ویرگول
ورودثبت نام
'Salarovski'
'Salarovski'آقای راوی(؟!)
'Salarovski'
'Salarovski'
خواندن ۱۷ دقیقه·۳ ماه پیش

آن روزهای سبز

یک / آن روزهای سرد

یکی از دورترین خاطراتی است که از کودکی به یاد دارم. رفته بودیم میدان. یک عصرِ عادّی و خاکستریِ پاییز بود، بیش از 15 سال پیش از این. می‌شود چه سالی؟ اواسط یا اواخرِ دهۀ ۱۳۸۰ مثلاً. بله، در همان حدودها. آن موقع هنوز ترددِ ماشین در میدان مجاز بود. در چهارباغ نیز. زمانی بود که زندگی و شهر، قدیمی‌تر از الآن بودند، مایل به سیاه و سفید. همه می‌دانند، در اصفهان و برای اصفهانیان، مُراد از میدان (درواقع «میدون») فقط یک‌جا می‌تواند باشد: میدانِ امام، نقشِ‌جهان یا شاه‌عباس.

در حافظۀ زبانیِ من و امثالِ من، میدانْ هنوز همان «میدون‌امام» است. گرچه مدت‌هاست تلاشی خودآگاه به کار بسته‌ایم تا امام را با نقشِ‌جهان یا شاه‌عبّاس جابه‌جا کنیم. اما هر بار باید جلوی زبان‌مان را بگیریم تا کلمۀ امامْ چسبیده‌به‌میدان بیرون نجهد.

آن موقع، ما بیرون از اصفهان زندگی می‌کردیم. یک شهرکی بود به اسم «بهارستان». که هنوز هم هست و امروزه نونوار و به‌روز شده است. در جنوبِ اصفهان. از دروازه‌شیراز به قصدِ شیراز که می‌زدی بیرون، چند کیلومتر که می‌رفتی، یک‌جای متروک و کُهَنی به اسم قلعه‌شور را باید رد می‌کردی تا برسی به بهارستان. بالاتر از سپاهان‌شهر. سیاهانِ طردشدۀ آمریکا اگر بودند، بعید نبود بهارستان و آن خانه‌های بلوکِ‌شرقی را “Projects” خطاب کنند.

زمانی که بهارستان تازه راه‌اندازی شده بود، بیش‌تر به تبعیدگاه می‌مانست. ساخته شده بود از چندین بلوکِ شبیه به هم، که واحدهایش تک‌وتوک ساکن داشتند. به گمانم ما نسل اوّل بودیم. این پروژه برای این ساخته شده بود که آدم‌ها بتوانند خانه داشته باشند. خانۀ ارزان و کم‌کیفیت، ولی خانه‌ای که صاحب‌اش باشی. خیلی‌ها از استان‌های دیگر آمده بودند. برخی هم مثلِ ما، تبعیدی از شهرِ خودشان. عملاً وسطِ بیابان بود. سرد و تک و تنها.

بالکنِ کوچکی داشتیم که مادر چند گلدان در آن گذاشته بود و گاهی با آن‌ها وقت می‌گذراند. به گل‌هایش آب می‌داد و به روبه‌رو خیره می‌شد. من قدّم نمی‌رسید که صحنۀ پیشِ‌روی او را، آن‌چنان که بود ببینم. ولی چیزهایی می‌فهمیدم و حس می‌کردم. و می‌دانستم که در شب‌ها، بیرون از بالکن، سیاهیِ فراگیری وجود دارد.

+ سوسوی نورهای دورادور

- هوهوی هیاهوی باد

+ رقصِ هولناکِ کاج و بوته

- زوزۀ سگ‌ها و شغال‌های بدخواب

بهارستان محلِّ زندگیِ فوق‌العاده‌ای بود برای تکوین و بسطِ کابوس‌های کودکی و تروماهای بزرگ‌سالی.

عزیمت به اصفهان و اساساً خروج از بلوک و مجتمع، از دیگر مشقّت‌های زندگی در آن‌جا بود. ماشین نداشتیم و برای رفتن به شهر و مثلاً سرزدن به خویشان، یا تهیّۀ اقلامِ اساسی و جزئی، باید چندین مسیر اتوبوس و تاکسی سوار می‌شدیم. برای همین کم به شهر می‌رفتیم. یا ترجیح می‌دادیم بقیه (که ماشین دارند) بیایند به ما سر بزنند. اتوبوس کم، سخت و دیربه‌دیر می‌آمد. از لوله‌کشیِ گاز هم خبری نبود. مادر می‌بایست کپسول‌های گاز را خالی می‌برد و پُر بر می‌گرداند. کلّی باید پیاده می‌رفت و کلّی هم بالا. چهار طبقه، ۸۷ پلّه. درد و خستگیِ این روزهای دستان‌اش، یادگارِ همان زمان است.

یکی از همین روزهای سردِ بهارستانی بود که به میدان رفتیم. یادم است مادر از دست پدر حرص خورده بود که: «من رو ناغافل با دو تا بچه می‌کشونی میدون که چی، خودت چرا نمی‌آی ما رو ببری، دوباره بازیت گرفته». پدر عاشقِ غافل‌گیری و شگفتانه بود. این‌که بی‌خبر برای خود یک ماجرایی را پیش ببرد و بعد از اتمامِ آن، ما را در جریان بگذارد و در دل‌اش احتمالاً فریاد بزند: «سورپرایز!»‌. امّا مادر نمی‌توانست در آن وضعیت که زیاده از حد برایش طاقت‌فرسا بود، با این سرخوشی و سانتی‌مانتالیسمِ بی‌خیالانۀ پدر کنار بیاید.

مادر دست من و خواهرم را گرفت و سوارِ اتوبوس‌مان کرد. نمی‌دانستم کجا می‌رویم. بعد که رسیدیم، دیدم میدان برایم خیلی بزرگ است. بی‌اغراق، ده میلیون «من» در آنْ جا می‌شدند. چون هنوز خیلی کوچک بودم. یک بادِ سبک کافی بود تا بلندم کند و با خود ببرد. ایستاده بودیم کنارِ مسیرِ سنگ‌پوشی که درشکه‌ها رد می‌شوند و دور می‌زنند. یادم می‌آید که لب‌خند به لب نداشتیم. فقط منتظر بودیم. بادْ استوار می‌وزید. اسب‌ها که رد می‌شدند، باد شدّت می‌گرفت و بوی مدفوعِ اسب با آن، همراه. دوست داشتم سوارِ یکی‌شان شوم و دورِ میدان بچرخم و مثلِ همیشه، سرگیجه بگیرم و بترسم و سرم را در بینِ لایه‌های چادرِ مادر قایم کنم. که دیدم ماشینی دراز و لجنی‌رنگ جلوی‌مان ایستاد. از این برچسب‌های پفکیِ مکعبی‌شکلی که بالای دست‌گیرۀ درِ ماشین‌های نو می‌چسبانند، به درهایش چسبیده بود. زیاده از حد نو بود. نمی‌توانست مالِ ما باشد. پدر از جایگاهِ راننده پیاده شد. می‌خندید. لب‌اش از دو طرف به گوش‌هایش نزدیک شده بود و دندان‌هایش دیده می‌شد.

مادرم باورش نمی‌شد. اوّل خیال کردیم ماشین برای دوستی، رفیقی، کسی است. چون پدر همیشه دوستانی دارد. امّا بعد مشخص شد پدر ماشین خریده است. یک ماشینِ واقعی؛ پس از چندسال استفادۀ مفرط و زجرآور از وسایلِ نقلیۀ عمومی و تاکسی. روکش‌های صندلیِ ماشینْ روشن‌رنگ بودند. شاید خاکستری. یا نقره‌ای. حتم دارم آن لحظه که می‌خواستم در را ببندم، یا خواهرم می‌خواسته چنین کند، پدر تذکر داده است که: «در رو آروم ببند» یا «مراقب باش سفت به هم نخوره». پدر هنوز هم اهل ذکر است.

