ویرگول
ورودثبت نام
تهمتن
تهمتنباید یسری چیزا رو بپذیرم راهی نداره , بهخوان : tahamtan@
تهمتن
تهمتن
خواندن ۳ دقیقه·۱۶ روز پیش

رجوع میکنم به گذشتگان

رجوع میکنم به گذشتگان , به دفتر سرخ تاریخ , به زبان هایی که از رنج میگفتند , به پاهایی که زخم آلود میدویدند چون که بودن را بر نبودن ترجیح داده اند .
آدمی دست خودش نیست , آنکه تقدیر چه باشد و در کدام نقطه این نقشه پهناور چشم بگشاید .
آدمی دست خودش نیست , آنچنان که افسار زمان را نیز به دست ندارد , شاید ساعتکی رنجور را در جیب کت اسیر سازد اما تنها توهمی به اوهام مغزش اضافه کرده .
تیک تاک , تیک تاک .
میان پوچی و درازنای زندگی , باید نگاشت .
باید نوشت از درد هایی که دل گرمی باشد بر آیندگان .
آنچنان که کتاباتت چون آتشی از ورق برون تراود و دست هایشان را گرم کند .
اما پاها چه ؟
پاها رنجورند که سفر دراز است و باید بروند ...
تا کی ؟
تا زمانی که هیچ شوند .
پاسخ سوالاتم را میدهم , در میان بی پاسخی دهر , در مقابل فریاد هایی که آسمان را به لرزش وا میدارند اما انعکاس نه پاسخیست , بلکه تکرار سوال است .
تا کی ؟
مینشینم , اگر کولبار بی انتها را از دوش بردارم , آنگاه سبکبار به سویی خواهم شتافت ...
چه میگفتند از سردی جنگل و زوزه گرگان دندان تیز .
چه میگفتند اگر به سویی بگریزی , همان صخره دور تو را به ژرفنای تاریکی خواهد سپرد .
چه میگفتند که کولبارت را رها نکن .
رجوع میکنم به گذشتگانی که رنج بردند همچو من .
رنجی که نه صرفا انسانی که جغرافی بوده است .
و اما حقیقت نه از چشمان مطمئن انسانی سلاح به دست , که همراه خورشید از پشت کوه ها طلوع میکند .
آن هم هر صبح .
نارنجی خورشید را نگر , که پوست صورتت را جلا میدهد .
آن همان حقیقت است .
به چشمان تو سوگند که ماه هیچگاه بر خورشید پیروز نشد .
اگر جدال این دو را بر همان ژرفنای تاریک دنبال کنی , در آخر چشمانت به نارنجی آغشته خواهد شد .
رجوع میکنم به گذشتگان , که چون من رنج دیده اند , زنجیر دیده اند , اما چشمانشان صبح ها تنها به طلوع مینگریست .
دروغ هزینه دارد , که هزینه آن را همه خواهند پرداخت , هزینه آن را با سرخی خواهند پرداخت .
حقیقت بی رحم است ؟
تیغی دارد , اگر بر گردنت بیاویزد آنگاه خواهی مرد ...
پاسخی بی سوال .
تا کی ؟
مینگرم ,
جزیره ای میان آب های بی پایان .
اگر کوله بار به دوش عازم بودم , حال به جایی رسیده بودم که زخمیِ یال هایم را هیچ درمانی نبود .
مگر حال درمان شده ای ؟
اگر کوله بار به دوش عازم بودم , که درخت سپید نوازشگرم نبود , که صدای مرغکان آب و قناری های دور در گوشم نبود.
تا کی ؟
مینگرم به پایان آب , که دریا سوی چشمم را ربود , مینگرم به تکان تند آب ها و میگویم :
تا کی ؟
اگر به طلوع بنگری آنگاه میمانی , نه خودت : ایده ات , فکرت , مغزت .
به گذشتگان رجوع میکنم .
راستی اگر تاریخ زبان داشت چه میگفت ؟
شاید فریاد میزد
من اما تنها میروم ... تا به کی ؟
نمیدانم
شاید نارنجی خورشید توهمی باشد .
دزدان معادن را میشناسی ؟
آن هنگام که تیشه بر دیوار میزنند تا طلا یابند , زرینی چیست که آنگونه فریبشان میدهد , نارنجی چیست ؟
نمیدانم
تنها رنج را میشناسم .
تا کی ؟
نمیدانم .


پ.ن : نقاشی کارگران در برف اثر ادوارد مونش .

پ.ن۲ : آهنگ sad lisa از فرهاد مهراد.

تاریخرنجزندگیآزادیحقیقت
۱۱
۴
تهمتن
تهمتن
باید یسری چیزا رو بپذیرم راهی نداره , بهخوان : tahamtan@
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید