
و من
این جسم خونالود و کم رمق
چونان جنینی تازه متولد شده
لغزنده و بی تابم
عریانی من خورشید را خجل کرد و
ماه را در آغوش رخوتناکم اسیر ساخت
و من
تن کوچکم را
از بند نافی ازلی
جدا میسازم
مام من رهایم کرده
و من در میان زوزه خونالود کفتاری بزرگ شده ام
که صدایش جز به بوف ها نرسید
ماه در آغوش رخوتناکم بیمناک میگرید
و من خنجر عریانم را
در گردن پر چاله اش
فرو میکنم
تا آخرین شبنم لذت
بر رگ تند برگ تنم
رشد کند و
رطوبش را
بر شاخه های قیر
بگستراند
و من
از چوب بامبو
نیلبکی ساخته ام
تا نوت کلاف مرگ را
بر دورترین ازدحام خاموشی
بنوازم و
موسیقی تند طبیعت را
پدید آورم
شش هایم
از دی اکسید کربن خالی میشود
و من
فرو میروم
بر کف شن های اقیانوسی
که گردنبند پری شبهایم
در آن شکافته شده
ماهیان شب
صورتم را نوازش میدهند و
دستان خاکستری شن
به درونم میکشند
و من
جنینی تازه متولد شده
عریانیم را بر طبیعت میگسترانم
و بند نافم را
دور گردنم حلقه میکنم
تا مام طبیعت
حیاتم را باز آفریند
و من
روحی سرگردان
بر صفحه تابناک دشتی
به وسعت دو کهکشان
پرواز میکنم
و هر دم
در تن برگی رقصان
فرو میروم
تا با رگ تند حیاتش
در هم آمیزم
پ.ن: نقاشی Henry Ford hospital از فریدا کالو .
پ.ن2: موسیقی serenade از شوبرت .