
کلیات - مقدمات
بیت: کمترین مقدار شعر یک بیت است.
مصراع: هر بیت شامل دو قسمت است هریک از این بخش ها یک مصراع نام دارد.
وزن شعر: آهنگ خاصی که در تمام مصراعهای یک شعر یکسان است همان وزن شعر نامیده می شود.
ردیف: کلمات هم معنی و مستقلی که در پایان مصراعها عیناً تکرار می شود ردیف نام دارد. شعری که ردیف دارد (مردّف) خوانده می شود.
قافیه : کلمات هم آهنگ و هم وزن مصراعهای شعر را قافیه گویند.
مثال: سروچمان من چرا میل چمن نمی کند / همدم گل نمی شود یاد سمن نمی کند.
(چمن و سمن: قافیه / نمی کند: ردیف).
نکته :قافیه اجباری و ردیف اختیاری است. ردیف همواره تابع قافیه است و بعد از آن میآید.
مصرع: بیتی که هر دو مصراع آن قافیه داشته باشد مصرع نام دارد.
قالب : شکلی که قافیه به شعر می بخشد قالب نام دارد تفاوت قالب ها،تفاوت درچگونگی قافیه ی آنهاست.
نکته: شعر سنتی قالبهای متفاوتی دارد و شعر نیمایی (نو) قالب مشخصی ندارد.
قطعه
قطعه: قالبی است که در آن قافیه ها فقط در پایان مصراعهای زوج می آید حداقل ابیات قطعه دو بیت است.
موضوع قطعه: درون مایه قطعه معمولاً مطالبی اخلاقی ، اجتماعی ، تسلیمی ، حکایت، مدح و هجواست.
نام گذاری قطعه: به این نام بدان سبب است که گویا پاره ای از میان یک قصیده است.
شکل قافیه در قطعه:
------------ --------------*
------------ --------------*
------------ --------------*
------------ --------------*
مثال شعری :
علقمه موج شد عکسِ قمرش ریخت به هم / دستش افتاد زمین، بال و پرش ریخت به هم
تا که از گیسویِ او لختۀ خون ریخت به مشک / گیسوی دخترک منتظرش ریخت به هم
تیر را با سرِ زانوش کشید از چشمش / حیف از آن چشم، که مژگانِ ترش ریخت به هم
خواهرش خورد زمین، مادرِ اصغر غش کرد / او که افتاد زمین، دور و برش ریخت به هم
قبل از آنیکه برادر برسد بالینش / پدرش از نجف آمد، پدرش ریخت به هم
به سرش بود بیاید به سرش ام بنین / عوضش فاطمه آمد به سرش ریخت به هم
کِتف ها را که تکان داد، حسین افتاد و / دست بگذاشت به رویِ کمرش، ریخت به هم
خواست تا خیمه رساند، بغلش کرد، ولی / مادرش گفت به خیمه نبرش، ریخت به هم
نه فقط ضرب عمود آمد و ابرو وا شد / خورد بر فرقِ سرش، پشتِ سرش ریخت به هم
تیر بود و تبر و دِشنه، ولی مادر دید / نیزه از سینه که ردّ شد، جگرش ریخت به هم
به سرِ نیزه ز پهلو سرش آویزان بود / آه با سنگ زدند و گذرش ریخت به هم
(شاعر: حسن لطفی)
مثنوی
مثنوی: شعری که در آن هر بیت قافیه هایی مستقل و جدا از ابیات دیگر داشته باشد مثنوی ،یا دوگانی نام دارد.
مثنوی به سبب امکان نوکردن قافیه در هر بیت برای سرودن منظومه های بلند مناسب تراست. مثنوی از قدیمیترین قالبهای شعر ؛ مخصوص زبان فارسی است
موضوع مثنوی:
حماسی و تاریخی: شاهنامه فردوسی
اخلاقی و تعلیمی: بوستان سعدی
عاشقانه و بزمی: خسرو شیرین نظامی
عارفانه: مثنوی معنوی مولانا
شکل قرار گرفتن قافیه درقالب مثنوی:
------------ --------------
------------ + -------------- +
------------ # -------------- #
------------ % -------------- %
مثال شعری :
آن صدایی که مرا سوی تماشا میخواند / از فراموشیِ امروز به فردا میخواند
آشنا بود صدا، لهجۀ زیبایی داشت / گله از فاصله، از غربت و تنهایی داشت
همنفس با من از آهنگ فراقم میخواند / داشت از گوشۀ ایران به عراقم میخواند
یادم انداخت که آن سوی تماشا او هست / میروم میروم از خویش به هر جا او هست
جمکران بدرقه در بدرقه، تسبیح به دست / سهله آغوش گشودهست مفاتیح به دست
رایحه رایحه با بوی خودش میخوانَد / خانۀ دوست مرا سوی خودش میخوانَد
خانۀ دوست که از دوست پر از خاطره است / خانۀ دوست که نام دگرش سامره است
آن اویسم که شبی راه قرن را گم کرد / با دل ما تو چه کردی که وطن را گم کرد؟
وطن آنجاست برایم که پر از خویشتن است / یعنی آنجا که در آن خانۀ محبوب من است
سامرا! خانۀ محبوب من! از او چه خبر؟ / از دلآرام من، از خوبِ من، از او چه خبر؟
ما همه غرق سکوتیم تو اینبار بگو / سامرا! طاقت ما طاق شد از یار بگو
سایۀ روشنش آورده مرا تا اینجا / بوی پیراهنش آورده مرا تا اینجا
به اذانش، به قنوتش، به قیامش سوگند / به رکوعش، به سجودش، به سلامش سوگند
قَسَمت میدهم آری به همان راز و نیاز / آخرین بار کجا در حرمت خواند نماز؟
آخرین مرتبه کی راهی میقات شدهست؟ / آخرین بار کجا غرق مناجات شدهست؟
خسته از فاصلهام با منِ بیتاب بگو / با من از گریۀ او در دل سرداب بگو
سامرا! ای که بلندای شکوهت عرش است / گرد و خاک قدمش روی کدامین فرش است؟
حرمت ساحل آرامترین امواج است / این گدا سامرهای نیست، ولی محتاج است
از زمستان پیاپی به بهارم برسان / بر لبم عرض سلام است به یارم برسان
ما به تکرار دچاریم بگو با یارم / غیر او چاره نداریم، بگو با یارم ـ
رنگ و رو رفته شد آفاق، به دنیا برگرد /ما نخواندیم دعای فرج اما برگرد
آنچه را مانع دیدار شد از دیده بگیر / جز تو ما از همه گفتیم، تو نشنیده بگیر
تو فقط چارۀ هر دردی و برمیگردی / وعدۀ بی برو برگردی و برمیگردی
روزیِ باغچه آن روز نفس خواهد بود / جای دل، آنچه شکستهست، قفس خواهد بود
از سر مأذنۀ کعبه اذان میخوانیم / قبلۀ کج شده را سوی تو میچرخانیم
هر کجا مینگرم ردّ عبورت پیداست / کوچه در کوچه نشانی ظهورت پیداست
تازه این اول قصهست، حکایت باقیست / ما همه زنده بر آنیم که رجعت باقیست
مینویسم که شب تار سحر میگردد / یک نفر مانده از این قوم که برمیگردد
شعر نیمایی / شعر نو
شعر نو: شعریست با مصراعهای کوتاه و بلند که قافیه و ردیف درآن نظم مشخصی ندارد و بسته به احساس نیاز شاعر است از این رو دریافت و احساس وزن شعر نیمایی نیازمند دقّت بیشتری است.
موضوع شعر نیمایی: درون مایه شعر نیمایی احساسات و تجربیات فردی، عشق، سیاست، فلسفه و... است.
مثال شعری:
امشب
تورقی شده
قرآن باشکوه!
هرچند به چشم ما
مولا به بحر خون
فتاده است!
دوبیتی
دوبیتی: قالب شعری است که از دو بیت با قافیه هایی در مصراعهای اول ،دوم و چهارم درست شده است.
