
این شاید یه داستان تاثیر گذار باشه!شایدم خیلییی خنده دار.دیگه بستگی داره به چه نیتی بخونینش!(هشدار:این متن با بقیه متن هام زمین تا آسمون فرق داره.شایدم نداره؟)
خببب،داستان با یه دختر کوچولوی معصوم گوگولی مگولی شروع میشه که از اول زندگیش که به دنیا میاد نمیدونسته ماشین چیه،من چیم،اون چیه و این داستانا؛بزرگتر که شد،شاید چهار سالش،هنوزم درست حسابی نمیدونست ماشین چیه.
-ماشین چیه بابا؟
+همون چهار تا پاره آهن که زیرش چهار تا چرخ داره،اون ماشینه.از همونا که باباییت هم داره.
-اون که ماشین نیست!اسمش سمنده.بابایی میگه سمند یه جور رخشه.
بابای دختر خندید:آره خب.سمند رخش باباییته.
-چی؟
+هیچی دختر من،هیچی!ماشین ماشینه دیگه!از هموناس که میگیرم تا سوار شیم با مامانت بریم خونه پدرجون.
-خب اونم ماشین نیست!اسمش تاکسیه.تازه تاکسیم یه جور سمنده!
خلاصه،دختر کوچولو و خانواده اش ماشین نداشتن.دختر که شیش سالش شد،سوالاشم آپدیت شد!!
-ما چرا ماشین نداریم بابا؟
بابای دختر خندید:چون چِ چسبیده به را.
-بگو دیگه!!
بابای دختر جدی شد:شاید چون هنوز ماشین مناسب و پیدا نکردیم.
-ولی بابا،من دیدم که توی یسری عکسا شما ماشین داری.مامان گفت اسمش چیه..شیشصد و شیش؟
بازم بابای دختر خندید:دویست و شیش بچه،دویست و شیش.بعدشم دویست شیشم رو فروختم که برای تو و مامان یه کادو بیارم!یه خونه خوشگل.
-ولی الان نمیتونیم به عنوان یه کادوی دیگه ماشین بخریم؟
+دخترم.ماشینا،باید با صاحباشون دوست بشن،میدونستی اینو؟به کسی نگیااا؛یه رازه!تا وقتی ماشینی دلش نخواد با ما دوست بشه،ما هم نمیتونیم اونو داشته باشیم.
سه سال دیگه که گذشت،دختر دیگه فهمیده بود چخبره.دیگه سوال نمیپرسید،سرش به درسش گرم بود.صبحا با سرویس میرفت مدرسه و برمیگشت.خانواده دختر وضع نسبتا خوبی داشتن،ولی ماشین نداشتن.توی همون سال یه اتفاق خیلیییی هیجان انگیز افتاد!دختر صاحب یه داداش کوچولوی گوگولی مگولی شد!و داداش بامزهاش،مثل یه نقطه آغاز بود برای یه زندگی بهتر.چند ماه بعد از اومدن داداشش به خونشون،اونا صاحب یه ماشین شدن.ماشینی که بالاخره تصمیم گرفته بود با اونا دوست بشه.چند سال بعدش هم،اونا صاحب یه ماشین خیلی خوب شدن که دختر بخاطر اون همه سال صبر،لایقش بود:)
این قصهٔ اون دختر و ماشین بود.ماشینی که با اومدنش کلیییی خاطره رو رقم زد:سفر های جور و واجور،ماجراجویی های باحال،کلی چیز.اون دختر الان پشت این کیبورد نشسته و داره با خوشحالی مینویسه.داره داستانی رو مینویسه که سالها آرزو داشت اتفاقای توش براش اتفاق بیفتن:))) خلاصه،اینم از قصه متفاوت سبزک خانوم:)