
دروغ میگویم
دروغ
که من موجودی پست و رقت انگیزم
چرا که در پس ذهن
خود را می ستایم
دروغ میگویم
که دیگرانی با من برابرند
چرا که وقت دیدنشان
خود را برتر میبینم
آه آدم های دروغگو
آنقدر شعبده به کار برده اید
که خود فریب خورده اید
در پس ذهن حشره ای موذی هستید
و در عمل موجودی مزین
اما
خود را در بستر فاش میکنید
و آنگاه است که فرو میشکنید
هر چه را در دیگری میبینید
که اندکی به خودتان مشابه است
سرخ میشوید
خشمگین میشوید
از کوره در میروید
نفرتتان
نه از ژنده پوشی گدا
که از بیچارگیش است
از مرگ میهراسید
چون زندگانیتان با سوسک برابری میکرد
عکس میگیرید
چون از حال نفرت دارید
یک مشت نابینا هستید
که از بینایان میهراسید
ای آدمیان دروغگو
که جهان را صحنه نمایشی یافته اید
و تمام روز دیالوگ میگویید
و آرایش میکنید
برای فرزندتان پدری فداکار
برای همسر
مردی مهربان
برای همکار
مردی پرتلاش و
برای معشوقتان بی تقصید
اما در پس ذهن
در تاریکی ملال انگیز اتاق
آنگاه که هیولای بیخوابی هجوم می آورد
خود را ملامت میکنید
چرا که پست و رقت انگیزید
ای آدمیان
ای دروغ گویان خبره
بروید به درک
و به دوزخی سوزان
تا در آنجا هزاران بار بسوزید و نیست شوید
پ.ن:موسیقی :: نمیذارم