با خواهرم عقب نشستیم و ماشین به راه افتاد. صندلی‌های ماشین مثلِ آن روی سردِ بالشْ در گرمای شب بودند. ولی فقط یک رو داشتند: روی سرد. کم‌کم و پس از خوگرفتن با بوی ماشینِ نو، به سمت پنجره متمایل می‌شدم. نشستن در پَسِ پنجرۀ ماشینِ نو، جای اسب‌سواری و تماشاگری از فرازِ درشکه در هوای آزاد را نمی‌گرفت؛ امّا خب، چیزی بود برای خودش.

بعدش با آن ماشینِ سبز کجا رفتیم؟ به کدام سمت؟ خوش‌حال و ناراحت‌ام که این خاطره بیش از این ادامه نمی‌یابد.


 

دو / خوانشی نو از اتّفاقی کهنه

چند سال گذشت. از بیرونِ اصفهان، از آن تبعیدگاه، آمدیم خانه‌اصفهان؛ محلّه‌ای در شمالِ اصفهان. نه خودِ خانه‌اصفهان که بخش‌هایی از آن می‌تواند لوکس و لاکچری باشد؛ بلکه پایین‌شهرِ خانه‌اصفهان. جایی در حوالیِ مارچین و بهرام‌آباد.

شمال و جنوبِ جغرافیاییِ اصفهان، مثلِ تهران نیستند. این‌جا جنوبْ ثروت‌مند و اعیانی است و شمال عمدتاً برای میان‌مایه‌دارها و فرودستان. و البته هر دو مثال‌های نقضی در دلِ خود جای داده‌اند.

در خانه‌ای دو طبقه زندگی می‌کردیم، در طبقۀ هم‌کف. در مقایسه با خانۀ قبلی، روبه‌راه‌تر و دل‌بازتر بود. آن‌قدرها هم کابوس‌ناک و تاریک نبود. آدم‌های خوبی هم دوروبرمان بودند. صاحب‌خانه‌ای مهربان داشتیم که نامِ خانوادگی‌اش را به اشتباه به جای «مزروعی»، در سجل «محروصی» ثبت کرده بودند. آقا و خانمِ محروصی و پسرانِ سربه‌زیر و محجوب‌اش، سرِ اجاره خیلی با ما راه می‌آمدند و در کل انسان‌های نیکی بودند و حریص نبودند. تا سال‌ها با آن‌ها ارتباط داشتیم. خاصّه مادرم دوستیِ خوبی با خانم محروصی داشت؛ یک خانمِ رنگ‌پریده، آرام و مهربانِ گیلانی.

+ این شیرینی‌ها رو خودم درست کردم. بدید بچه‌ها بخورن.

- دستِ شما درد نکنه. چرا زحمت کشیدید. سالار از خانمِ محروصی تشکر کن برات شیرینی آوردن...

= ....

هنوز آن ماشینِ لجنی را داشتیم. من دیگر مدرسه می‌رفتم. می‌بایست کلاسِ دوّم باشم. مادرم به‌تازگی و پس از شکستگیِ پای پدرم، ناگزیر و خوش‌بختانه، رانندگی آموخته است و صبح‌ها من و خواهرم را به مدرسه می‌رساند. پدرم هم صبح زود، با سرویس می‌رود کارخانه تا بعدازظهر. چیزِ زیادی از پروسۀ آموزشِ رانندگیِ مادر خاطرم نیست. جز چند برخورد با درِ پارکینگ و ردِّ سبزی که رنگِ بدنۀ ماشین بر در و دیوارها به جای می‌گذاشت، و البته خونِ‌دل‌خوردن‌های پدر. هر خطّ و خشی بر ماشین، انگار نیشتری بود بر جانِ او. من و خواهرم و مادر با شوخی و خنده، سعی می‌کردیم آن نیشترها را التیام ببخشیم. که معمولاً جواب نمی‌داد. پدر همه‌چیز را خیلی جدّی می‌گرفت و ما می‌بایست تلطیف می‌کردیم تا چیزها بتوانند ادامه بیابند.

به هر حال مهم و مبارک بود که مادر رانندگی یاد گرفته است. حالا بدونِ پدر هم می‌شد به خانۀ مامان‌جان رفت. خودِ پدر هم با این‌که بابتِ ماشین اغلب نگرانی داشت، در مجموع راضی و خوش‌حال بود که مادر رانندگی آموخته است. شکستنِ پای پدر سببِ خیری ناخواسته شد.

یک صبحِ سرد و ناجدّیِ مهر، آبان یا شاید هم آذر بود که سه تایی سوار ماشین شدیم تا به مدرسه برویم. وارد خیابانی که کاج نام داشت (یا فقط کاج داشت) شدیم و پس از طیِ مسیری، نمی‌دانم برای چه و چگونه، بی‌خبر ماشین به سمت چپ منحرف شد و ما به سمت شمشادها کشیده، و سپس متوقف شدیم. نیمۀ سمتِ چپِ ماشین خیلی نرم و راحت از روی جدول‌ها بالا رفت و قبل از آن‌که شمشادهای زیادی را تحت فشار بگذارد، بر جای ایستاد. خوبیِ رانندگیِ مادر این است که هیچ‌گاه تند نمی‌رود و برای همین، اتفاقاتِ این‌چنینی را به رویدادهایی کم‌خطر و حتی فرح‌انگیز بدل می‌کند. من آن اتفاق را تصادف نمی‌نامم. بزرگ‌نمایی است. پس از انحراف به سمت شمشادها، هر سه‌مان خنده‌مان گرفته بود و بعد یک آقایی از آن سمتِ خیابان آمد و یکی دو نفر هم از جاهای دیگر و کمک کردند تا به مسیر برگردیم و برویم مدرسه. به مدرسه رفتیم. و قرار نبود پدر چیزی بفهمد. مگر این‌که خودش علاقۀ زیادی به تماشای با دقّت و جدّیتِ بدنۀ ماشین نشان می‌داد.


 

سه / آخرین بارقه‌های آن نهرِ ممنوعه

سالِ بعد، نمی‌دانم چه می‌شود که خانواده تصمیم می‌گیرند من و خواهرم با سرویس به مدرسه برویم. شاید پدر صبح‌ها با ماشین کار داشته است و با آن به کارخانه می‌رفته است، یا دست مادر جایی بند بوده است. رانندۀ سرویسِ من، خانم یداللهی بود. خانمی مهربان، پرجنب‌وجوش، فعّال و با تعریقِ بالا. یکی از هم‌سرویسی‌ها و هم‌کلاسی‌هایم، عرفان نام داشت. پسری شلخته و ژولیده. آن موقع‌ها، که کسی لَش نمی‌پوشید و راه‌ورسمِ لَش‌پوشی نمی‌دانست، او لَش‌پوشی می‌کرد. با موهای بلندِ مجعد و درهم‌وبرهم. فرزندِ طلاق بود. عرفان از آن موقع تبدیل شد به ایماژِ تیپیکالی که از فرزندان طلاق در ذهن دارم: پسرانِ تُخس و آشفته‌ظاهری که با راننده‌های سرویس‌شان خیلی صمیمی‌اند. چون عرفان با خانمِ یداللهی خیلی تورَگی بود. من همیشه تعجب می‌کردم و نمی‌توانستم بفهمم. تا واردِ ماشین می‌شد، خانم یداللهی با او کلی خوش‌وبش می‌کرد و یک‌دیگر را در آغوش می‌گرفتند. راست می‌گویم.

