در یک کلام، هیچی
ماه ملو و ارومی بود، انگار فرشته مصیبت بعد جنگ و کلی بلایی که تو نیمه اول امسال سرمون اومد، گفت یه ماه مرخصی بهش بدم و کاری باهاش نداشته باشم، خستگیش که در رفت امتحان الهیش کنم!

باورتون میشه اولین حسی که پیدا کردم کسالت بود؟ به معنای حقیقی کلمه بیشتر ماه حوصله ام سر رفته بود. کفگیرم خورده ته دیگ و دیگه نه رمان جالبی هست، نه سریال، نه حتی ادم جالبی
یکی از عجیب ترین اتفاقات زندگیم این بود که به اکیپ ترم های اول مون پیشنهاد انتقالی دادم که از اونجا بریم، همه تونستن برن جز من
به اکیپ دوم مون هم همین پیشنهادو دادم، بازم همه انتقالی گرفتن رفتن جز من😂

اولین تصادف زندگیم رو تجربه کردم، و بر خلاف چیزی که فکر میکردم خیلی از حس پرواز لذت نبردم.
گرچه به طرز عجیبی هم من هم موتورم خسارت خاصی ندیدیم، البته برای اوشون خسارت خاصی ندیدن مساویه با ده دوازده میلیون، ولی باز خداروشکر خودم سالمم:)

این ماه به طرز عجیبی خالی از هر کار مفیدی بود، مگه اینکه رسیدن به اواخر بازی های الدن رینگ، دارک سولز ۱ و ۳ رو بخوایم مفید در نظر بگیریم
هرچند حداقل خوش گذشت! گرچه تایم خوش گذشتن بگی نگی تمومه، در طول یک سال اخیر یه زمانی در حدود ۳۰۰ ساعت رو صرف بازی های مختلف کردم، که خب یکمی زیاده
اما در کل، حوصله ام در حد مرگ سر رفته:/
کارم کسل کننده ست، ادمای دورم کسل کننده ان، چیزی که به هیجانم بیاره ندارم، دچار یه جور ملال عجیب شدم که دلم میخواد ۹۰ درصد روز رو به خواب بگذرونم و ۱۰ درصد رو هم چند تا کار مفید مورد علاقه
حقیقتا دلم میخواد استعفا بدم ولی حیف که طرف قبول نمیکنه و سریع با سفته تهدیدم میکنه، ظاهرا حداقل دو سه ماه دیگه باید بمونم
از شما چه خبر؟ استیل ا لایو؟