
شده انقدر احساس خستگی کنی که انگار خستگی به عمق استخونت نشسته؟
خب راستش الان همینطورم.
میدونید من تا ۱۷ سالگی زندگی معمولی ای داشتم، مدرسه معمولی، نمرات خوب معمولی، دوستای معمولی، تفریحات معمولی، خب شاید یکم گوشه گیر بودم.
اما نمیدونم از ۱۷ سالگی چی شد که همه چیز میلیون ها بار پیچیده تر شد و انگار هیچ وقت از پیچیدن به دور خودش خسته نمیشه.
از وقتی یهو سال کنکورمون یه فاجعه سرمون خراب شد و تمام خانواده رو برای یک سال تمام درگیر کرد و عملا حتی یک ساعت زمان برای درس نداشتم و در نتیجه، چیزی که میخواستم رو نیاوردم، حدود یه ترم معماری خوندم و انصراف دادم.
تا سال بعدش که تغییر رشته دادم و بخاطر سهل انگاری مدیر مدرسهای که درش برای ایجاد سابقه ثبت نام کردم، هیچ درسی برام ثبت نشد و برای زیست، فیزیک و ریاضی، سه درس بسیار مهم نمره صفر رد شد.
خب عجیب نبود که هیچی نیاوردم، هیچ مقدار درصدی نمیتونه همچین چیزی رو جبران کنه، حتی اگه میانگین پنجاه زده باشی که تو تجربی چیز خاصی نیست.
برگشتیم به ریاضی و رشته هوافضا، علاقه بچگی هام، گرچه بخاطر مشکلات مالی و شهریه سنگین لذتی ازش نبردم.
یکم گذشت، زندگی بهتر شد، حرفه های مختلفی یاد گرفتم و تونستم خودمو تامین کنم، حتی به تعدادی از ارزوهام برسم، گرچه حینش فشار شدید زندگی پای ثابت هر روزم بود.
ولی خب ۱۴۰۴ شروع شد، بازار کار ما هر روز بیشتر صدمه دید تا اینکه الان میتونم بگم حداقل ۷۰ درصد درامد و موقعیت کارشناس های سئو و طراحی سایت محو شده و بعد گذشت ۷۰ روز هنوز اینترنت فشل و داغون عادی مون هم قطعه.
تمام برنامه های پارسالم حول پروژه های خارجی سئو میگذشت، شانس خوبی هم براش داشتم، زبان انگلیسیم به تسلط خیلی خوبی رسید و بدون مشکل با افراد انگلیسی زبان حرف میزدم.
تا حد خوبی شبکه های اجتماعی رو یاد گرفتم و شروع به بازاریابی کردم. البته همش بی فایده بود، دی ۱۴۰۴ و جنگ رمضان همه رو بی معنی کرد.
امیدی ندارم، همین امروزم اگه وصل شه، هفته دیگه و جنگ بعدی قطع میشه نه؟
دارم حرفه های دیگه ای رو یاد میگیرم، اگه عمری باشه تا تغییر شغل بدم، تقریبا چهار ماهی میشه حقوقی نگرفتم.
شاید تنها دلخوشیم رشته تحصیلیم باشه، اما بخاطر یه سهل انگاری ساده از بخش اداری و سفید زدن نامه انتخاب واحدم
بعد یک ماه و نیم رفت و امد، نمیتونم انتخاب واحد کنم. شاید بگید چیزی نیست، واقعا هم نیست، البته اگه فاصله دانشگاهی که مجبور شدی مهمان بشی تا دانشگاه خودت ۵ ساعت نباشه و مجبور نباشی این مسیر رو بیشتر از چهل بار بری و بیای، اخرم هیچی بههیچی.
این دومین باره که این اتفاق میوفته. به عبارتی اگه فقط یه درس رو بیوفتم کارشناسیم نصفه میمونه و باید برم سربازی
مسخره ست نه؟ به هر حال همه ۱۰ ترم وقت دارن و من دو بار به خاطر اشتباهات بخش مدیریت ترمم رو از دست دادم، جالبه اگه قبول میکردن اشتباه کردن جبران میشد، اما همیشه با پرویی تمام کتمان میکردن و هر دو بار به زور نامه رییس دانشگاه پذیرفتن جبران کنن، اما فقط وقتی دیگه خیلی دیر شده بود.
دفعه قبل بار اول بود، میگفتم عیب نداره، سر خودم هم شلوغ بود، میگفتم ترم ۹ رو دارم
اما الان چی؟
عاشق وقتایی امکه مقصر خودمم
میدونید اینطور وقتا میشه یه کاری کرد
با دقت تر برنامه ریزی کرد
بیشتر فکر کرد
بهتر عمل کرد
ولی وقتی همون چیزی که اسمش بدبیاریه پیش میاد برات، هیچغلطی نمیتونی بکنی.
خدایا، واقعا نمیشه یکم کمتر اذیتم کنی؟
پ.ن: موقت
پ.ن: فقط خواستم خودمو خالی کنم، میدونم واسه همه پیش میاد این چیزا و زندگی همینه.