
آمادهام.نفسم رو توی سینه ام حبس کردم،چشمام هیچی توی این تاریکی لعنتی نمیبینه؛و جای جای بدنم از شدت بیحرکتی به گز گز افتاده.
نگاهم به ساعت گوشیم میفته.فقط ۳۰ ثانیه دیگه..اگر دیر کنه چی؟دارم از استرس و نگرانی دق میکنم.ترس از ذهنم به بقیه بدنم مثل جوی آب سرازیر میشه و باعث میشه بیشتر متوجه گز گز اعضای بدنم بشم.
حس میکنم معدهام قراره لوم بده.اگه بفهمه..
وای نه.دیگه مغزم نمیکشه.دیگهه نمیکشهه:/
دارم کمکم به ترک موقعیت،محله،شهر،استان و کشور فکر میکنم و به انواع راه های متواری شدن.
دوباره نگاهی به ساعت میندازم و برای چند لحظه خیلی شوکه به گوشی نگاه میکنم.فقط شیش ثانیه گذشته و من دارم اینجا از شدت نگرانی تلف میشم؟!
چندتا نفس عمیق میکشم.آروووم،آروووم باش.
یک،دو،سه،چهار..چرااا نمیاددددد؟
موهام دور گردنم ریخته و با توجه به شدت اظطرابم داره باعث میشه حسابی عرق کنم.لعنتی،آخه کی انداخت توی سرت که اون کولر صابمرده رو خاموش کنی؟
یه نگاه دیگه.آخیش!فقط ۱۰ ثانیه.
ولی..هیچ تضمینی وجود نداره!ممکنه حتی ۳۰ دقیقه دیگه برسه!خاک بر سرت منِ احمق!چرا انقدر با اطمینان روی این سی ثانیه طلایی بسته بودی؟..
نکنه بفهمه..؟!
پنج،
چهار،
سه،
دو،
یک.
کلید توی قفل در میچرخه.خدایا شکرت!داشتم سکته میکردم.دیگه کم کم داشتم مطمئن میشدم که قرار نیست حالا حالا ها برسه.
یکم صاف تر وایسادم.در خونه رو باز کرد و دستشو کشید روی دیوار دنبال کلید چراغ برق.با صدای خستهای گفت:«آخه کی همه چراغا رو خاموش کرده؟خونه ظلماته!»
وقتی بالاخره چراغ ها رو روشن کرد نفس کشیدم.البته قبل از اینکه نفس بکشم داد زدم:«تولدت مبارکککک!»
پ.ن:سیتایی شدن کلبه سبز و جنگلیمون مبارککک:)