
باد بیرحمانه نوازشم میکند
درختان را میتکاند و
پرده پنجره همسایه مقابل را تکان میدهد
باد میتازد
به کوه ها میرود
به خانه ها میخورد
ابر ها را تغییر میدهد
ظهر جالبیست
مثل همیشه ملال انگیز اما زیبا
من در اندیشه باغم و
در اندیشه باد و
در اندیشه عشق و
در اندیشه خاطرات پیشین
نمیدانم چقدر بدم و
چقدر خوب
مادرم همیشه ادعا میکند خوب است و
من هم پیشتر
اما حال خیال میکنم کمی هم بدم
در اندیشه باد
مغزم از اتاقی چهار گوش خالی میشود و
حال در باغم
تا ببینم دشت لاله ها را
لاله هایی که بوی کودکی میدهند و
سگان وحشی که گوشت میخواهند و
من که کوچکم اما میدوم
طبیعت را نگر
حتی آهو ها هم گاهی بی رحم میشوند
گاهی خرگوش هم بد است
گاهی بلبل هم شاخه ای را میکند
پا که بر زمین بگذراری
هیچ که نباشد
مورچه ای را خواهی کشت
از خوب بودن مطلق بیزارم
میخواهم مثل باد باشم
نوازشگر
تند
و برخورد کنم به دیوار ها و خانه ها
پ.ن: این شعرو نمیدونم کی نوشتم ، یک ماه پیش ؟ یک هفته پیش ، نمیدونم ولی دوست داشتم هجدهم خرداد ۱۴۰۵ ساعت ۱۹:۵۲ غروب منتشرش کنم .
پ.ن۲:یکی از دوستان عزیز ویرگولی زحمت کشیدن و شعر رو دکلمه کردن ، خیلی ممنونم از لطفشون ، به عنوان فایل صوتی قرارش دادم.🌹🌿