
۱.یه زمان یه بابایی بوده به نام برد ، این کارش تو معدن بوده ، ماهی هفته ای یه بار با قطار میومدن سراغ اینو و همکاراش که ببرنشون خونه ، تو راه از سیبری رد میشدن ، برادرمون برد یکم خجالتی بوده سر همین وقتی قطار تو راه وایمیساده که اینا برن یه گوشه ای دستشویی کنن این میرفته پشت درختا و بوته ها که کسی نبینتش ، حالا بقیه دور هم یه جا دیگه داشتن کار میکردن ، همینطوری پیش میره یه روز قطار وایمیسته برد و همکارا میپرن بیرون برن پشت دستشویی کنن بردم میره اون پشت مشتا ، یهو قطار سوت میکشه همکارا مییپرن داخل ، برد که شاخکاش دیر میجنبه جا میمونه ، هیچی بدو بدو میره طرف قطار دوستاشم از لبه قطار براش دست دراز میکنن که بیارنش تو ، داشمون برد هی میرفته برسه به دست اینا ولی از بدشانسی هی شلوارش میوفتاده اینم که خجالتیه هی یه لحظه وایمیساده شلوارشو بکشه بالا دوباره جامیمونده میدوییده که برسه، باز شلواره میوفتاده ، هی میدوییده و این همکاراش صداش میزدن باز وایمیستاده شلواره رو بکشه بالا ، خلاصه تهش از قطار جا میمونه و جنازه منجمدشو همونجا پیدا میکنن

۲. دو تا پیرزن یه روز اسباب اثاثیه رو جمع میکنن برن کوهستان برا خودشون کمپ و تفریح ، شما بگیر یکیشون عفت باشه دیگریه اقدس ، اینا میرن کوهستانه میرسن به یه کمپ که اونجا برن اتراق کنن و بمونن ، یه روز عفت برمیگرده به اقدس میگه ببین اینجا غذاش افتضاحه مزه سگ مرده میده ، اقدسه هم از خدا بیخبر برمیگرده میگه بخور انقدر صدا نده همینم به زور بهت میدن .

۳ . یه پسره بوده شما بگیر آنتوان ، داداشمون مادرش مریض میشه میبرتش دکتر ، دکتره هم میگه مادرت حالش خرابه دردم زیاد داره باید مجبورش کنی کنیاک بخوره تا دردش کمتر شه ، مادره که کلا مخالف الکل و دار و دسته بوده لب نمیزنه ، آنتوان برمیگرده میگه دکی جون ، جان خودته این لب نمیزنه به این آت و آشغاله من الان چی کنم ؟ دکتره هم میگه ببین پسر جون یه لیوان میاری سه چهارمشو شیر میریزی بقیشم کنیاک بده بخوره صفا کنه ، آنتوان هم همین کارو میکنه ، مادره روز اول دو قلپ شیر میخوره میزاره کنار ، روز دوم دو قلپش میشه چهار تا و میزاره کنار ، روز بعدش چهار قلپش شده شیش تا و خلاصه تا آخر هفته کار به جایی میرسه که لیوانه رو یکسر میره بالا ، بعد یه مدتی مادره بر میگرده به آنتوان میگه پسر، جان خودته هر کار میکنی گاوه رو نفروش !

۴. بابا گوجه و پسر گوجه سوار یه ماشین بودن برن یه وری ، هی پسره میگه بابا کی میرسیم ، باباعه هم هی میگه یه ربع دیگه یه ربع دیگه ، یکم میگذره پسره سرش درد میگیره ببینه این یه ربع چیه از باباعه میپرسه ، بابا گوجه هم یکی میزنه تو سرش میگه اینم یه ربع.
پ.ن ) تمام چهار تا جوک برگرفته از سینما بودن (اولیش : فیلم فرانسوی نفرت*hate* ) ، (دومیش : فیلم آنی هال ) ، (سومیش:فیلم بانی و کلاید ) ، (چهارمیش : فیلم عامه پسند *pulp fiction*)
پ.ن۲: جک چهارمی برای نسخه دوبله فیلم هست که با نسخه اصلی فرق داره ولی من اینو یادم بود بگم
پ.ن۳: ویرگول جون یکم برا انتشار دیر میجنبی سریع بده بره باور کن چیز بدی نمیگیم 🤝