
«زندگی زیباست؛ بهشرطی که هر روز با صدای آواز دلنشین مادرت، که همچون قناری میخواند و با بوسههایی شیرینتر از عسل بیدارت میکند، روزت را آغاز کنی.
سر میز صبحانه، در بازوان محکم پدرت اسیر شوی و گرمای بوسههای دلنشینش را همچون طعمِ یک شیرکاکائوی داغ، نوشِ جان کنی. … اینها همان نعمتهای الهی هستند که وقتی در کنارشان هستی، تنها داراییِ جهان میپنداری. اما وقتی زمانِ جدایی از آنها میرسد، انگار تمام رنگها از پیش چشم میروند. برای من، از دو سال پیش که این گرمای خانواده از من گرفته شد، زندگی دیگر معنایی ندارد. حالا جادهها مهآلودند و هیچ شیرکاکائویی داغ طعمِ آن بوسه ها را نمیدهد.»
#فقدان #سوگ #دلنوشته #دلتنگی #خانواده #تنهایی