
خب الان در جاده شمال هستم , تصمیمم کاملا یهویی شد گفتم بیشتر درباره نقشه کذاییم فکر کنم همان تپانچه و کلاش .
الان متوجه شدم یک تپانچه در بهترین حالت میتواند بیست نفر را بکشد تازه اگر بتوانم با اظطرابم مبارزه کنم و سریعا خشاب را عوض کنم و وقت کافی برای فرار داشته باشم , میتوانم این میان هم کمی پول بردارم و برای زندگی مخفیانه در شمال آماده شوم میتوانم در یک کلبه جنگلی زندگی کنم .
اینجا اجاره ویلا دقیقا مساوی مذاکره با کارتل های مواد مخدر است
-هی من میتونم بیست کیلو از ویلاهاتو داخل بیست روز آب کنم
-اون داره چرت میگه بکشیدش
و بعد میمیرم , البته ویلا را پیش از مرگ گرفتم.
....
من دیوانه هستم این را کاملا میتوانم اثبات کنم , تصور کن از بانک فرار کردم که از شر شلوغی ها خلاص شوم و حالا در ویلایی اتاق گرفته ام که نصف اتاق هایش را اجاره داده اند و زوج های جوان تصمیم به لذت بردن گرفته اند . حالا باید از اینجا هم بیرون بزنم .
......
دارم با تاکسی بازمیگرم به شهرم ,ماشین را همانجا رها کردم , یک پیرمرد سبیل کلف و استخوانی را دیدم که قول شرف داد از ماشینم محافظت میکند و بابتش فقط کمی پول میگیرد من هم راضی شدم که الکی خودم را در جاده زحمت ندهم و با همان تاکسی برگردم .
.............
کاش یک ماهی بودم تصور کنید در دریا هر روز شنا میکردم و هیچ چیزی درباره هیچ مسئله فلسفی مانند مشکلات بشر در جهان مدرن , چربیدن زور ستمگران و ابر های باران زا یا قارچ های سمی جنگل یا مار های دراز و وحشتناکی که ممکن است در خواب وارد اتاقت شوند یا مثلا اینکه شر بر خیر پیروز میشود یا فلان مرد پیر میتواند با داشتن فقط یک تنفنگ کل یک روستا را تصاحب کند و افرادش را به بیگاری وادار کند یا مثلا درگیر ایدئولوژی های عجیب غریب نبودم و نمیدانستم تاثیر تفکرات کارل ماکس بر شوروی سابق چه بوده و حال چین چگونه دارد با آن سر میکند , میتوانستم تنها در آب شنا کنم و نهایتا مانند یک پیر بازنشسته که در تمام زندگیش نشسته و کار کرده توسط کوسه یا قلاب ماهیگیری همان پیرمرد که برای اولین وآخرین بار تصمیم گرفته با طبیعت صلح کند شکار شوم .
خداروشکر راننده وراج نیست ابتدا داشت درباره بدبینی شوپنهاور و علت نفرت نیچه از آن صحبت میکرد بعد که دید من کاملا عقاید انسان ستیزانه دارم جهت بحث را تغییر داد , من کمی درباره جنایتم در بانک برای او توضیح دادم و پس از آن کاملا سکوت کرد , فکر میکنم اینجا شوپنهاور میتوانست با من هم دردی کند ولی راننده تاکسی فقط کتاب هایش را خوانده بود .
...........
باید از دو هفته مرخصی بدون حقوقم لذت ببرم , میتوانم از کاناپه به آشپزخانه بروم و از آشپرخانه به کاناپه ,با مجری تلویزیون مسابقه «کی بیشتر چرت و پرت میگوید» برگذار کنم و هر از گاهی به زندگی جوانیم که خیال میکردم قرار است کس خاصی شوم فکر کنم و به خودم دشنام دهم که چرا مثلا مانند ناپلئون بلند نشدم بروم در یخچال خانه همسایه و ادعای تصاحب آن را داشته باشم بعد بگویم اگر در لشکریانم فقط یک تن ماهی وجود داشت میتوانستم نصف خانه اتان را تصاحب کنم و بعد سیب و پرتقال و یخچال و گاز برایم دست بزنند .
همسایه امان یک پیرزن مسن است و من هر روز صبح که بیدار میشوم به این فکر میکنم که حال مرده یا نه , یک بار با یکی از دوستانم سر این قضیه شرط بستیم من گفتم دو سال دیگر میمیرد او گفت ده سال , حال خود دوستم احتمالا مرده , چون خبری از او ندارم نمیدانم کجاست , امیدوارم سر موعد مقرر همسایه ام بمیرد تا به این واسطه سری به او بزنم .