یکی از چیزهایی که آن زمان برای من نمادِ ثروت‌مندی بود و چه بسا هنوز هم هست، امکانِ تهیۀ نوشیدنی‌های دَنِت بود. داشتنِ بی‌دردسرِ یکی از آن پاکت‌های مکعبی‌شکل، برایم بسیار دور و سخت می‌نمود. عرفان هر روز صبح با یک پاکت دَنِت واردِ ماشین می‌شد. زمانی بود که تبلیغ‌های مسحورکنندۀ دَنِت، زیاد از تلویزیون پخش می‌شد. آن بافتِ نرم و غلیظِ شیرکاکائوهایش را که در تلویزیون مثلِ آبشاری بهشتی، سرازیر می‌شد، هنوز به یاد دارم. پنداری مظهرِ مطلقِ لذّت و طعم و زیبایی بود. و عرفان هر روز این اسطوره را جلوی من سر می‌کشید و بی‌خیال، چند قطره‌ای از آن را هم روی صندلیِ پرایدِ قدیمی و لاجانِ خانمِ یداللهی می‌ریخت. این‌جا باز هم متعجب می‌شدم: کافی بود عرفان فقط یک تعارف به خانم یداللهی بزند و او هم دَنِت را چنگ بزند و با همان نِی هورت بکشد. نمی‌توانستم باور و قبول کنم که دو تا آدم، از یک نیِ مشترک استفاده کنند. آن هم این دو تا آدمی که تقریباً غریبه محسوب می‌شدند و هر دوی‌شان به‌نظرِ من پاکیزه نبودند.

+ تو چیزهای زیادی را Ew می‌کنی؛ این‌طور نیست؟

- با تو موافقم. من مبتلا به سندرومِ Ewی حادّ و بی‌قرار هستم و مشکلِ چندانی با آن ندارم.

به‌عنوانِ یک کودک، چیزها را زیادی جدّی می‌گرفتم. فلذا همیشه تعارف‌های عرفان را رد می‌کردم و لب به دَنِت‌هایش نمی‌زدم. انگار که نوشیدنیِ نهرِ ممنوعه باشد. امّا الآن اگر ببینم‌اش و اگر هنوز دَنِت بنوشد، شاید آن گناهِ اوّلیه را مرتکب شوم.

صبح‌ها خانم یداللهی اوّل به سراغِ من می‌آمد و بعد عرفان. دیگرانی وجود ندارند. فقط من و عرفان و خانم یداللهی در ذهن‌ام ته‌نشین شده‌ایم. یک روز فرایند طی شد؛ من سوار شدم، عرفانْ خرامان با نوشیدنی‌اش واردِ ماشین شد، عرفان و یداللهی دوستی‌شان را به رخ کشیدند و کمی بعد رسیدیم دمِ درِ دولنگۀ مدرسه. طبیعی است که راننده‌ها حساس باشند روی این‌که بچه‌ها حتما از سَمتی که ماشین رد نمی‌شود از ماشین پیاده شوند؛ یعنی از سمتِ پیاده‌رو. من داشتم می‌رفتم که پیاده شوم، عرفان هم همین‌طور. امّا نمی‌بایست این اتفاق هم‌زمان می‌افتاد. چون به این معنا بود که من و عرفان در حالِ پیاده‌شدن از دو درِ متفاوت هستیم و ناگزیر یک نفر از سمتِ خیابان پیاده خواهد شد.

+ خطر!

- چطور مگر؟

عرفان نباید پیاده می‌شد. او باید صبر می‌کرد تا من پیاده شوم و بعد به دنبال و از سمتِ من پیاده می‌شد. امّا او «بیش‌فعال» بود و قرار و پای صبرِ نداشت. برای همین بی‌هوا در را باز کرد و ماشینی همان لحظه از کنار ماشین خانم یداللهی به سرعت رد شد و زد به در ماشین و آن را کامل خم و چوله کرد و رفت. عرفان سالم بود. فقط کمی ترسیده بود. صدای برخورد ماشین با در، وحشت‌ناک بود. پس از اتفاق، عرفان بی‌درنگ پا به فرار گذاشت و من هم‌چنان منتظر نشسته بودم و به تشویشِ خانم یداللهی می‌نگریستم و پیشِ خودم فکر می‌کردم انگار خیلی هم ناراحت یا عصبانی نیست. آن‌قدری که انتظار داشتم برافروخته نشده بود. شاید حتی اگر عرفان آن‌جا می‌ماند (و مثلاً از ترس یا پشیمانی گریه می‌کرد) او را در آغوش هم می‌کشید. سرانجام، درِ ماشین از بین رفته بود و پاکتِ دَنِت، روی صندلیِ عقبِ ماشین افتاده بود. عرفان به جای ماندن و پذیرش، فرار کرده بود، رفته بود. این پایانِ رابطۀ خانم یداللهی و عرفان بود؛ پایانی سرد و ناگهانی.