وزن دوبیتی: وزن دوبیتی معمولاً مفاعیلن ،مفاعیلن، مفاعیل است و با رباعی فرق دارد.
روش تشخیص رباعی از دو بیتی: 1- وزن 2- موضوع.
دوبیتی را در فارسی، "ترانه" هم میگویند.
موضوع دوبیتی: عارفانه و عاشقانه.
شکل قرار گرفتن قافیه درقالب دوبیتی:
------------ --------------
------------ --------------*
مثال شعری :
1. ای از ازل به عرش خدا تاج "فاطمه" / سیب بهشتی شب معراج "فاطمه"
فردا که اختیار شفاعت به دست توست / هستند انبیا به تو محتاج "فاطمه"
2. حال مناجاتی ندارم بسکه بد کردم / راه خودم را باخدای خویش سد کردم
یکسال دنبال خطاهای خودم بودم / یک ماه تنها ، زندگی ام را رصد کردم!
چهارپاره
چهار پاره: دوبیتی هایی است با قافیه های مختلف که در معنی به هم پیوسته اند و معمولاً مصراعهای زوج هر دوبیتی هم قافیه است. به چهارپاره، دوبیتی های به هم پیوسته هم میگویند.
موضوع چهار پاره: درون مایه چهار پاره بیشتر اجتماعی و غنایی ( احساسی) است.
شکل قافیه درقالب چهار پاره:
------------ --------------
------------ --------------
------------ + -------------- +
------------ + -------------- +
مثال شعری :
آسمان مدینه در سینه / کوهی از بغض و ناله ها دارد
چون شنیده امام آینهها / قصد ترک مدینه را دارد
کوچه های مدینه میدیدند / لحظه ی تلخ رفتن او را
صحنه ی التماس کاسه ی آب / لرزش دست حضرت زهرا
به زنان قبیله اش فرمود: / مرهمی بحر زخم هجران نیست
من به این شهر برنمیگردم / احتیاجی به آب و قرآن نیست
توشه راهم به روح پیغمبر / صلوات و سلام هدیه کنید
چند روزی برای غربت من / ای زنان مدینه گریه کنید
بین ایتام با رعایت عدل / همه ی ثروتم شود قسمت
خانه ی ساده و محقر من / تا ابد وقف روضه و هیئت
طبق معمول، هر شب جمعه / مجلس روضه باز پابرجاست
همه شرکت کنید ای مردم / بانی روضه مادرم زهراست
خوب بر آخرین وصیت من / گوش جان ای قبیله بسپارید
بر مزار غریب اجدادم / در بقیع، شمع و لاله بگذارید
این سفارش همیشه اشکم را / میبرد در خروش و جزر و مد
بر سر قبر مادر عباس / حرف مشک و عطش نباید زد
رباعی:
رباعی یک قالب چهار مصراعی است که مصراع سوم آن معمولاً قافیه ندارد.
وزن رباعی: رباعی در زبان فارسی بر وزن های زیادی آمده است که معروفترین آنها "مفعول مفاعلن مفاعیل و فعل" یا "لا حول و لاقوه الا بالله" میباشد.
معمولاً در رباعی لُبّ کلام شاعر، آخرین مصراع است و سه مصراع دیگر مقدمه سخن است .
موضوع رباعی: درون مایه رباعی فلسفه ، عشق یا عرفان است .
رباعی مناسب ترین قالب برای ثبت لحظه های کوتاه شاعرانه است و در همه دوره ها رواج داشته است و یک قالب خاص ایرانی است.
شکل قالب رباعی : همانند دو بیتی است
مثال شعری :
بی نور عبادت دل ما دل نشود / باران امید و شوق نازل نشود
همواره رسیدن به خدا یک سفر است / آن جز به شب سجود حاصل نشود
(شاعر: هادی فردوسی)
فرمود حسین، جلوه ی لم یزلی / سالار شهید شاهدان ازلی
گر صد فرزند داشتم میخواندم / نام همه را به نام نامی علی
(شاعر: محمدجواد غفور زاده)
در عشق رواست جان نثاری کردن / حق را باید همیشه یاری کردن
در یاری حق، صبور باشید! صبور! / تلخ است اگرچه پایداری کردن
(شاعر: محمدجواد غفور زاده)
باقیست همیشه قصه ی کوتاهش / این مرد که انتها ندارد راهش
در عرصه ی کربلا حضورش پیداست / در قامت دو جوان عبداللهش
(شاعر: سید محمدجواد شرافت)
غزل :
شعری است که قافیه آن در دو مصراع بیت اول و مصراعهای دوم تمام بیت ها رعایت شده باشد و تعداد ابیات آن بین 5 تا 12 بیت باشد.
موضوع غزل : درون مایه غزل عاشقانه، عارفانه یا آمیزه های از این دو است و یا مضمونی اجتماعی دارد.
درونمایه غزل: بیان عواطف و احساسات وصف طبیعت یا گفت و گو از ایام جوانی.
در روزگار ما نیز غزل همواره از قالبهای درجه اول و محبوب شعر فارسی بوده است.
شکل قالب غزل :
------------ --------------
------------ --------------*
------------ --------------*
------------ --------------*
مثال شعری :
مانند تو غریب، زمین و زمان نداشت / انبوه دردهای تو را آسمان نداشت
افسوس... با تمام بزرگی، زمین ما / جایی برای ماندن تو در میان نداشت
محراب مانده بود در آن صبح فتنهخیز / میخواست نعره سر دهد امّا توان نداشت
بعد از شهادت تو سخاوت به خاک رفت / دستان مهربان تو را آسمان نداشت
پیش از تو ای بهانۀ هر آفرینشی! / هستی هنوز هستی خود را گمان نداشت
آری عدالتی که بنا ریخت در جهان / جز کینه از برای علی ارمغان نداشت
گاهی کنار نخل و زمانی کنار چاه / شبهای سوگ فاطمه چشمت امان نداشت
یا مرتضی! پس از تو جهان تیرهروز شد / زیرا بدون تو پدری مهربان نداشت
من خاک را قدم زدم و هیچ جا دلم / جز سایهسار مِهر علی سایهبان نداشت
یا مرتضی! ببخش اگر در رثای تو / شعر «خروش»، قدرت شرح و بیان نداشت
(شاعر: عباس شاهزیدی)
به قرآنی که داری در میان سینهات سوگند / که هرگز از تو و از خاندانت دل نخواهم کند
و ایمان دارم ای مهرت قیامتها به پا کرده / گنهکارانِ چون من عاشقت را زود میبخشند
پر از حس غریب روزهای آخر سالَم / پر از دودی که برمیخیزد از خاکستر اسفند
دلم امشب شبیه کوچههای تا حرم تنگ است / دلم در حسرت ایوان دلباز شما تا چند؟
و غمگینم به قدر شانۀ سنگین گاریها / که ساکم را به سختی تا خیابان تو آوردند
و مسکینم به قدر آن گدایانی که در غربت... /فقط امّید دارم از تو ای شاه نجف لبخند
نشستم گوشۀ صحنت برایت شعر میخوانم / اگر این لحظهها حس میکنم هستم سعادتمند
(شاعر: اعظم سعادتمند)
گاهی دلم به یاد خدا هست و گاه نیست / اقرار میکنم که دلم سر به راه نیست
«یَا أکرمَ مَنِ اعتذره...» دست خالیام / در کولهبار زندگیام جز گناه نیست
اما هنوز بوی خدا میدهد دلم / یعنی هنوز پیش تو رویم سیاه نیست
آغوش باز کن که به دنیا نشان دهم / چشمان خیس و ملتمسم بیپناه نیست
رسوا مکن نگاه مرا و نشان بده / دلبستگی به رحمت تو اشتباه نیست
