داره؟ چطور میخوایم مقابله کنیم؟ آره ایرانی تن به ذلت نمیده، زیر بار نمیره، ولی با کدوم سازماندهی و حول چه محوری؟ هرکسی یه اسلحه بگیره بره بجنگه؟ این سادهانگاری نیست؟
بزرگها و باعظمتها، همیشه دشمن بزرگی هم دارن. این ایرانی که عظمتش به اندازهی کل تاریخه، دشمنهای خونی زیاد داره، خیلیها دندون تیز کردن واسش. میخوایم چیکار کنیم با اینها؟ به فرضِ داشتن یک جایگزین مشخص هم، پروسهی انتقال قدرت مگر کارِ چند روز و چند هفته و چند ماهه؟ چه برسه گزینهیی هم نباشه یا اگه باشه مورد تأیید یه عدهی کم باشه. ممکن نیست بعد بین این عدهها و گزینههاشون کشمکش سر قدرت به وجود بیاد؟ ممکن نه، قطعیه. و وسط این کشمکش این ما مردم هستیم که باید تاوان بدیم. قحطی و ناامنی و جنگ داخلی و خارجی و در یک کلام بهخاکسیاهنشستن مثل آب خوردن اتفاق میوفته. خیلی سادهانگاری هست فکر اینکه اگه امشب این حکومت ساقط بشه فردا همه چیز مرتبه... نه... وقتِ این حرفها نیست. ما هنوز خیلی راهها رو امتحان نکردیم تا بخوایم اینجوری خودمونو بندازیم توی دردسر. آره الانم توی دردسر هستیم. ولی در برابر اون دردسر، چیزی شبیه شوخیه. بیایم به راههای دیگهیی هم فکر کنیم. فقط قبل از فکر کردن، برای درست فکر کردن، باید خالی از خشم و نفرت بود؛ هر اندازه که امکانش باشه. همین.
۲۲ دیماه ۴۰۴