در کوچههای بستهی این شهرِ بینفس
فردای ما اگر برسد، چه شود؟
عشق است و وعدههای معلق میانِ ترس
یارم اگر بماند یا برود، چه شود؟
از زندگی فقط همین ایستادن است
وقتی نه راهِ رفتن و نه بازگشتن است، چه شود؟
مملکت از صدای خودش هم گریختهست
این حالِ ناپیدا اگر فریاد شود، چه شود؟
من ماندهام، تو ماندهای، ناتوان و گم
این بلاتکلیفیِ ما عاقبت چه شود؟
سعدی نوشت «بنیآدم اعضای یک پیکرند»
این پیکرِ ترکخورده اگر جان دهد، چه شود؟
یارم به رسمِ عشق فقط وعده میدهد
«باشد که بازبینمت» آخر، چه شود؟
من خسته از سؤال و تو خسته از جواب
این عمر اگر تمام شود در تردید، چه شود؟