
سکوت.
باد میوزد.چمدانم در دست بیرمقم سنگینی میکند.کمی جلوتر..چمدانم روی خاک میوفتد.دست راستم گزگز میکند و دیگر توانایی نگه داشتن چمدان را ندارد.با دست چپم چمدان را بلند میکنم و به راهم ادامه میدهم.
صدایش در گوشم میپیچد:«وقتی دشت گل رو رد کنی،به یه رودخونه میرسی.در امتداد رودخونه حرکت کن و بعد..تادا!من همیشه همینجا،توی کلبهام!»صدای ذوق زده خودم پس از حرفهایش در ذهنم تکرار میشود:«چه کلبه قشنگی داری!!!وسط این همه گل..خیلیییی قشنگه!»
لباس مشکی رنگم را باد به رقص درمیآورد.کلاه فرانسویام روی سرم را پوشانده و تار موهایی که از آن بیرون ریختهاند،لباسم را همراهی میکنند.دیگر نای راه رفتن ندارم.چشمانم نمناکند و دیدم را تار میکنند.کمی جلوتر..رودخانه را میبینم.
سکوت،بر وجودم حکم فرماست.
صدای ویولنش در ذهنم تکرار میشود.لبخندش را میبینم و بویش را استشمام میکنم..گویی او همین جاست.چهرهاش برایم واضح میشود:بینی کک مکیاش،پیراهن سفیدش،موی قهوهای بلوطی رنگش و شلوار همرنگ موهایش.شرط میبندم هنوز دستکش های خاکی اش روی پیشخوان آشپزخانه جا خوش کردهاند.
امیدوارم آنجا باشد.باید آنجا باشد.
به رودخانه میرسم.تابستان آن سال در ذهنم تداعی میشود:کلاه بند دارم که آب آن را میبرد،نور روشن و گرم خورشید،هوای صاف و ابر هایی متراکم.
نمیفهمم چه دلیلی دارد که ایستگاه قطار انقدر از دشت دور است.چرا لااقل یک کالسکهٔ سواری به اینجا نمیآید؟مگر من و او تنها کسانی هستیم که به اینجا رفت و آمد داریم؟!
دورنمای کلبه جلوی چشمانم پدیدار میشود.
من اینجا یک مسافر هستم.
هوا رو به تاریکی میرود،و خاطرات باز میگردند.همان شبی که قایقش را به من نشان داد و کل شب را در رودخانه قایق سواری کردیم.فراموشم نمیشود،چرا که تمام مدت قایق سواری مان را زیر نور فانوس که مدام سوسو میزد،کتاب خواندم.
میتوانم سایهاش را جلوی کلبه تصور کنم.
معلوم است که او آنجاست.چرا نباید باشد؟!
به پل کوچکی میرسم که با عبور از آن،به کلبه میرسیدیم.اولین بار با ترس و لرز بی حد و مرزی از روی آن گذشتم.
چمدانم را برای لحظه ای زمین میگذارم و چین و چروک روی پیراهنم را صاف میکنم.نباید مرا شلخته ببیند.کلاهم را مرتب میکنم و بعد،چمدان را برداشته،به راهم ادامه میدهم.از روی پل میگذرم،و حالا جلوی در کلبهاش هستم.چمدان را زمین میگذارم و با نوک انگشتان سرد و بی جانم لکه های اشک زیر چشمان گود افتاده ام را پاک میکنم.در میزنم.
-بله؟
در را باز میکند.بوی قهوه و گرمای هیزم های داخل شومینه اش به یکباره به صورتم میخورند و به وجودم گرما سرازیر میکنند.
من اینجا هستم،او اینجاست،همه چیز سر جایش است.تقریبا همه چیز..
-لیلی!
مرا به سمت خودش میکشد.بویش مرا آرام تر میکند.
و اشک هایم،با سرعتی بیش از اندازه،شروع به سرازیر شدن میکنند.
با صدایی خفه میگویم:«بابام...بابام مرد.»پدرم هیچوقت مرد جالب یا خوشخلقی نبود،ولی در تمام زندگیام تنها نگهبان و تنها پشتوانه ام بود.
او تنها تکیه گاهم بود،زمانی که مادرم با رویای زندگی ای آزادانه تر،من و پدرم را تنها گذاشت و به دنبال خوشبختی رفت.
و حالا،پشتوانه ام مرده است.
تنها من هستم و او.
و از این پس،من دیگر یک دوشیزه شهری نیستم که تابستان هایش را در دشتِ همدمش میگذراند.
من الان دوشیزه دشتم.دشت،خانه ام است.