ویرگول
ورودثبت نام
تهمتن
تهمتنمیبینم آن شکفتن شادی را
تهمتن
تهمتن
خواندن ۱ دقیقه·۵ ماه پیش

یک آدم روانی

همانطور در دنیای ذهنی خود سیر میکردم دو قدم مانده به دستگاه خودپرداز پیرمردی با لباس های مندرس و حالتی کج را دیدم که یک فندک و چند عدد کیسه ی پر از زباله در اطرافش است همانطور که دورم پر از عابران پیاده بود که از این ور و آن ور چشمانم میگذشتند از فرط جوشش و غلیان به طرف پیرمرد هجوم بردم و با صدای نسبتا بلند فریاد زدم "من نمیتونم روانی باشم میفهمی ؟ من جرئت روانی بودن رو ندارم حالم از عاقل بودنو نکته سنج بودن به هم میخوره دلم میخواد روانی باشم ....

سپس فریاد زدم : میفهمی ؟ روانیییی...

پیرمرد نیشخندی زد و به سمت یکی از کیسه های زباله خم شد و بلند گفت همین الانش هم روانی هستی داری با یک موجود موهوم حرف میزنی من وجود ندارم روانی

ناگهان تمام عابران تبدیل به سایه های دراز و شتابان شدند که به سرعت از کنارم میگذشتند به آسمان نگاهی کردم همه جا قرمز و سرخ بود و مقابلم همان جای پیرمرد تبدیل به آینه ای بزرگ شده بود صدای زنگی در سرم پیچید و با دو دست محکم سرم را گرفتم و تکان دادم حدود چند ثانیه کوتاه در همان حال بودم که سایه ای آرام دست نوازشی بر سرم کشید و در آغوشم گرفت به یاد مادرم افتادم و گریه کنان سرم را بالا آوردم و در چشمانش زل زدم ، سایه محو شد و با صدایی غرا گفت

:باز که شماره تختتو اشتباه اومدی مگه اتاقت ۲۴۶ نبود پرستار بیا اینو ببر تو اتاقش

و آرام در گوشم گفت : حالت بد شده ها ... حواستو جم۷ع کن

روانی
۲۶
۱۱
تهمتن
تهمتن
میبینم آن شکفتن شادی را
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید