
«دلم، هوایِ بینهایتِ تو را کرده است؛
هوایِ آن آغوشِ امن که پناهِ خستگیهای من بود.
در خیال، دوباره به نوازشِ دستهای پینهبستهات محتاجم؛
به صدایِ دلانگیزت، که در گوشهایم طنین میاندازد،
و به نَفَسی که انگار، سردیِ روزگار را از جانم میشوید.
نگاهت، کلامیست که هنوز میخوانمش؛
و بوسههایت… همان گرمایِ همیشگی که دلتنگیام را آرام میکند.
خلاصه که تمامِ من، هوایِ تو را دارد.»