این روزها سنگرم را دربرابرِ نوشتن زودبهزود تَرک میکنم. این میزان از کارِ نکرده و راهِ نرفته و تلانبارها و انباشتهای مجهولالوضعیت و بیافق، فقط یک راهْ پیشِ پای پُردردِ آدم میگذارند و آن هم اینگونه نامرتب و بیهدف و سربههوا نوشتن است.
کیا زنگ زده بود. همکلاسیِ دبستان و متوسطۀ اول. هممحّلهای، هممسجدی. بعد از کلّی وقت. خیلی وقت. یک سال پیش آخرین بار دیدمش. رفته بودم پیشش، در پیستِ اسکیتِ فردوسی، تا دربارۀ انتخابات حرف بزنیم. اوّلین بار همانجا اسکیت سوار شدم. کار لذّتبخشی بود. بهواقع روحافزا بود. کیا مربّی اسکیت است. چرخهای اسکیتهای اگزوتیکش خوب میچرخد. میگفت در اسکیت استعداد داری. چون همان ابتدا توانستم با سرعت بروم و با پای چپ سرعتم را کم و زیاد کنم و حتی یک مسیری را بروم و دور بزنم و با موفقّیت متوقف شوم. چندبار تتهپته کردم تا راه بیفتم. ولی زود راه افتادم. همین یک سال پیش بود. چه مسیری طی کردیم. این همه راه. این همه کار.
قبلش خیز گرفته بودم طعمِ گیلاس را ببینم که کیا زنگ زد. عجیب بود. چون همین غروب داشتم عکسهای دبستان را به کسی نشان میدادم. دستانم دورِ گردنِ کیا بود و جفتمان دندانهای فاصلهدار و یکیدرمیانمان را انداخته بودیم بیرون و خیرهبهدوربین میخندیدیم. کلاسِ چهارم یا پنجمِ دبستان.
هیچوقت تابِ حرفزدن با تلفن را ندارم. حتی کوتاه. ولی ناگزیر جواب میدهم. آدمها گناه دارند. دلم نمیآید جوابشان را ندهم. بماند که مدّتی است خودم را گناهکارتر از آنان در نظر میگیرم و دیربهدیر جواب میدهم و یا بعد خودم زنگ میزنم. همین که زنگ قطع شود و بعد خودم زنگ بزنم، زهرِ کار را تا حدی میگیرد.
نمیدانم چه شد. به کیا گفتم عبّاس حیدری را یادت هست؟ عجب تخم سگی بود! کوتاهقامت بود و لُپسُرخی و موفرفری. مثلِ آن پسرکِ موحنایی در کارتون هتل ترانسیلوانیا. عبّاس معلم را زیاد حرص میداد. صدای جیغجیغوی بچّهگانهای داشت. با چشمانی آبی و بسیار خیرهشونده. لهجۀ غلیظِ اصفهانی داشت و کم میخندید. امّا ما از دستِ کارهایاش بسیار میخندیدیم. معلم نیز. از خاطرم پاک نشده است هنوز. کیا نه گذاشت، نه برداشت، ناغافل گفت راستی میدانستی عباس حیدری مُرد؟؟؟؟؟؟ جا خوردم!!! یکّه خوردم!!! یعنی چه؟ کیا میگفت چند سال پیش مُرد. آن قدر خودِ نفسِ خبر برایم عجیب و سنگین و غیرمنتظره بود که جویای چگونگی و چرایی نشدم. بحث را عوض کردم. عبّاسِ کوچکِ مسئلهساز. کیا میگفت چطور نمیدانستی؟ چطور باید میدانستم کیا؟ حتم دارم من هم میمُردم، در همین حد نیز کسی از آن کلاس مرا به خاطر نمیآورد.
کیا ترسیده بود و مردّد بود. مدام میگفت حالا چه چیزی پیش میآید آقاسالار؟ بدم میآید میگوید آقاسالار. فقط یک نفر حق دارد من را با پیشوندِ «آقا» صدا بزند آن هم در صورتی است که مثلاً بگوید: «چطورید آقای سالار؟» یا «مگر نگفته بودم از این کارها نکنید آقای سالار؟! خودتان را در زحمت انداختهاید چرا؟» ولی یادم است همواره یک ارتباط نزدیک و محترمانه داشتهایم. با اینکه در یک برههای دوستانِ صمیمیِ یکدیگر بودهایم. امّا آقاسالار زیادهروی است دیگر. توجّه کرده باشید یا نه، خیلی از پسرها دوستان صمیمیِ خودشان را با اسم اصلی صدا نمیزنند و به انواع و اقسامِ القاب و اصطلاحات و اشارات متوسل میشوند.
کیا ناراحت بود. انبوهِ اندوهِ نهفته در صدایِ آرام و بیخروشش مرا به ترس و خنده وا میداشت. خوشحال هم بود. از اینکه اینترنت قطع است. دلش تنگ شده بود برای دنیایِ بدونِ اینترنت؛ البته اگر بتوانیم واقعاً و کاملاً چنان جهانی را متصوّر شویم.
بعد از زنگِ کیا همان 5 دقیقهای که از طعم گیلاس چشیده بودم را رها و فراموش کردم و آمدم چیزی بنویسم. نمیدانستم/نمیدانم چه بگویم. باید یک چیزی بنویسم. باید چیزی در این صفحه بنویسم. من هم زندهام. سَرَم بازارِ مِسگرهای خاموش و بیخریدار است. این روزها فقط دلم میخواهد ارتباطی بگیرم. ولو نحیف. در این وضعیت فقط آدم دلش میخواهد عاشق بشود. بمب بر زمین بخورد و حباب در دل بترکد. جای خالیِ تلگرام و آن عادتوارهها، به شدّت حس میشود. کاش میشد مثل کیا قدر بدانم این روزها را.
امروز شهر شلوغ بود. شهری زنده و عرقکرده از گرمای تابستان. شهری کور از دیدنِ 10 متر جلوتر. شهری خود به کوری زده. این وضعِ شهر آدم را هیجانزده میکند. آنها در آسمان کارِ خودشان را میکنند و ما نیز در زمین مشغولِ کار و بارِ خودمانیم. چهارباغ و نقشِ جهان و خیابانها زنده بودند. زنده به زندگی زیرِ سایۀ مرگ. زیرِ سایۀ سرو. هوشو در «شما که غریبه نیستید» میگفت سروِ بزرگ و بلند و مرموزِ سیرچ، هر که را زیرش میخوابید دیوانه و مجنون میساخت. همین که سایۀ سرو میافتاد روی آن آدم، طرف دیوانه میشد. میزد به سرش. لابُد پدرِ خودش هم بیگدار زیرِ سرو خوابیده است. ما هم سالیانی است زیرِ سایۀ سرو نشسته، خوابیده و زندگی کردهایم. برای همین دیوانهایم. دیوانگی که حتماً نیازی به غُل و زنجیر ندارد آقای سالار.
یک نفر پیدا شود آن Ctrl + Z را فشار دهد.
30 خردادِ 1404