بیست روز مرخصی گذشت , من دیوانه شدم میتوانستم در این بیست روز تدارک جنایتم را ببینم اما تنها داشتم مشکلات درون مغزم را هلاجی میکردم و تمام تلاشم را میکردم که خودم را نکشم و آن چاقوی میوه خوری را تنها برای جراحی پرتقال استفاده کنم و کاری با رگ های تندم که همچون دریایی خروشان هر روز صبح خون را در وجودم پمپاژ میکنند و بیست و چهار ساعت کار بدون استراحت انجام میدهند نداشته باشم .
سوار ماشین بی ام و مدل نمیدانم چندم شدم و در خیابان های تگزاس ویراژ دادم , چقدر خوب بود , خورشید زرد بود به رنگ ساقه های گندم , کنارم سمت راست یک دشت بکر با آسمانی تک وتوک ابر دار , کمی هم گل های زرد , آنطرف رشته کوه های برف گرفته و مشکی رنگ که همچون سینه زمین سر باز کرده بودند , از خواب پریدم , با خودم فک کردم چرا باید در تگزاس دشتی به این سبزی وجود داشته باشد و مانند هزاران سوال بی جواب مغزم او هم بی پاسخ ماند .
خب باید بروم بانک , نگاه چراغ قرمز میکنم و باز صورت مانی آمد جلوی صورتم که احتمالا تا الان گردنش را شکسته اند و قرار است با باندل های سفید و صورتی کبود و دهنی بدون دندان جلویم ظاهر شود و اینبار احتمالا باید به علاوه وراجی هایش مغزم را به کار بیندازم که «بژدنم» یعنی همان «بردنم» .
به هر حال رسیدم , به گدای دم در سلام کردم و مانند همیشه نئشه جوابم را نداد , وارد بانک شدم و آنقدر چهره ام در هم بود که کسی جرئت حرف زدن نداشت, همکار بغلی باز داشت دونات میخورد و بالاخره میز کناری پر شده بود .
از دیدن بانوی تازه استخدام شده کاملا حیرت کردم , درست مثل مونالیزا بود , لبخندی خنثی و چهره ای که بی دلیل زیباست , به تنها کسی که سلام کردم او بود.
شاید فکر کنید اینجا داستان عاشقانه میشود اما سخت در اشتباهید چون من کلیشه ای نمینویسم , میخواستم بانوی داستان را به دلایل بدکاره بودن اخراج کنم , یا بگویم شخصیت اصلی هیچ حسی به زنان ندارد , اما کاری به کار آن بانکدار بیچاره تازه استخدام شده ندارم بگذاریم کارش را کند , صبح بیایید و غروب برود در نهایت هم مردی بازرگان و سن بالا ببیند و ازدواج کند , دو بچه بیاورد به نام مهراد و سمانه و در نهایت پس از عمری بمیرد .
....................
بگذارید از کاناپه ام بگویم , بیست سالم بود که با مادرم خواستیم برای خانه مجردیم مبل بخریم من یک کاناپه با روکش چرمی دیدم که دسته های چوبی به شکل ال داشت , مرد فروشنده داشت یک مدل دیگر پیشنهاد میداد ولی من پا در یک کفش کردم و این را خواستم , حال آن کاناپه زهوار دررفته جلوی تلویزیون نشسته است, یک تک کاناپه .
باید زوایای جنایتم را بیشتر بررسی کنم , ابتدای امر روی صندلی نشسته ام و مثل هر روز دیگری در حال ورق زدن کاغذ های سفیدم , از قضا مانند خوکی سرگردان عرق کرده ام و گه گداری به مشتری ها میتازم , یکی از آنها مرا تحدید میکند
- هی الان میرم پیش مدیر شکایتت رو میکنم .
-برو هر گوهی میخوای بخور
و بعد درگیری بالا میگرد و من هم تپانچه را در می آورم و ابتدا او و سپس همکار بغلی و بعد تر هر که را دستم میرسد میکشم , آژیر بانک به صدا در میآید من راهرو را میدوم از کنار آن همه قرفه فروش پول میگذرم , خورشید تمام مدت روی سقف بانک به دنبالم میدود , همکار هایی که التماس آمیز روی زمین خوابیده اند را با خشاب دوم و سوم میکشم بعد از در اظطراری ته راهرو پایین میروم در کوچه تنگ و تار پشت بانک که پر از سطل آشغال و کارتن خواب است پایین می آیم و سوار ماشین فرد مورد اعتماد میشوم و میزنم به چاک .
ادامه دارد..