آرامشِ همیشۀ آشوبهای من! / جز تو کسی به بغض سکوتم گواه نیست
از من مخواه صبر کنم در فراق تو / از من مخواه طاقت دوری، مخواه... نیست
(شاعر: فاطمه زاهدمقدم)
دارد از جایی بشارتهای پنهان میدهد / بیشتر نهج البلاغه بوی قرآن میدهد
عروة الوثقیست «بسم الله الرحمن الرحیم» / هرچه کم داری بخواه از او، به قرآن میدهد
این اگر «جناتُ تجری تحتها الانهار» نیست / پس چرا یک جرعه از آن مرده را جان میدهد
چشم میبندم میان بارش رحمانیاش / سطر سطر آیههایش بوی باران میدهد
بعد قرآنش خدا با «هذهِ عَذبٌ فرات» / جامی از این میچشاند جامی از آن میدهد
این همان ذکر است یعنی «نحنُ نزّلنا علی» / تا کتاب الله ناطق را به انسان میدهد
گوش کن فریاد «اُوصیکِم بِتَقوَی الله» را / دردها را با همین یک نسخه درمان میدهد
آخرت جای خودش مردم، ولی هر حکمتش / کار دنیای شما را نیز سامان میدهد
مالک اشتر علی را خوب میفهمد نه ما / او که با سر پای فرمان علی جان میدهد
مکتب عشق است و شاگردی یک درس علی / منصب «سَلمانُ مِنّا» را به سلمان میدهد
جرج جرداق مسیحی هم حواری علیست / این مسیحی با علی بوی مسلمان میدهد
آسمان، عدلِ علی را اشک میریزد هنوز / من که گفتم خطبههایش بوی باران میدهد
(شاعر: عباس شاهزیدی)
گریه کن لؤلؤ و مرجان، که هوا دم کرده / چاهِ کوفه عطشِ چشمۀ زمزم کرده
ذوالفقاریست که سر خم نکند پیشِ کسی / پشتِ ابروی تو را خونِ جگر خم کرده
شانهای محرمِ غم نیست که این ابرِ حزین / رو به چاه آورده، پشت به عالم کرده:
آه! ای چاه، به این قومِ وفادار بگو / که علی خوبی در حقّ شما کم کرده؟
صبر کن صبر، علی! کربوبلا نزدیک است / مزدِ احسانِ تو را کوفه فراهم کرده
مصحف اینبار به شمشیر ورق خورد و علی / ختمِ قرآنش را نذرِ محرّم کرده
(شاعر: مبین اردستانی)
به نسخه نیست نیازی طبیب را ببرید / برای مرگ علی دست بر دعا ببرید
نیاز نیست مداوا کنید زخم مرا / بر آن مریض خرابهنشین دوا ببرید
اگر بناست تسلی دهید بر دل من / برای قاتل سنگین دلم غذا ببرید
دلم برای یتیمان کوفه تنگ شده / کمک کنید مرا در خرابهها ببرید
جنازۀ من مظلوم را چو مادرتان / شبانه، مخفی و آرام و بیصدا ببرید
سلام گرم مرا در خرابهها دل شب / بر آن یتیم که خوابیده بیغذا ببرید
به ملک خویش ز بیگانگان غریبترم / مرا به دیدن یاران آشنا ببرید
سلام من به شما ای فرشتگان خدا / به نزد فاطمه با خود مرا شما ببرید
(شاعر: غلامرضا سازگار)
امشب از محراب خون، شوق سفر دارد علی / خلوتی خوش با خدا، شب تا سحر دارد علی
با خدا نجوای او «فُزْتُ و رَبِّ الکعبه» است / در شب قدری که فرصت تا سحر دارد علی
نخلهای کوفه را یک عمر در ماتم نشاند / داغهایی کز مدینه بر جگر دارد علی
بازتاب خاطرات آشیانی سوختهست /گوشۀ چشمی که بر دیوار و در دارد علی
لالهزار سینۀ او چون نسوزد از فراق / وقتی از داغ دل زهرا خبر دارد علی
بینوایان عرب، صد کاسه شیر آوردهاند / تا به دست مرحمت یک جرعه بردارد علی
با نگاهی مینوازد عاشقان خسته را / با کدامین اهل دل امشب نظر دارد علی
(شاعر: محمدجواد غفورزاده)
يارب از فرط گنه، نامهسياهم چه كنم / گر نبخشى ز ره لطف گناهم، چه كنم
بسته گرديده ز هر سو به رُخم راه نجات / ندهى گر تو در اين معركه راهم چه كنم
يوسف، افتاد به چاه از اثر بىگنهى / من ز فرط گنه افتاده به چاهم چه كنم
به هدف گر نخورد تير دعايم هيهات / به اثر گر نرسد شعلۀ آهم چه كنم
سايۀ لطف تو از لطف اگر روز معاد / نشود شامل احوال تباهم چه كنم
كس به روى منِ «ژوليده» نگاهى نكند / نكنى گر تو هم از مهر نگاهم چه كنم
(شاعر: ژولیده نیشابوری)
قصیده :
شعری است که مصراع اول و مصراعهای زوج آن با هم هم قافیه است وتعداد ابیات آن از پانزده بیت بیشتر است (تا هفتاد الی هشتاد بیت هم میرسد).
موضوع قصیده: غالباً ستایش ، نکوهش وصف طبیعت با مسائل اخلاقی است.
هر قصیده چهار بخش دارد:
الف) تغزل : مقدمه قصیده است بامضامینی چون عشق ، یاد جوانی و وصف طبیعت
ب) تخلص: رابطه میان مقدمه باتنه اصلی قصیده است.
ج) تنه اصلی: مقصود اصلی شاعر با محتوایی چون مدح ،رثا، پند و اندرز، عرفان ، حکمت و...
د) شریطه: دعای جاودانگی ممدوح در پایان قصیده است.
نکته: مطلع: بیت اول قصیده را گویند. مقطع: بیت آخر قصیده را گویند.
به گفته ای قصیده مهمترین قالب شعری است چون میزان قوت و توانمندی شاعر را در شاعری می سنجد. شکل قرار گرفتن قافیه در قالب قصیده همانند غزل است.
مثال شعری:
آن شب که باغ حال و هوای دعا گرفت / هر شاخهای قنوت برای خدا گرفت
شعر علیل و واژه ی بیاشتهای آن / با اشکهای شوق تشرّف شفا گرفت
در گرگ و میش صبح، در انبوه خیر و شر / دل بیدلانه حالت خوف و رجا گرفت
اما پس از طلوع فراگیرِ آفتاب / بیاختیار دامن مهر تو را گرفت
مهر تو شرح روشن اشراق ناب بود / خورشید با تبسم تو روشنا گرفت
عالم قرار بود پس از تو شود خراب / مهرت قدم نهاد که عالم بقا گرفت
با فطرت اویس، دل آمد به سوی تو / از عطر مصطفای وجودت صفا گرفت
باغ از شکوفه هر سحر احرام شوق بست / اذن طواف در حرم کربلا گرفت
بیشک سراغ رایحه ی گیسوی تو را / حافظ هزار بار ز باد صبا گرفت
با شوق تو مشارقِ الهام جلوه کرد / با عطر تو عوالمِ ایجاد پا گرفت
دیدم چگونه شاهد بزم شهود شد / آن عاشقی که رخصت «یا لیتنا» گرفت
::
از داغ تو که در دل افلاک جا گرفت / آدم به ناله آمد و خاتم عزا گرفت
فیض عظیم با «وَ فَدَیْناهُ» موج زد / این جام را خلیل به لطف شما گرفت
حتی پیامبر به پیامت امید داشت / آن روز که تو را به سر شانهها گرفت
عُمّان درست گفت: خدا در دم نخست / وقتی که امتحان ز همه اولیا گرفت
قلب تو بیشتر ز همه درد و داغ خواست / جانِ تو بهتر از همه جام بلا گرفت
ای دم به دم حماسه! ببخشا که شعر من / از حد گذشت و حال و هوای رثا گرفت
در حیرتم «کمیت» چگونه میان شعر / از دشمنان خون خدا خونبها گرفت؟!
