
خاطرات مهم تر از اعمال ما هستند.این را با پوست و استخوانم درک کردهام.اینکه ما هر آسیبی را هم به مهم ترین فرد زندگیمان بزنیم،چه به قصد و چه به ناقصد،خاطرات برای ما با ارزش تر هستند.مدتی از یکدیگر متنفر خواهیم بود.تنفر احساس نفرت انگیزی است.بهراستی،چرا کلمه دیگری شدت انزجار من را از این حس به جز خودش نشان نمیدهد؟بگذریم.خاطرات ما را تا ابد دلبسته یکدیگر نگه میدارند،در حالی که ما هرروز بیشاز پیش سعی خواهیم کرد تا همدیگر را فراموش کنیم و نفرت به یکدیگر را در جایجای وجودمان بپرورانیم.نه،دوست من.این امکان پذیر نخواهد بود.ما هر قدر هم سعی کنیم،در آخر پی خواهیم برد نمیتوانیم هم دیگر را فراموش کنیم.ما نمیتوانیم همدیگر را دور بیاندازیم،ما توانایی ترک کردن را نداریم.و گاهی شخصی در این میان هست،که وقتی میفهمد طرف مقابلش نیز چنین احساسی دارد،کل روز سرخوش است و مدام جیغهای شادمانه خفه میکشد.مدام به لحظه ای فکر میکند که به این موضوع پیبرد و ناخودآگاه با لبخند زمزمه میکند:«ای روانی.»ما حق تنفر از یکدیگر را داریم،اما در بیشتر مواقع،شاید بتوان گفت توانش را نداریم.
جایی فردریک بکمن گفت:«دوست دوران کودکی اولین عشق زندگیات است.»
من هنوز هم میتوانم در ذهنم ببینم:اظطراب دارم.مدام از سر استرس وراجی میکنم و تو رو به روی من ایستاده ای و به حرفهایم گوش میدهی.بعد،درست لحظه ای که نزدیک است اشک از چشمانم سرازیر شود،اعتراف کنم که اظطراب دارم و تصمیم بگیرم جا بزنم،تو آنجا هستی.مرا در آغوش گرمت فرو میبری و میگویی:«هی..آروم باش.تو میتونی!»این تصویر همیشه آرام بخش تکتک لحظات زندگیم بوده است..حتی با اینکه هنوز،واقعی نیست.
ㅁㅣ안해.