 

چهار / سرقتِ بی‌دقّت

نمی‌توانم همۀ این سال‌ها را تعریف کنم. مجبوریم کمی جلو برویم. زمان‌پریش شویم. به آیندۀ زمانِ گذشته برگردیم. اوایلِ نوجوانی. خانۀ جدید و این بار، شب‌های آتش‌بارِ تابستان. باز هم شمالِ شهرِ اصفهان، منتها در محله‌ای به نامِ ملک‌شهر و نه خانه‌اصفهان. ماشین؟ نه، نداشتیم. فروخته بودیم تا یک بهترش را بخریم. ولی نتوانسته بودیم. عوضش پدر یک موتور جور کرده بود که علی‌الحساب کارمان لَنگ نماند. آن زمان، اوجِ تمایلِ نوجوانانۀ من به تملک و راندنِ موتور بود. که مدام و بی‌رحمانه توسط پدر رد می‌شد. البته که به پدر حق می‌دهم. اما الآن می‌توانم حق بدهم.

+ آن زمان چطور؟

- مطلقاً این چیزها سرم نمی‌شد.

من موتور می‌خواستم. یک موتورِ 70 سی‌سیِ قرمزرنگ که برای پسرکی به سن و جثّۀ من، کوچک و منطقی بود. امّا پدر نه تنها این خواسته را برآورده نمی‌کرد، که حتی نمی‌گذاشت از موتورِ خودش استفاده کنم و آن بادی را که سال‌ها قبل روی درشکه‌های میدان به کلّه‌ام نخورده بود، روی موتور دریافت کنم.

خانۀ جدیدمان سه واحد داشت. ما طبقۀ دوم بودیم و طبقۀ هم‌کف و اول، با هم قوم و خویش بودند. این‌ها گاهی با هم به مسافرت می‌رفتند و خانه از سر تا ته در اختیارِ ما بود. این یعنی دیگر خبری از بوی همیشگیِ پیازداغ و سروصداهای مهمانی‌هایشان نبود و خداوند روی ماه‌مان را بوسیده بود. ساکنینِ طبقۀ اول، یک پیکان داشتند. پیکانی سن‌وسال‌دار ولی سر حال. همسایه‌های بی‌خیالی بودند. به همان شیوه‌ای که درِ خانه‌شان همیشه باز بود و بوها و صداها و صحنه‌های مختلفی از اندرونی به راه‌پله و اماکنِ دیگر منتشر می‌شد، درِ ماشین‌شان نیز معمولاً قفل نبود و سوییچ هم اگر نه همیشه، ولی گاهی روی خودِ ماشین بود.

حالا در نظر بگیرید یک عصرِ تابستان است. لابُد می‌دانید عصرِ تابستان برای پسربچگانِ ممیز یا در آستانۀ تمیز، مثلِ شبِ ماهِ کامل برای گرگینه‌هاست. ناگهان چیزی در آن‌ها تغییر می‌کند و به جوش می‌آید و سرشان داغ می‌کند و باید آن کار/گَندِ گُل‌درشتی که از صبح موفق به انجام‌اش نشده‌اند را، آغاز و تمام کنند. عصرِ آن روز، من دچار سرخوردگی بودم. از صبح به دوستم جواد قول داده بودم که موتورِ پدرم را می‌آورم تا با هم برویم گَشتی در محل بزنیم. ولی غافل از این‌که پدر با موتور بیرون بود و قرار هم نبود تا شب برگردد. ولی در دلِ هر فقدانی، یک امکانی نهفته است و گاهی اگر ابژۀ میل انتقال یابد، اتفاق خوبی خواهد افتاد. قطعات معما را کنار هم چیدم و قضیه برایم روشن شد.

+ حتماً مادر و خواهرت خانۀ مامان‌جان بودند.

- پدر هم که با موتور بیرون بود.

+ خانه سراسر خالی بود؟

- پیکانِ همسایه آن‌جا افتاده بود.

+ و تو می‌خواستی او را از بی‌سرنشینی و عزلت نجات دهی؟

چیزی جای موتور را نمی‌گرفت. اما در آن لحظه مَرکب مهم نبود، مقصد و رکاب مهم بود. ناگفته پیداست که من رانندگی بلد نبودم. اما جواد، که یک سالی از من بزرگ‌تر بود و پدرش از آن‌هایی بود که گاهی در خیابان‌های خلوت ماشین را می‌داد به او تا براند، از پسِ کار بر می‌آمد. او بلد بود با پیکان‌وانتِ پدرش رانندگی کند. این ماشین هم همان بود، با پالانی متفاوت. اما مانعِ اول در میانۀ پردۀ نخست، خودنمایی کرد. درِ ماشین قفل بود و خبری از سوییچ نبود. پرونده را بسته‌شده دانستیم و داشتیم به سمتِ پاتوقِ همیشگی‌مان، مسجد راه می‌افتادیم که لااقل نماز را نخوانده نگذاریم. امّا در لحظۀ آخر، و آن‌گاه که «امیدمان بوی نا گرفته بود»، پیشنهاد کردم که سری هم به جاکفشی‌شان بزنیم. ضرری ندارد. شاید سوییچ آن‌جا باشد. دستِ خانوادۀ ایرانی را خوب خوانده بودم. سوییچ پیدا شد و رفتیم سراغِ ادامۀ جنایت.

من پیشنهاد کردم برویم خواجو. همیشه دوست داشتم با ماشین به خواجو بروم و آن را جایی پارک کنم و بروم لب آب قدم بزنم. گرچه این آرزو نمی‌توانست کامل محقق شود، چون راننده من نبودم و نمی‌توانستم ماشین را جایی پارک کنم. از جهتی، آن شب یکی از مدّاحانِ معروف و محبوب برای ما - که «بچّه‌هیئتی» به حساب می‌آمدیم - به اصفهان آمده بود و برای شهادتِ یکی از ائمّه، مجلسی به پا کرده بود. جواد که هیئتی‌تر بود، گفت برویم هیئت. او برتری داشت. نظرش غالب شد و رفتیم هیئت. من در مجلس اضطراب داشتم. چند دقیقه یک بار، خودم را به سختی از بینِ جمعیتِ شورمندِ داخلِ حسینیه بیرون می‌کشیدم تا به ماشین سری بزنم. هر بار سر جایش بود. باز هم در عزلت گرفتار شده بود.

هیئت که تمام شد، همه‌چیز خیلی دیر شده بود. به خانواده گفته بودم با دوستم آمده‌ام هیئت. نگفته بودم چگونه و با چه وسیله‌ای. آن‌ها هم نپرسیده بودند. آخرهای شب بود، 11 به بعد، که داشتیم بر می‌گشتیم. دو سه خیابان بالاتر از محلۀ خودمان بودیم، که نورِ چرخانِ گشتِ پلیس را از توی آینه دیدیم. در مخیله‌مان نمی‌گنجید که گیر دهد. همان‌طور که در مخیلۀ گشتی‌ها نمی‌گنجید که دو پسرِ کم‌سال، این موقعِ شب، سوار بر پیکانی وسط خیابان باشند. آقای پلیس سرش را از پنجره بیرون آورد.

+ بزن کنار.

جواد جواب‌گو بود و من فقط خشک شده بودم. احتمالاً کف دست‌هایم عرق کرده و بیش از حالتِ عادی، گرمم بوده است. آقای پلیس گفت این ماشینِ کیست و این موقعِ شب این‌جا چه می‌کنید و از این حرف‌ها.

- مالِ بابامه.

سپس گفت شمارۀ پدرت را بگیر. پدرِ جواد آدمِ پایه‌ای بود. گرچه هیچ نمی‌دانست، ولی از پشت تلفن پلیس را قانع کرده بود که همه‌چیز تحتِ نظارت و اجازۀ اوست. پلیس رفتنی شد. هم‌چنان مشوش به آقای پلیس نگاه می‌کردم. از همان اول اهمیتی به حضورِ من نداد. پیشِ خودم فکر می‌کردم انگار خیلی هم ناراحت و بدبین و عصبانی نبود؛ آن‌قدری که از پلیس‌های نیمه‌شب انتظار می‌رود.

به خانه که رسیدیم، ماشین را خاموش کردیم و به سختی آن را به داخل پارکینگ هُل دادیم تا توّجه ساکنینِ طبقۀ دوّم را جلب نکند. پدر جواد با موتور آمد دنبال‌اش. صورت‌ام خیس از عرق بود. و مثلِ خر پشیمان و مثل سگ ترسیده بودم. گرچه هر اتفاقِ بدی هم افتاده بود، در ذهنِ من بود. در بیرون همه‌چیز را مویرگی رد کرده بودیم.

فردای آن روز، که از کنارِ ماشین رد شدم و زیرچشمی نگاه و وارسی‌اش کردم - انگار دختری باشد که شبِ قبل و گذرا با او هم‌بستر شده باشم و هنوز به او نظر دارم - دیدم لاستیکِ جلو سمت راست، روی زمین ولو شده است. بادش خالی شده بود و نمی‌دانم چرا و چطوری پنچر شده بود. اما خوش‌حال و راضی بودم که این بخش از سانحه را، موقعی فهمیدم که دیر و تمام شده بود. قرار نبود تقصیری متوجه من باشد. آن ماشین همان‌جا بوده و آن بلا هم همان‌جا سرش آمده بود و من هم از چیزی خبر نداشتم. خانواده هم چندان جویا نشدند که مگر این‌ها مسافرت نبودند، پس چرا ماشین‌شان دیشب به بیرون رفته و برگشته است. گرچه ممکن است مادر اول صبح، در قالبِ همان حرف‌های ساده‌ای که زوج‌ها دربارۀ همسایه‌هاشان به هم می‌زنند، از پدر پرسیده باشد که: «ماشین‌شون دیشب بود؟» و پدر گفته باشد نمی‌دانم و توجه نکردم. در هر حال، بحران با مداخلۀ الهی، به خوبی مدیریت شد.

چند سال بعد، وقتی داشتیم اثاث‌کشی می‌کردیم، روزِ آخر، قضیۀ سرقتِ تابستانی را به خانواده گفتم. سعی کردم جوری تعریف کنم که خنداننده باشد و نه‌چندان جدّی؛ با لطافت برگزار شد. گرچه دودی که از سر پدر بلند شده بود را هیچ‌گاه در اثرِ پُک‌زدن به هیچ قلیانی نتوانسته‌ام مجدد ببینم. به همسایه‌ها هم باید قضیه را می‌گفتم. زمان چیزهای زیادی را محو کرده بود. آقای همسایه وقتی در را باز کرد و بوی پیازداغ و هُرمِ داخلِ خانه‌اش خورد توی صورتم، انتظاری جز این نداشتم که با لب‌خندی و مزاحی، پروندۀ آن سرقت را برای همیشه ببندد. پرونده و در را با هم بست و بوی پیازداغِ خورش‌سبزیِ آن روز ظهرِ خانه‌شان را خیلی زود از من دریغ کرد.

-- آبانِ خشکِ صفرچهار --

آن روزهای سبز؟!
آن روزهای سبز؟!
دنده عقب با اتو ابزارماشیناصفهانحال خوبتو با من تقسیم کن
۳۳
۱۸
'Salarovski'
'Salarovski'
آقای راوی(؟!)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید