
بیا تا جهانی به بد نسپریم
به کوشش همه دست نیکی بریم
نباشد همی نیک و بد پایدار
همان به که نیکی بود یادگار
همان گنج دینار و کاخ بلند
نخواهد بدن مر تو را سودمند
سخن ماند از تو همی یادگار
سخن را چنین خوارمایه مدار !
فریدون فرخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت آن نیکویی
تو داد و دهش کن ، فریدون تویی
فریدون ز کاری که کرد ایزدی
نخستین جهان را بشست از بدی
یکی پیش تر بند ضحاک بود
که بیدادگر بود و ناپاک بود
دو دیگر که گیتی ز نابخردان
بپردخت و بستد ز دست بدان
سه دیگر که کین پدر بازخواست
جهان ویژه بر خویشتن کرد راست
جهانا چه بد مهر و بد گوهری
که خود پرورانی و خود بسپری
نگه کن کجا آفریدون گرد
که از چنگ ضحاک ، شاهی ببرد
ببد در جهان پانصد سال شاه
به آخر بشد ماند از او جایگاه
جهان جهان دیگری را سپرد
به جز حسرت و درد چیزی نبرد
چنینیم یکسر که و مه همه
تو خواهی شبان باش و خواهی رمه
* شاهنامه فردوسی , تصحیح خالقی مطلق