
ادامه قسمت یک : (قبلیه ... )
من میتوانم درباره آوردن یک تپانچه دوازده گلوله ای هم فکر کنم چون در جیب کتم جا میشود .
اوه یک جوش وحشتناک بالای پیشانیم جا خشک کرده فکر کنم کارم تمام است در چهل سالگی جوشی به اندازه یک تپه زده ام , حالا تنها کافیست آماده شوم و بیرون بزنم .
ببین قضیه آدم قابل اعتماد مهم است , چون به طور کلی مغز انسان ها بسیار پیچیده است , آنها میتوانند در چشمت زل بزنند و چیزی را قسم بخوردند , حتی هنگام گفتنش کاملا به آن مطمئن باشند اما یک ساعت بعد کار دیگری انجام دهند , بعد یک اشکی بریزند یا زار بزنند و بگویند کاری جز این نمیتوانستم کنم
میتوانم به یکی از دوستان دوران دبیرستانم زنگ بزنم امیدوارم راه آن دوران را ادامه داده باشد و الان خلافکار باشد .
خب گفت زن گرفته و از این کارا انجام نمیدهد ، ساعت شیش صبح میتوانی یک احمق را ببینی که بیست بار بوق میزند , کاملا احمق است امیدوارم موقع ارتکاب جنایت در بانک حضور داشته باشد .
دوباره مانی آمده , واقعا این پسر دارد کفریم میکند , کاملا نگاهی مظلومانه دارد انگار تمام ظالمان جهان دست به یکی کرده اند و دهنش را سرویس کرده اند اما وقتی دهن باز میکند مشخص میشود خودش هم جز ظالمان است , همیشه درباره ظالمان فکر میکنم , شما هر کاری کنید میتوانید از نظر بعضی ظالم باشید و از نظر بعضی آدم خوب , یک ماهی گیر را مثال میزنم , او از نظر مردم داخل بازار آدم خوبیست چون غذایشان را تامین کرده اما از نظر خانواده بیچاره آن ماهی ظالم است , ممکن است با کوسه ها دست به یکی کنند تا او را بکشند .
درباره خانواده , خب آنها همیشه میخواهند کمکت کنند , من میتوانم با برادرم تماس بگیرم و درباره جنایت در بانک به او بگویم و از او کمک بخواهم
-هی داداش میخوام بزنم نصف بانکو بکشم ...
- چرا ؟
-نمیدونم ...
بعد شروع میکند به نصیحت کردنم , که این خوب نیست .
ساعت از صبح تا حالا روی دوازده ایستاده , مطمئنم خوابیده اما ثانیه شمار چیز دیگری میگوید , میتوانستم آن زمان که مقابل رئیس بانک ایستاده بودم و شاد و خرم از شغل جدید چای کوفت میکردم یک تپانچه روی شقیقه ام میگذاشتم و الان راحت بودم , این گرما , وراجی مانی بیچاره و صدای جیغ یک دختر بچه , یعنی یک بی صاحاب نبوده این بچه را نگه دارد که مادرش او را به بانک نیاورد ؟
اوه واقعا این وضعیت قابل تحمل نیست باید مرخصی بگیرم و بروم دارم دیوانه میشوم .
ادامه هم دارد …