
سلام.
سلامی چو بوی خوش آشنایی...
اما آیا آشنایی خوش بوست؟؟هیچکس این را نمیداند.گاهی آشنایی آنقدر تلخ و دلگیر است که ما را از آشنایان ناامید میسازد.اطمینان بی معنی است.
گاهی،من نیز بی معنی میشوم.
معنای من چیست؟چرا من اینجا هستم؟
بگذارید سوالم را جوری دیگر مطرح کنم:چرا ما اینجا هستیم؟لای این شب بو ها؟لای آن کاج بلند؟
چرا زمان روی ستون فقرات گل یاس است؟
چرا تا شقایق هست،زندگی باید کرد؟
سهراب جانم.چرا اشعارت اینگونهاند؟چرا قلب آدمی را به رقص در میآورند،چرا طبیعت را جان میدهند،چرا حال را دگرگون میکنند؟..
چرا ما اینجا هستیم..؟
فروغ میگوید:پرنده مردنیاست.
ما نیز مردنی هستیم،نیستیم؟
ما پرندگانی هستیم بیبال.راستش را بخواهید،روزی ستارهای به من گفت به یاد دارد ما نیز بالی داشتیم.ما پرواز میکردیم،به دیدار دیار ماه میرفتیم.ستارهها حسرت ما نبودند،دوستانمان بودند.و حالا ما پرندگانی بیبالیم،که به خود میبالیم..
آیا این نیمی از مردن نیست؟آیا در آخر این غرور لعنتی ما را نخواهد کشت؟
روزی از روزهایی که کودک بودم،شعر «علی کوچیکه»در گوشم به رقص درآمد.بچه ای بودم،معنی آن را نفهمیدم.ولی،علی کوچیکه؛چرا نصفه شب از خواب پریدی؟چرا خواب یه ماهی دیدی؟خواب یه ماهی،انگار که یه کپه دوزاری؟!چرا عدل آن ماهی؟..
فروغ.فروغ شب های تیره،چرا اشعارت اینگونه بودند؟..چرا همچون فروغی گرم،در سرمای تنهایی،مرا در آغوش گرم خود فرو بردند؟
در نهایت،روزگاری میرسد ما را،که میبینیم روزی بال داشتیم.آن روز زمانی میرسد.تنها زمانی،که بپذیریم مغروریم.
زیستن،صرفا تنفس نیست.باید انسان بود و زیست.انسان باشیم.انسانیت از همان ذرات کوچک «وجدان» نشأت میگیرد.
من دلتنگ دوستانمان هستم.دلتنگ ستارگان شبانگاهی..