بعضی وقتها تقلا میکنی حرف، بحث، مسئله، درد و جراحتی را که در ذهنت داری بیان کنی و در این راه، کلماتِ بسیاری خرج میکنی. حالا برای من کلمه است؛ برای دیگری ممکن است رنگ باشد یا طرح یا عکس و غیره. ولی بعد، میبینی همان حرف را، یکی دیگر، با زبانی کوتاه و شفاف و صریح بیان کرده است. و نه آن حرف را، که حتی فراتر از دردِ تو و آن چیزی که در نهانگاه ذهنت بر تو پوشیده بوده است را. من هم در اثر یک تصادفِ محض، به این بیتِ حافظ برخوردم و دیدم که حرفهای قبل و بعدِ من را بهشکلی که بهتر از آن ممکن نیست، بیان کرده است:
اگر چه موی میانت به چون منی نرسد
خوش است خاطرم از فکر این خیال دقیق
حیف کلمات نیست که بیهوده صرف و خرجشان کنیم؟ آن هم تا وقتی که چنین معجزههایی را میتوان یافت!؟
غزلِ کامل را در اینجا بخوانید.