آنان که در مقام رضا آرمیدهاند / دیدند «دعبل» از چه امامی قبا گرفت
من درخور عطای شما نیستم ولی / باید دهان شاعرتان را طلا گرفت
وقتی خروش کرد که «باز این چه شورش است» / آری، چه شورشی که جهان را فرا گرفت
(شاعر: جواد محمدزمانی)
هر که راهی در حریم خلوت اسرار داشت / دل برید از ماسوا، سر در کمندِ یار داشت
در پناه معرفت، در پرتو آزادگی / راه حرّیت سپرد و شیوۀ احرار داشت
من غلام همت آنم که از روزِ نخست / افتخارِ دوستی با عترتِ اطهار داشت
جز «رضا» عهد مودّت با کسِ دیگر نبست / جز «جواد» از هر چه گویی بگذر و بگذار داشت
تا جمال شاهد ما در حجاب غیب بود / ادعای صدق ما را مدعی انکار داشت
کیست این مهر جهانآرا که همچون آفتاب / جلوهها نور جمالش از در و دیوار داشت
کیست این سرو سَهی بالا، کز استغنای طبع / لطف و احسان و کرم بود آنچه برگ و بار داشت
یک طرف خیر کثیر فاطمه میراث برد / یک طرف خُلق عظیم از احمد مختار داشت
مظهر تقوا و عصمت، مطلع «اَللهُ نور» / نور علم و معرفت از حیدر کرّار داشت
مطلع الفجر حقیقت آشکارا شد از این / لیلة القدری که مخفی ماند و بس مقدار داشت
نازپروردی که شبها تا سحر شمس الشموس / در کنار مهد نازش دیدۀ بیدار داشت
جلوۀ حسن خدادادش تجلّی تا نمود / بُرد از آیینۀ دلها اگر زنگار داشت
نور علمش گرچه روشن کرده بود آفاق را / دشمن از بیدانشی با او سر پیکار داشت
مجلسی آراست در دربار خود مأمون، ولی / قصد شوم خویش را هم مخفی از انظار داشت
«پور اکثم» ریخت در آن جمع، طرح یک سؤال / یعنی از آن حجت معصوم استفسار داشت
«چیست حکم آنکه مُحرِم بود و قتل صید کرد؟» / آن ولیالله ناطق در جواب اظهار داشت:
کشت از راه خطا، یا عمد؟ در حِلّ یا حرم؟ / بنده یا مولی؟ پشیمان بود یا اصرار داشت؟
بسته بود احرام حج یا عمره؟ شب یا روز بود؟ / جهل بر او چیره شد یا علم بر این کار داشت؟
خردسالی بود وین صید نخستش بود؟ یا، / سالخوردی بود و زین پروندهها بسیار داشت؟
صید، وحشی بود یا نه، رام بود آرام بود؟ / با کدامین صید آن صیّادِ مُحرِم کار داشت؟
چون رسید اینجا سخن «یحیی بن اکثم» شرمگین / با چنان فضل و کمال از دانشِ خود، عار داشت
«خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم / کاین همه نقش عَجَب در گردش پرگار داشت»
بر در این روضه «رضوان» مژدۀ «طوبی لکم»، / از پی عرض ارادت عرضه با زُوّار داشت
باید اینجا با کمال معرفت شد عذرخواه / هم سرشک توبه هم تسبیح و استغفار داشت
باید اینجا حلقۀ بابِ شفاعت را گرفت / سر به زیر از شرمساری، رویِ دل با یار داشت
باید اینجا چون «اباصلت» از سویدای ضمیر / گاه ذکر «یا جواد» و گاه «یا غفّار» داشت
باید اینجا چنگ زد بر دامن «أمَّن یُجیب» / منتظر بود و به مضطرّ حقیقی کار داشت
گر چه ما امروز محروم آمدیم اما «شفق» / ای خوشا آنکس که فردا وعدۀ دیدار داشت
(شاعر: محمدجواد غفورزاده)
مسمط:
مسمط، در اصطلاح شعری است که در ابتدای آن، رشته ای سه، پنج یا هفت مصراعی با ابیات هم وزن و هم قافیه و سپس مصراعی با همان وزن، با قافیه ای جداگانه درپایان این رشته آورده می شود و مجددا رشته دیگری آغاز میگردد. مجموعه تک مصراع ها دارای یک قافیه می باشند. درمسمط، هر بخش را یک "رشته" ومصراع آخر را "بند" میگویند. بند، حلقه ی ارتباط همه ی رشته ها به یکدیگر است.
درون مایه: درونمایه مسمط، غالبا تغزل، مدح، اشعار سیاسی، ملی و میهنی است.
شکل قافیه در مسمط:
------------ --------------
------------ --------------
------------ +
------------ # -------------- #
------------ # -------------- #
------------ +
مثال شعری:
صبح است و در بزم چمن، هر گل تبسّم میکند / باغ از طراوت، حُسن یوسف را تجسّم میکند
موج نشاط و عشق چون دریا تلاطم میکند / از شرق عصمت جلوهها خورشید هشتم میکند
در حیرت درگاه او، دل دست و پا گم میکند / باشد که بر دیدار او شیدا شود دل بیش از این
روزی که عالمگیر شد اشراق فیض عام او / آن روز آغوش پدر شد بستر آرام او
آرامش جان یافت از تسبیح صبح و شام او / برداشت با آب فرات از روز اول کام او
دل برد از «موسی» ولی، نام «علی» شد نام او / «فالله خیرٌ حافظا» بر این وجود نازنین
این اصل مصباح الهدی، مشکات علم و نور شد / از اشتیاق وصل او موسی کلیم طور شد
چون موکب اجلال او وارد به نیشابور شد / نزدیک شد آیات حق، آثار باطل دور شد
از خطبۀ شیرین او سرها همه پرشور شد / برخاست غوغایی به پا از آن حدیث دلنشین
ای بتشکنتر از خلیل! ای یار موسای کلیم / ای سینهات طور سنین، ای صاحب قلب سلیم
ای جاری از پیشانیات نور صراط المستقیم / حکم ولایتعهدیات محکوم «المُلک عقیم»
صبرت شگفتانگیزتر از آیت کهف و رقیم / ای یوسف زهرا که شد صبر تو ایّوبآفرین
آن کس که خیزد آفتاب از آستان او تویی / در آفرینش نکتۀ باریکتر از مو تویی
عشّاق را دلبر تویی، آفاق را دلجو تویی / در هر زمان آیینه دارِ «لَیسَ الّا هو» تویی
هم حجت هشتم به حق، هم ضامن آهو تویی / دریای فیض رحمتی، چون رحمة للعالمین
این پنجۀ مشکلگشا رفع گرفتاری کند / از خواب غفلت خلق را دعوت به بیداری کند
درماندگان را یاوری، مظلوم را یاری کند / دل در طواف کویش احساس سبکباری کند
من گرچه بد کردم، ولی او آبروداری کند / بر سفرۀ احسان او شرمنده است این کمترین
تا صحبت از این پارۀ جان پیمبر میشود / دنیای ما با عشق او دنیای دیگر میشود
خاک خراسان چون بهشت، از او معطّر میشود / خورشید در این بارگاه از ذره کمتر میشود
وقتی طواف حضرتش با حج برابر میشود / «قُل هذه جنّاتُ عَدنٍ فَادخُلُوهَا خالدین...»
(شاعر: محمدجواد غفورزاده )
تشنه بودم، خواستم لب وا کنم، آبی بنوشم / ناگهان کوه غمی احساس کردم روی دوشم
دیدم آشوبم، تلاطم دارد اشکم، در خروشم / میرسید از هر طرف فریاد جانکاهی به گوشم:
«شیعتی ما إن شَرِبْتُم ماء عَذْبٍ فاذکرونی»
راه را گم کرده بودم، آخر آیا میرسیدم؟ / خسته و تنها در آن صحرا، چه غربتها که دیدم
هر غریبی را که دیدم، زیر لب آهی کشیدم / دشت ساکت بود، اما این صدا را میشنیدم:
«اِذ سَمِعْتُم بِغَریبٍ اَوْ شَهیدٍ فَانْدُبُونی»
آرزوها داشتم... راهی شدم تا در سپاهش... / کاش من هم میشدم از کشتگان یک نگاهش
آخر راه من و... او تازه بود آغاز راهش / راه او آغاز میشد از میان قتلگاهش...
«لَیْتَکُم فی یَوْمِ عاشورا جمیعاً تَنْظُرونی»
میزد آتش بر جهانی غربت بیانتهایش / کودک ششماهه هم میخواست تا گردد فدایش
ناگهان شد غرق خون با یک سهشعبه ربنایش / کاش آنجا آب میشد آب از هُرم صدایش:
«كَيْفَ أَسْتَسْقی لِطِفْلی فَأَبَوْا أَنْ يَرْحَمُونی»
بود آیات شگفتی از گلویی تشنه جاری / هر دلی بیتاب میشد با طنین سرخ قاری
دخترش راوی خون بود آن میان با بیقراری / میسرود این اشکها را تا بماند یادگاری:
«وَ انا السّبط الّذی مِن غَیر جُرم قَتَلونی»
(شاعر: یوسف رحیمی)
ای آفتاب فاطمه، در شهر ری مقیم / ری طور اهل دل، تو در آن موسی کلیم
صحنت مطاف جان، حرمت جنّة النّعیم / عبد عظیم خالق بخشندۀ عظیم...
صَلّی عَلی جَلالِکَ یا سَیّدُ الکریم
ای مهرت آفتاب درخشان هر دلی / فرزند فاطمه، خلف مرتضی علی
مرآت جان به نور جمال تو منجلی... / تو کیستی که گفته ولی اللّهت، ولی
ای رتبهات به نزد ولیّ خدا عظیم
ای از زمین ری جلواتت بر آسمان / نام تو چون ائمّۀ اطهار جاودان...
آورده سر فرود به خاک تو آسمان / هر بامداد و شامگهان بر مشام جان
بوی بهشت آورد از تربتت نسیم
تو سیّد الکریم و کرامت تبار تو... / دامان سبز ری شده باغ و بهار تو
بار علوم ریخته از شاخسار تو / باشد بهشت قرب الهی مزار تو
با مهر تو ز آتش دوزخ مرا چه بیم!
بوی حسین میدمد از خاک این مزار / یا کربلا به دامن ری گشته آشکار...
قبر تو کعبۀ دل خوبانِ روزگار / جدّ مطهّر تو قسیم بهشت و نار
مهر تو نیز جنّت و قهرت بود جحیم...
صحن مطهّرت به زمین عرش دیگر است... / همسایۀ تو زادۀ موسی بن جعفر است
جاری ز چشمههای علوم تو کوثر است / تا قبّۀ طلات به ری سایهگستر است
بر ری سزد که رشک برد جنّةُ النّعیم...
در شهر ری غریبی و با خلق آشنا / از ما همه تضّرع و عجز، از تو اعتنا
زیبد امام عصرِ تو گوید تو را ثنا / با جملۀ مبارک «اَنتَ ولُّینا»
خطّ تو خطّ نور و صراط تو مستقیم...
(شاعر: غلامرضا سازگار)
بر او سلام که شایستۀ سلام است او / که از سلالۀ اِبن الرّضا، بِنام است او
که هاشمینسب و فاطمیمرام است او / که یادگار برومند ده امام است او
به شهر سامره، مصداق فیض عام است او / به نور و جلوۀ رخسار ماه او، صلوات
جمال گلشن توحید را تبسم اوست / مسیح عترت اطهار را تجسم اوست
کلیم با شجر طور در تکلم، اوست / که دومین حسن، اِبن الرّضای سوم اوست
ز حادثات جهان، جانپناه مردم اوست / به هر که راه برد در پناه او، صلوات
خدای خوانده به حُسن جمال خود، حَسَنش / ستارۀ سحری، خوشهچين انجمنش
شفای دیدۀ یعقوب، بوی پیرهنش / که دیده ماه فلک، گل بریزد از دهنش؟
شمیم وحی خدا میتراود از سخنش / به عطر و رایحۀ دلبخواه او، صلوات
ستارگان همهشب شمع محفلش هستند / فرشتگان به ادب در مقابلش هستند
موالیان خداجوی سائلش هستند / معاشران همه محو فضائلش هستند
به آیه آیۀ قرآن که در دلش هستند / شدهست سورۀ قرآن گواه او، صلوات
نگاه او، به گل تازهچیده میماند / شمیم او، به گلاب چکیده میماند
لبش، به غنچۀ شبنم ندیده میماند / قدش، به سرو ز نور آفریده میماند
دلش به پاکی صبح و سپیده میماند / به سجدۀ سحر و صبحگاه او صلوات
امام گفت که یکرنگ باش و یکرو باش / برای سنجش اعمال خود ترازو باش
برای خدمت و ایثار دست و بازو باش / مباش در پی شهرت ولی خداجو باش
همیشه یاد خدا و عنایت او باش / به اوج و منزلت دیدگاه او، صلوات
کسی که مهر و محبت مرام مهدی اوست / کسی که قسط و عدالت پیام مهدی اوست
کسی که فتح و ظفر در قیام مهدی اوست / کسی که ختم امامت به نام مهدی اوست
سلامت دو جهان، در سلام مهدی اوست / به جذبههای بدیع نگاه او، صلوات
(شاعر: محمدجواد غفورزاده)
ای وای از آن حدیث به دفتر نیامده / ای وای از آن شروع به آخر نیامده
ای وای از آن یقین به باور نیامده / ای وای از آن مزار کبوتر نیامده
ای وای از آن که رفته و دیگر نیامده
ای دل! حدیث دختر طاها شنیدهای؟ / «یَرضی» شنیدهای؟ «لِرضاها» شنیدهای؟
هنگامۀ نماز دعاها شنیدهای؟ / «حتّی تَوَرَّمَت قَدَماها» شنیدهای؟
«أمّن یُجیب» این همه مضطر نیامده
یا لَلعَجَب، «فَصَلِّ لِرَبِّک» ولادتش / واحیرتا «لِیُذهِبَ عَنکُم» شرافتش
«طوبی لَهُم وَ حُسن مَآب» است مدحتش / جبریل با تمام بزرگی و رتبتش
از عهدۀ ستایش او برنیامده
اما چه سود حرمت قرآن شکسته شد / یکباره قلب سورۀ انسان شکسته شد
در را زدند و حرمت مهمان شکسته شد / نان ریخت، سفره سوخت، نمکدان شکسته شد
فصل غریبی تو چرا سرنیامده؟
زهرا هنوز گریۀ بیگاه میکند / مولا هنوز سر به دل چاه میکند
پاییز ادّعای «أنا الله» میکند / صبحِ بهار از آمدن اکراه میکند
آیا هنوز وقت مقرّر نیامده؟
(شاعر: مهدی جهاندار)
چرا تو ای شکستهدل! خدا خدا نمیکنی / خدای چارهساز را، چرا صدا نمیکنی
برای درد بیدوا، چرا دعا نمیکنی / بیا چو مرغ شب بخوان، ترانۀ خدا خدا
الا که نامهای سیه، به دست خالیات بود / سر شک تو نشانهای، ز خسته حالیات بود
دل شکسته شاهدِ شکستهبالیات بود / شکسته بال من بیا، سفر کنیم تا خدا
شبی بیا و تا سحر به هر ستاره سر بزن / از این قفس به آسمان، کبوترانه پر بزن
به خاک عجز و بندگی، گلاب چشم تر بزن / شتاب کن که میخرد، سِرشکِ توبه را خدا
خدا به اشک نیمهشب، ثواب میدهد بیا / خدا به نالۀ سحر، جواب میدهد بیا
خدا براتِ دوری از عذاب میدهد بیا / بیا و آشتی کن ای دل رمیده با خدا
الا که بذر معرفت، به سینه کاشتی بیا / شبی که اشک حسرتی، به دیده داشتی بیا
بیا به درگه خدا، برای آشتی بیا / بیا که میخرد ز ما، طاعت بیریا خدا
بیا و شستوشو بده، ز دل غبار کینه را / چرا صفا نمیدهی، حریم پاک سینه را
چرا صدا نمیزنی، شهیدۀ مدینه را / به حرمت حبیبهاش، نظر کند به ما خدا
چرا به خیل عاشقان، تو اقتدا نمیکنی؟ / چرا به یاد نینوا، چو نی، نوا نمیکنی
چرا به پای دل سفر به کربلا نمیکنی / حسین اگر رضا شود، شود ز ما رضا خدا
اگر که جام دیدهات، ز گریه لب به لب شود /اگر به رسم عاشقی، دلت خداطلب شود
سفینةالنجات ما، حسین تشنهلب شود / خداست با حسین ما، حسین ماست با خدا
(شاعر: محمدجواد غفورزاده)
ترجیع بند:
مجموعه ابیاتی است (حدود پنج تا بیست بیت) - یا - می توان گفت غزل هایی است که هم وزن با قافیه هایی متفاوت که بیت یکسان مُصَرعی آنها را به هم می پیوندد. به هر غزل یک«خانه» وبه بیت تکراری «ترجیع» می گویند. ترجیع بند، خاص شعر فارسی است.
درون مایه: عمدتاً مبتنی بر مدح ،عشق و عرفان.
شکل قافیه در قالب ترجیع بند:
------------ --------------
------------ --------------*
------------ --------------*
------------ --------------*
------------ +
------------ +
------------ --------------
------------ --------------*
------------ --------------*
------------ --------------*
------------ +
------------ +
مثال شعری:
بهار آمد و عطری به هر دیار زدند / به جایجایِ زمین نقشی از بهار زدند
فرا رسیدن نوروز و موکب گل را به نغمه، جارچیانِ بهار، جار زدند...
به هر کجای در آید نسیم، عطرافشان / مگر که بر نَفَسش بوی زُلف یار زدند؟
به روی جامۀ سبزی که بر تنش کردند / هزار برگ به پیراهن چنار زدند
هزارها عَلَم سرخ و زرد و آبیِ گل / به این نوید به گلزار و کوهسار زدند...
شکوه موکب میلاد حضرت مهدیست / که بر زمین و زمان این همه نگار زدند
رسید مهدی موعود کز ولادت او / به فرق عشق و وفا تاج افتخار زدند...
::
عصارۀ همه گلهای احمدی مهدیست / گُلِ همیشه بهار محمدی مهدیست
::
طلایهدار سحرگاه نور میآید / امير قافلۀ شوق و شور میآید...
گشوده پنجرۀ نور بر زمین و زمان / امام نور که در سال نور میآید
امام يازدهم را به شادی و تبريک / مَلَک ز هر طرفی در حضور میآید
به منزل دل ویران ما بُوَد نزدیک / طنین قافله کز راه دور میآید
ز شوق تابش این آفتاب آزادی / ز ذرّه ذرّه سرود سرور میآید
پس از سه روز سفر در عوالم ملکوت / ز ميهمانی ربِّ غفور میآید
ز غیب یافته اَلواح مهدویّت را / کَلیم عالَم رَجَعت ز طور میآید
بُوَد کريم و همين بس کرامتش که مدام / از او عنايت و از ما قصور میآید
::
عصارۀ همه گلهای احمدی مهدیست / گُلِ همیشه بهار محمدی مهدیست
::
نظامبخش جهان و جهانِ جان، مهدیست / امام منتقم و صاحبالزمان، مهدیست
کسی که عدل علی را به معنی اعلی / برای نوع بشر آرَد ارمغان، مهدیست
کسی که با کلماتش به ظاهر و باطن / کتاب حُسن خدا راست ترجمان، مهدیست
کسی که رجعت والای صالحان زمین / برای یاری او میشود عیان، مهدیست
کسی که فیض نگاه ولایتش امروز / نگاهدار زمین است و آسمان، مهدیست
وجود او همه لطف است و غیبتش همه لطف / کمال لطف خدا بر جهانیان مهدیست
کسی که زمزمۀ عاشقانهاش آرد / نزول بارش رحمت به انس و جان، مهدیست
::
عصارۀ همه گلهای احمدی مهدیست / گُلِ همیشه بهار محمدی مهدیست
(شاعر: سیدرضا مؤید)
ای خداجلوه و نبیمرآت / مرتضیخصلت و حسینصفات
انبیا در جلال تو شده محو / اولیا بر جمال تو همه مات
ز تو نازد همیشه حلم و رضا / به تو بالد هماره صوم و صلات
نام حق را ز عزم توست بقا / باغ دین را ز خون توست حیات
جان اهل صلات قربانت / اَشهَدُ اَنّ قَد اَقَمتَ صلات
از تو آنی دلم جدا نشود / با توام با تو، در حیات و ممات
مدح تو در زبان آل رسول / بهترین سوره، خوشترین آیات
::
دین حق را بقا، ز مکتب توست / اَوَلَسنا عَلَی الحق از لب توست
::
به جلال نبی به ذات خدا / که تویی آفتاب برج هُدی
نعت تو بر زبان دشمن و دوست / مدح تو ذکر اهل ارض و سما
ناخلفزادۀ ابوسفیان / که دلش بود پر ز بغض شما
کرد روزی سؤال از یاران / که خلافت که را بود اولی
همه از بیم جان خود گفتند: / کاین جلال و شرف تو راست سزا
گفت نه، باللّه این مقام بُوَد / حق فرزند یوسف زهرا
همچو ختم رُسُل به خلق حَسَن / همچو آل ثقف به رخ زیبا
هم سخاوت ز دست او جاری / هم شجاعت ز تیغ او پیدا
گفت فضل تو دشمنت؛ «اَلفَضل، / هِیَ ما تَشهَدُ بِهِ الاَعدا»
::
دین حق را بقا، ز مکتب توست / اَوَلَسنا عَلَی الحق از لب توست
::
ای به نام خوش تو، احیا دل / ای که دل با تو و تویی با دل
همچو زندان ز مقدم یوسف / با صفای تو شد مصفا دل
دل ز دست پدر بری آنسان / که برد از رسول، زهرا، دل
با چنین حُسن احمدی زیبد / که بری از علی اعلا، دل
حرم خاص توست از رفعت / چون خداوند حق تعالی، دل
جُسته بر درگهت توسّل، جان / یافته از رخت تجلّا، دل
حق به خون تو تا ابد زندهست / از محبّت چنانکه احیا دل
::
دین حق را بقا، ز مکتب توست / اَوَلَسنا عَلَی الحق از لب توست
(شاعر: غلامرضا سازگار)
ای آینهدار پنج معصوم / در بحر عفاف، دُرّ مکتوم
پروردۀ دامن ولایت / مظلومۀ خاندان مظلوم
قدر تو به ممکنات، مجهول / مهر تو به کائنات، معلوم
شیرازۀ شرع از تو محکم / منظومۀ عشق از تو منظوم
تو زینب دوّمی، علی را / نامند گرت به «امّ کلثوم»
::
آیینۀ آفتاب و ماهی / یا سیّدتی! به ما نگاهی
::
تو راز عجیب کربلایی / بانوی شکیب کربلایی
همراز شهید نینوایی / دمساز غریب کربلایی
بر خرمن هستی ستمکار / سوزنده لهیب کربلایی
در آتش غم، اگر بسوزی / با صبر، طبیب کربلایی
آنجا که خطابه، کارساز است / توفنده خطیب کربلایی
::
آیینۀ آفتاب و ماهی / یا سیّدتی! به ما نگاهی
(شاعر: سیدرضا مؤید)
ای ز دیدارِ رُخَت جان پیمبر روشن / دیدۀ حقنگر ساقی کوثر روشن
در سراپردۀ عصمت که ملک راه نداشت / از جمالت دل صدّیقۀ اطهر روشن
یثرب اَر فخر فروشد به فلک نیست عجب / که شد از نور تواَش مطلع و منظر روشن
تیرگی نیست در آن سینه که مهر تو در اوست / که ز مهر تو شده سینۀ حیدر روشن
غنچۀ جان شبیر از گل روی تو شکفت / وز تماشای تو شد خاطر شبّر روشن
آیت لطف خدایی و به هر دل تابی / گر بُوَد سنگ، شود چون دل گوهر روشن
نه همین روی زمین از رخ تو روشن شد / که ز میلاد تو شد اَنجم و اختر روشن
«زیب اب» نام گرفتی و مرا فخر این بس / که شد از نام دلارای تو دفتر روشن
::
در سراپردۀ عصمت تو از آن زینِ اَبی / که ز سر تا به قدم قدس و عفاف و ادبی
::
ادب آموختۀ مکتب طاهایی تو / تربیت یافتۀ دامن زهرایی تو
زینت قامت دین، زیور رخسار شرف / مظهر کاملۀ عفّت و تقوایی تو
گل گلزار نبی، میوۀ بستان علی / خانۀ فاطمه را شمع دلارایی تو
عبرتآموز زنانی به حجاب و به وقار / برتر از آسیه و هاجر و سارایی تو
حوریان راست به خاک قدمت بوسه از آنک / غنچۀ گلبن انسیۀ حورایی تو
عجبی نیست اگر زینِ اَبَت نام دهند / که گرامی ثمر اُمّ ابیهایی تو
در صف حشر که هنگام شفاعت باشد / مادرت فاطمه را همره و همپایی تو
::
در سراپردۀ عصمت تو از آن زینِ اَبی / که ز سر تا به قدم قدس و عفاف و ادبی
(شاعر: حمید سبزواری)
همیشه سفرهاش وا بود با ما مهربانی کرد / هزاران بار آزردیمش اما مهربانی کرد
دلش اندازۀ ریگ بیابان بیوفایی دید / ولی اندازۀ آغوش دریا مهربانی کرد
نگاهش شرح نابی بود از «الجار ثمّ الدار» / اگر با این و آن مانند زهرا مهربانی کرد
چه خواهد کرد با مهمان کوی خویش آن مردی / که با دشنامگوی خویش حتی مهربانی کرد
چرا دنیا به کامش ریخت زهر غصّه و غم را؟ / چرا با مهربانیهای او نامهربانی کرد؟
::
الا ای تیرهایی که پی تشییع میآیید / نبوده یارِ او جز غم، به یارانش بفرمایید
::
دل او میگرفت از آن همه زخمزبان هرگاه / نظر میکرد بر انگشترش: اَلعِزَةُ لِله
کسی که در پناه شانۀ او کوهسار و دشت / کسی که ریزهخوار سفرۀ او آفتاب و ماه
مگر تاریخ غربتزا! چه رخ دادهست در ساباط / که سجاده کشیده زیر پای خستۀ او آه
قیامش مستتر گشتهست در غمنامۀ صلحش / و صلحش میشناساند به مردم راه را از چاه
خجالت میکشد حتی زره زیر عبای او / از آن یاران ناهمراه، آن یاران ناهمراه
::
الا ای تیرهایی که پی تشییع میآیید / نبوده یارِ او جز غم، به یارانش بفرمایید
::
مدینه کوفه شد، کوفه دوباره از صدا افتاد / و اما بعد... یاد خطبههای مرتضی افتاد
و اما بعد... «این مردم خدایا خستهاند از من» / و پژواک صدایی مهربان در گوشها افتاد
مدینه کوفه شد کوفیتر از آنی که بنویسم / خدایا این چه آتش بود در دامان ما افتاد
به پیش غیرت چشم برادرهای بیتابش / تنی - انگار کن پیراهن یوسف - رها افتاد
و امّا بعد... تابوت از هجوم تیرها گل داد / و باران شد، تو گویی اشک از چشم خدا افتاد
::
الا ای تیرهایی که پی تشییع میآیید / نبوده یارِ او جز غم، به یارانش بفرمایید
(شاعر: رضا یزدانی)
ترکیب بند:
شعری است چند بخشی که هر بخش آن از نظر قافیه و درون مایه همانند قصیده یا غزل است.
شکل قرار گیری قافیه در ترکیب بند:
------------ --------------
------------ --------------*
------------ --------------*
------------ --------------*
------------ +
------------ +
------------ # -------------- #
------------ -------------- #
------------ -------------- #
------------ -------------- #
------------ %
------------ %
مثال شعری:
این خانواده آینههای خداییاند / در انتهای جادۀ بیانتهاییاند
خیل ملک مقابلشان سجده میکنند / اینها خدا نیاند ولیکن خداییاند
هرکس که میرسد سر اطعام میبرند / فرقی نمیکند که فقیران کجاییاند
یک «السلام» و یک «و علیک السلام» سبز / اینها همان مقدمۀ آشناییاند
::
سوگند میخوریم که پروانه زادهایم . همسایۀ قدیمی این خانوادهایم
::
تو آسمان جودی و ما یا کریم تو/ پرواز میکند دل ما تا حریم تو
احساس میکنم به تو نزدیک میشوم / وقتی که میوزد سر راهم نسیم تو
وقت کرامت است که از راه آمدهست / آن آشنای کوچهنشین قدیم تو
سوگند میدهیم خدا را در این سحر / بر پینههای رحمت دست کریم تو
::
ما را همیشه سائل دست شما کند / ما را به زیر پای شما خاک پا کند
::
ای در هوای پاک نگاهت سلامها / نامت نداشت سابقهای بین نامها
ای سبزی بهار خدا سیر میشوند / از عطر سفرههای حضورت مشامها...
در کوچهات کسی به کسی جا نمیدهد / مکثی نما به شوق چنین ازدحامها
سائل شدن کنار نگاه تو واجب است / وقتی گدا به چشم تو دارد مقامها
::
تو سفرهدار شهر خدا، ما گدای تو / مثل کبوتریم و اسیر هوای تو
::
آنکس که پیش پای شما خم نمیشود / در خانۀ فرشته هم آدم نمیشود
آقای من بدون توسل به نام تو / حالی برای توبه فراهم نمیشود
دست مرا بگیر و به سمت خدا ببر / چیزی که از بزرگیتان کم نمیشود
آرامش تو باعث طوفان کربلاست / بیصلح تو قیام مُحَرم نمیشود
::
تا کربلا رسید صدای سکوت تو / این قیل و قالها به فدای سکوت تو
::
ای از هزار حاتم طائی کریمتر / لطف تو از تمام کریمان قدیمتر...
تو ابتدای نسل طهورای کوثری / هرکس حسودتر به تو باشد عقیمتر
در این مسیر رو به خدایی ندیدهایم / از رد پای گیوۀ تو مستقیمتر
در کربلا به آینهات سنگ میزنند / هرکس شبیهتر به تو جرمش عظیمتر
آقا تو در کلام خلاصه نمیشوی / در حضرت و امام خلاصه نمیشوی
(شاعر: علی اکبر لطیفیان)
پیغمبرانه بود ظهوری که داشتی / خورشید بود جلوۀ طوری که داشتی
هر شب نصیب سفرۀ شهر مدینه شد / در کنج خانه، نان تنوری که داشتی
شبزندهدار بودی و ذوب خدا شدی / در بندگی گذشت حضوری که داشتی
خلقاً و منطقاً همه مثل رسول بود / در کوچههای شهر، عبوری که داشتی
::
این آفتاب توست که خورشیدمان شده! / یا که پیمبر است دوباره جوان شده؟
::
چشم تو ماه و تابش ماهت پیمبریست / روی سپید و خال سیاهت پیمبریست
گفتار و آفرینش و خُلق عظیم تو / لحظه به لحظه، گاه به گاهت پیمبریست
باید دوید پشت سر ردّ پای تو / یعنی تویی همیشه که راهت پیمبریست
نامت علیست جلوه رویت محمدیست / نامت علیست طرز نگاهت پیمبریست
::
تو صاحب جلال علی و پیمبری / آیینه جمال علی و پیمبری
::
ای آفتاب روشن شبهای کربلا / پیغمبر دوبارۀ صحرای کربلا
ای از تمام عالمیان برگزیدهتر / نوح و خلیل و آدم و موسای کربلا
آب فرات و علقمه و گنبد حسین / یا تل زینبیه و هر جای کربلا
هر چند دیدنیست ولی دیدنیتر است / پایین پای مرقد آقای کربلا
::
نزدیکتر به محضر آقاست جای تو / پایین پایی و همه پایین پای تو
)شاعر: علی اکبر لطیفیان(
سلامٌ علی آلِ طاها و یاسین / به این خلق و این خوی و این عزّ و تمکین
رخش مصحف فاطمه، حُسن، قرآن / پُر از «قدر» و «وَاللَّیل» و «وَالشَّمس» و «وَالتّین»
درود الهی بر آن خُلق نیکو / سلام محمّد بر آن خوی شیرین
نماز از خضوعش به پرواز آید / دعا از نفسهای او بسته آذین
به سجادهاش آسمان آورد سر / به ذکر دعایش خدا گوید آمین
::
سلام خدا بر خضوع و خشوعش / قیام و قعود و رکوع و سجودش
::
درود خداوند حَیّ جلیلش / به قدر و کمال و جمال جمیلش
عجب نیست در مسلخ عشق و ایثار / اگر بوسه بر دست آرد خلیلش
عجب نیست کز عرشۀ عرش اعلا / طواف آرد از چارسو جبرئیلش
سلاطین غلامش، خواتین کنیزش / طوایف مریدش، قبایل دخیلش
حَجَر شاهد عزت و اقتدارش / هشام بن عبدالملکها ذلیلش
بسا تخت شاهی فرو رفت در گل / کجا حاکم گِل شود حاکم دل؟
::
«هشام» استلام حجر تا نماید / در آن ازدحامِ خلایق نشاید
::
نه قدری که از وی شود قدردانی / نه کس بود تا کس بر او ره گشاید
به ناگاه دیدند آمد جوانی / که پیوسته او را حَجَر میستاید
گشودند حُجّاج از چار سو، ره / که آن شاهدِ حُسن یکتا بیاید
یکی خواست تا سر به پایش گذارد / یکی رفت تا جان نثارش نماید
یکی گفت نامش چه باشد هشاما! / -حسد را نگر- گفت: نشناسم او را
::
به ناگه «فرزدق» خروشید در دم / که: این است نجل رسول مُکَرّم!
::
تو چون میکنی در مقامش تجاهل؟ / من او را بِه از خویشتن میشناسم
نماز است بی او گناه کبیره / ثواب است بی او خطای مسلّم
تعالیم اسلام از اوست جاری / قوانین توحید از اوست محکم
چراغیست بر قلۀ آفرینش / امام است بر جملۀ خلق عالم
::
سلام و رکوع و سجود است از او / قنوت و قیام و قعود است از او
::
امامیست کو را اُمَم میشناسد / کریمیست کو را کرم میشناسد
صفا، مروه، مسعی، حَجَر، حِجر، زمزم / طواف و مطاف و حرم میشناسد
بیابان مکه، منا، خیف، مشعر / سماوات و لوح و قلم میشناسد
زمین میشناسد، زمان میشناسد / عرب میشناسد، عجم میشناسد
یم و قطره و ماه و خورشید، او را / به ذات الهی قسم میشناسد
::
سلام خدا بر اَب و جَدّ و مامش / مسلمان بود هر که داند امامش
(شاعر: غلامرضا سازگار)
دریا بدون ماه تلاطم نمیکند / تا نور توست، راه کسی گم نمیکند
در لحظههای سبز مناجات با خدا / حتی کلیم چون تو تکلم نمیکند
در زندگی غذای تو شد نان جو، نمک / مرد بهشت، روی به گندم نمیکند
جان پیمبری! اگر از او جدا شوی / یک غنچه این بهشت تبسم نمیکند
::
او راحت تو و تو قرار پیامبر / مییافت با تو جان دوباره پیامبر
::
وقتش رسیده است که یک آرزو کنی / این خاک را زلالتر از آبرو کنی
تا عرش شانههای نبی کردهای عروج / تا مثل او به دعوت معراج رو کنی
دنیا به حسرت نگهت زیر پات ماند / تا چند کفشهای خودت را رفو کنی؟
همصحبت تو نیست کسی غیر فاطمه / برخیز سمت آینه تا گفتگو کنی
::
زیباترین طلیعۀ قدر تو فاطمهست /پشت و پناه خیبر و بدر تو فاطمهست
::
وقت «سلونی» است که خود را نشان دهی / تا که خبر از آن طرف آسمان دهی
در بستر پیمبر اگر آرمیدهای / این آرزوی توست به جایش تو جان دهی
تا که حدیث منزلت از شأن تو گواست / شرح نگین خاتم پیغمبران دهی
حالا بیا کلید بهشت خدا به دست / باید که راه را به محبان نشان دهی
::
ای مرد زخم خوردۀ میدان جنگها / حالا نگاه کیست بر آن زخمها دوا
::
بر چهرهات نگاه پیمبر چه دیدنیست / وقت وصال این دو برادر چه دیدنیست
زیباترین ترانۀ صبح قیامت است / ساقی کنار چشمۀ کوثر چه دیدنیست
این روشن است سایۀ حق در وجود توست / کعبه ز نور توست منور، چه دیدنیست
وقتی شکوه قدرت تو جلوه میکند / در دستهای تو در خیبر چه دیدنیست
بر بال جبرئیل نوشته فضائلت /این بال و پر برای پیمبر چه دیدنیست
::
اهل سقیفه از تو چه دورند یا علی / در دیدن مقام تو کورند یا علی
::
نور شما نشانۀ صبح سپیده است / خلقت گلی ز باغ بهار تو چیده است
گویا فرشتههای خودش را خدای نور / از روشنای نور شما آفریده است
مولا هنوز سورۀ وحیی نیامده / آیات مؤمنون ز لبانت وزیده است
وقتِ کرامت است رکوع نماز تو ای مرد مرحمت! که نظیر تو دیده است؟
این گریهها و آه یتیمانه هر سحر پای تو را به سمت خرابه کشیده است
::
ای معنی غدیر خدا و پیامبر / یک نور واحدید شما و پیامبر
(شاعر: امیرحسین مؤمنی)
مفرد / مفردات:
مفردات یا تک بیتی، شعرهایی هستند که یک بیت دارند و شاعر تمام مقصود خود رادر همان یک بیت بیان می کند. در مفرد، گاهی دو مصراع می توانندهم قافیه باشند و یا نباشند. بعضی گفته اند که«مفرد» درواقع همان کلمات قصار ویا ضرب المثل است که به شعر بیان شده است. سعدی تک بیت های زیادی دارد که تحت عنوان «مفردات» درآخر دیوانش آمده اند.
تصنیف:
شعری که بیشتر به منظور خواندن آواز سروده شده است.
مثال:
بوی جوی مولیان آیدهمی / یاد یار مهربان آید همی
این شعر منسوب به رودکی است که همراه با چنگ خوانده می شده و شاید بتوان آنرا تصنیف دانست. از آن به بعد نیز عده ای از شاعران اشعار خویش را با چنگ و عود و رباب و بربط می خواندهاند.
نکته: چنگ، عود، رباب و بربط از سازهای موسیقی هستند که در قدیم بسیار مورد استفاده بوده است.
نمونه ای از تصنیف بهار:
ز من نگارم / خبر ندارد/ به حال زارم / نظر ندارد
خبر ندارم / من از دل خود / دل من از من / خبر ندارد
کجا رود دل که دلبرش نیست / کجا پردم رغ / که پر ندارد
امان از این عشق / فغان از این عشق / که غیر خون / جگر ندارد
همه سیاهی / همه تباهی / مگرشب ما /سحر ندارد
بهار مضطر مثال دیگر / که آه وزاری / اثر ندارد.
این نمونه؛ مثال شعری خاصی ندارد. چرا که خوانندگان زیادی، اشعار مختلف را در قالب های مختلف با موسیقی ممزوج کرده و به شکل ترانه یا آواز خوانده اند.
گردآورنده: فرزین حیرتی مقدم
(کپی و استفاده به هرنحوی تنها درصورت ذکر منبع مجاز است).