ویرگول
ورودثبت نام
طاهره شجاعی
طاهره شجاعی
طاهره شجاعی
طاهره شجاعی
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

دنده عقب

چند سال پیش به وقت شب به نزدیکی های روستای پدریم می رسیدیم که آنتن گوشی های همراهمون کم و کمتر شد

پدرم با اطمینان رانندگی می‌کرد . اما کمکم در جاده‌های پیچدرپیچ کوهستانی گم شدیم. هرچه بیشتر رانندگی می‌کردیم، بیشتر به نظر می‌رسد راه را اشتباه آمده‌ایم. استرس شروع کرده بود به فضای ماشین حاکم شود.

در یک پیچ تند، ماشینمان به یک خودروی قدیمی زانتیا رسید که کنار جاده متوقف شده بود. کنار آن پیرمردی با چهره‌ای آفتاب‌سوخته و چشمانی پر از ماجرا ایستاده بود. پدرم پیاده شد و با او صحبت کرد.

پیرمرد نه تنها راه را به ما نشان داد، بلکه اصرار کرد ما را تا ابتدای جاده اصلی هدایت کند. در طول مسیر، پشت ماشین او رانندگی می‌کردیم و او با سرعت کم و با حوصله ما را راهنمایی می‌کرد.

وقتی به مقصد رسیدیم، پیرمرد از ماشین پیاده شد و گفت: "جوانان، گم شدن در راه، گاهی بهترین بخش سفر است. چون تو را وادار می‌کند با انسان‌ها ارتباط بگیری، نه فقط با نقشه."

او سپس داستانی از دوران جوانی‌اش تعریف کرد: "ما در این جاده‌ها بدون نقشه سفر می‌کردیم. اما هرگز گم نمی‌شدیم. چون راه را از مردم محلی می‌پرسیدیم. هر توقف اجباری، یک دوستی جدید، یک داستان تازه بود."

نوستالژی شیرین: آن روز نه تنها به روستای پدربزرگم رسیدیم، بلکه درک کردیم که:

· گاهی توقف‌های اجباری زندگی، فرصت‌های پنهانی هستند

· دانش محلی و تجربه بزرگان، گنجینه‌ای است که در نقشه‌ها پیدا نمی‌شود

· سفرِ واقعی، فقط رسیدن به مقصد نیست، بلکه مسیر و انسان‌هایی است که می‌بینیم

امروز با وجود GPS و تکنولوژی، آن حس ماجراجویی و ارتباط انسانی را کمتر تجربه می‌کنیم. اما همیشه به یاد دارم که گاهی باید اجازه داد زندگی ما را به مسیرهای ناشناخته ببرد، شاید درست همانجا درس‌هایی منتظرمان باشد که در مسیرهای مستقیم هرگز نمی‌آموزیم.

این خاطره همیشه به من یادآوری می‌کند که "گم شدن" می‌تواند تبدیل به "پیدا کردن" چیزهای ارزشمندتری شود.



دنده عقب با اتو ابزاراتو ابزاردانشسفر
۳
۰
طاهره شجاعی
طاهره شجاعی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید