ویرگول
ورودثبت نام
تهمتن
تهمتنباید یسری چیزا رو بپذیرم راهی نداره , بهخوان : tahamtan@
تهمتن
تهمتن
خواندن ۵ دقیقه·۹ روز پیش

کتاب چخوف را صد تکه کردم

امروز به تاریخ چهارم تیر 1405 داشتم کتاب ملال انگیز چخوف رو میخواندم ؛ رسیدم به صفحه ی شصت و هشت و همانجا کتاب را گرفتم و با طمانینه از وسط دو نصف کردم و بعد هر نصف رو هم دو نصف کردم و به همین ترتیب ادامه دادم ، فکر میکنم حوالی ساعت هشت بود که کتاب صد تیکه شده چخوف را داخل یک پلاستیک انداختم و گره زدم تا سر فرصت مناسب به سطل زبانه بیندازمش .
حالا دلیل این خشمم چه بود ؟؛ بگذارید خدمتتان عرض کنم :
خب من بعد از مدت ها بیرون رفتم ، دیشب که در منزل فامیل بودم و امروز صبح هم جایی دیگری ؛ با جمعیتی آدم برخورد کردم که طبعا از لحاظ دانستن و تفکر به چیزی غیر از مسائل روزمره نمی اندیشیدند ؛ من آنها را به گوسفندانی تشبیه کردم که زاویه دیدشان تنها باسن گوسفند مقابل است و تنها افق دیدشان هم همان . طوریکه اگر فردا بنا باشد به کشتارگاه بروند هیچ نمیدادند ؛ من این را دیدم و خشم گرفتم چرا که خود را تنها غمگین و افسرده جمع یافتم که همچون سوسکی بالدار در شکم خود فرو رفته ام و به کمال مطلوب انسان ها و بنی بشر می اندیشم ؛ آنکه معنای حقیقی آمدن ما چیست و آیا کمال مطلوب زندگی انسان اتمام نسل و خودکشی گروهی و جهانی نیست ؟ من به اینها می اندیشیدم و چهره های بشاش از مقابلم میگذشتند ؛ این گذشت تا به خانه آمدم ؛ ظهر بود مدتی از کتاب ملال انگیز را خواندم و بعد خوابیدم ؛ یک ساعت و نیم خواب که بی سابقه بود و من معمولا بیش از نیم ساعت در ظهر نمیخوابم ؛ اخمالو و عصبی از خواب برخواستم و چندی بعد باز از این کتابی که حال صد تکه شده خواندم .
مدتی گدشت تا تصمیم گرفتم بنشینم و از ساعت هفت تا هشت این کتاب را یک بند بخوانم و تمام کنم اما خود را یافتم که در یوتیوب ساعت را از هفت تا هشت گذرانده ؛ خلاصه با همان چهره اخم کرده کتاب را برداشتم و شروع کردم به خواندن ؛ آهنگی در یوتیوب گذاشته بودم تا پس زمینه من باشد ؛ ناگهان در تصویرِ آهنگ دختری را در دیدم در گل فروشی -با گیسوانی افشان- خوشحال و شاد بین گلها میگشت ، یک آن همان میانهِ کتاب به ذهنم رسید که من هیچگاه مثل این دختر نمیتوانم خوشبخت باشم و همواره باید به پرسش های بی جواب مغزم با حالتی مالیخولیایی فکر کنم و دست آخر هزاران کتاب بخوانم تا نه تنها پاسخ همان سوال ها را نیابم بلکه سوالات بیشمار دیگری هم به ذهنم اضافه شود و منِ سرگردان را سرگردان تر کند و دست آخر یا سر به کوه بگذارم و یا دیوانه شوم و یا خودکشی کنم ؛ به این اندیشیدم و چهره ابلهانه و بشاش همان آدم های دیشبی و صبحی به نظرم آمد ؛ همان هایی که من آنها را به گوسفند تشبیه کردم و بعد فکر کردم من نیز مثل آنها گوسفندی هستم منتها فربه، چرا که کاغذ های زیادی را نوشخوار کرده و به علت همان فربگی باقی گوسفندان را به حساب نمیآورد ؛ آنگاه خشمگین شدم و گفتم چرا من باید رنج بکشم آن هم به این میزان ؛ رنجی که باقی حتی از آن خبر ندارند ؛ همان از خود راضیان احمقی که مرا نصیحت هم میکنند که مثل آنها شوم -که خدا آن روز را نیاورد- آن کتاب را پاره کردم ؛ با آنکه عشقی عجیب به چخوف دارم اما کتابش را صد تکه کردم تا دشنامی دهم بر ابلهان جهان و دشنامی دهم به خودم که چرا از صبح تا شام خود را دیوانه کرده ام تا پرسش هایم پاسخ داده شود

و اما آیا پاسخی برای پرسش های من هست ؟ هر بار خیال کنار گذاشتن کتاب به سرم میزند که کاملا مطالعه را کنار بگذارم اما نیرویی مرا به سمت آن کاغذ ها میکشاند که باز بنشینم و در دنیایشان غرق شوم ؛ نمیدانم چه ام شده شاید در مراحل ابتدای دیوانگی قرار دارم یا شاید دیوانه شده ام و خودم خبر ندارم .به هر شکل شاید چند روزی نخوانم تا شاید تسکین یابم .زنده باد ابلهان و دیوانگان که شاد تر زندگی میکنند شاید تشبیه گوسفند تنها درباره خودم صادق باشد و آن آدم های روزمره اتفاقا صلاحیت سگ نگهبان یا چوپان شدن را داشته باشند چرا که این جهان به آدم های ابله و شاد که تنها دنباله روی میکنند و جایی نمی ایستند تا بیاندیشند خیلی بیشتر نیاز دارد تا افسرده ای همچو من که تازه ممکن است دیگران را هم به بیماری اندیشیدن و سوال کردن و شک کردن مبتلا سازم ای دستم بشکند و زبانم قطع شود که امروز اتفاقی به دختر خاله کوچکم -دوازده ساله - پیشنهاد کردم کتاب بخواند آن هم چخوف و چند وقت پیش به پسرِ پسر خاله ام که تنها شش سال دارد -آن بچه معصوم- به شوخی گفتم سارتر بخواند و شوپنهاور به خاطر بسپارد ای وای بر من دیوانه که میخواهم دیگرانی را هم به جمع خود اضافه کنم و آنها را نیز از همان محیط روزمره و بذله گو جدا کرده و به دنیایی سیاه و افسرده بسپارم تا راهنمایانش از اوستا های بازاری و مردانی که دم به دم نصیحت های دوزاری میکنند بشود چخوف و کافکا و هدایت و امثالهم ، ای وای بر من دیوانه .
پ.ن:این پرت و پلا ها را بخوانید و به ذهن بسپارید اگر دیوانه نیستید خود را زودتر نجات دهید و اگر دیوانه شده اید دیگر کسی را به جمع خود اضافه نکنید .

کتابمطالعهدانشزندگیملال
۶
۱
تهمتن
تهمتن
باید یسری چیزا رو بپذیرم راهی نداره , بهخوان : tahamtan@
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید