ویرگول
ورودثبت نام
سکوت‌ شب
سکوت‌ شب«غروب ثابت کرد، پایان هم زیباست… در سکوت شب، رویاهایم برای نوشتن جان می‌گیرند.»
سکوت‌ شب
سکوت‌ شب
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

آوای پنهان

تیتر: 📖 داستان کوتاه: آوای پنهان

مریم گلدان ساده‌ای را که هدیه گرفته بود، بی‌اعتنا کنار سطل رها کرد؛ غافل از اینکه در اعماق خاکِ همان گلدان، رازی جادویی خفته است. رازی که تنها دختری با قلبِ عاشقِ طبیعت، مجالِ بیداری‌اش را داشت…

✨ آیا مریم می‌تواند صدایِ پنهانِ این گلدانِ کوچک را بشنود؟

مقدمه

«خاطره‌هایی که قصه شدند… قصه‌هایی که درد شدند.»


یکی بود، یکی نبود…

توی یکی از همین شهرهای شلوغ که آسمونش همیشه پُر از دود و دَم بود، یه دختر کوچولو به اسم مریم زندگی می‌کرد. مریم تمام روزهای سال رو لحظه‌شماری می‌کرد برای تولد ده‌سالگیش؛ نه فقط برای کیک و شمع‌ها، بلکه برای یه قول مهم… قولِ عزیزجون که گفته بود امسال، «بهترین و جادویی‌ترین هدیه‌ی دنیا» رو براش میاره.

مریم تو دلش مدام آرزو می‌کرد:

«کاش اون هدیه همون چیزی باشه که دلم می‌خواد… یه چیز خاص، که هیچ‌کس نداره!»

بالاخره اون روز رسید.

صبح زودتر از همه بیدار شد. یه حس عجیبی تو دلش بود… باورش نمی‌شد انتظارش تمام شده باشد! از شدت هیجان، دل توی دلش نبود که هر چه زودتر عزیزجون از روستا برسد و آن کادوی خاص را ببیند. از همان صبح، خانواده مشغول آماده کردن خانه برای یک جشن باصفا بودند، جشنی که قرار بود بهترین خاطره عمر مریم شود. خانه را با کاغذهای رنگی و بادکنک‌های رنگارنگ تزیین کردند. مریم با ذوق لباس آبی پرنسسی‌اش را پوشید و تو آینه، لبخند زد و زیر لب گفت: «بهترین روز دنیا شروع شد!»

شب رسید.

مهمونا یکی‌یکی آمدند، جشن شروع شد، مریم شمع ده‌سالگیش را فوت کرد و کادوها پشت‌سر هم باز شدند… عروسک‌های خوشگل، لباس‌های رنگی شاد…

اما چشم مریم مدام دنبال عزیزجون بود. تا بالاخره نوبتش رسید. عزیز یه جعبه‌ی کوچیک و معمولی گذاشت جلوی مریم.

مریم با تعجب و ذوق جعبه را باز کرد. وای! درون جعبه چیزی جز یک گلدان گلی ساده با یک گل معمولی و تازه نبود؛ نه خاص بود، نه فانتزی…

از دیدن گلدان خشکش زد. چند لحظه بعد به خودش آمد. «پس این همه انتظار چی شد؟» در دلش گفت: «آخه عزیزجون، من نمی‌دونم این گلدون و گل کجاش خاص و رؤیایی است؟ کادوهای بقیه که بهتر بودن!»

اما برای اینکه دل عزیزش نشکند، لبخند مصنوعی زد و تشکر کرد…

آن شب با خوشی گذشت، اما مریم دیگر حسی به آن گلدان نداشت. نه آبش داد، نه گذاشت دم پنجره. گل بیچاره هر روز پژمرده‌تر شد تا بالاخره یک روز با ناراحتی برش داشت، گذاشت کنار سطل زباله و زیر لب غر زد:

«آخه عزیزجون، گلدون هم شد کادو؟!»

دقیقه‌ای بعد، دختری به اسم سوگند – همان که همه تو محل بهش می‌گفتند «ملکه‌ی طبیعت» – از آنجا رد می‌شد. سوگند عاشق گیاه‌ها بود. همین که چشمش به آن گلدان افتاد، دلش هُری ریخت. با غصه بغلش کرد، گل را نوازش کرد…

کم‌کم گل جان گرفت. سوگند با ناباوری نگاهش کرد و وقتی به خودش آمد، با لبخند گلدان را به خانه برد.

وقتی خواست خاک گلدان را عوض کند، دستش به یک صندوقچه‌ی چوبی کوچک خورد. بازش کرد… یک سازدهنی براق و عجیب!

سوگند ساز را برداشت و فوتّی زد… یک بوی خوش خاص از گل بلند شد، انگار چند تا خاطره‌ی فراموش‌شده توی فضا پخش شدند… حالا کل اتاق غرق یک حس گرم و زنده بود. پرنده‌ها دورش جمع شدند و شروع کردند به خواندن و بال زدن دورش.

دو ماه بعد…

مریم با خانواده رفته بود روستای عزیزجون. وسط حرف‌ها یه‌هو یادش افتاد و پرسید:

«راستی عزیزجون، اون سازدهنی یادگار پدرت چی شد؟ قرار نبود تو تولد ده‌سالگیم بدی بهم؟»

عزیز لبخند زد و گفت:

«قربونت برم، همان سازدهنی را زیر خاک آن گلدان پنهان کرده بودم. ساز و گل همیشه با هم‌اند، چون هر دو روح آدم را تازه می‌کنند. می‌خواستم وقتی به گل رسیدگی می‌کنی، خودت پیدایش کنی.»

مریم جا خورد. من‌من‌کنان گفت:

«یعنی… توی گلدون بود؟!»

یاد گلدان خشکیده‌ی کنار سطل زباله افتاد… بدنش یخ کرد. فهمید فقط یک گل را دور نینداخته، بلکه هدیه‌ی جادویی عمرش را با بی‌توجهی از دست داده — چون بلد نبود با دقت، به زیبایی‌های ساده نگاه کند…

۱۵
۲
سکوت‌ شب
سکوت‌ شب
«غروب ثابت کرد، پایان هم زیباست… در سکوت شب، رویاهایم برای نوشتن جان می‌گیرند.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید