
در این فرسته سعی داریم درباره افسانه در باور عموم و مباحث پیرامون آن صحبت کنیم و دلایل ماندگاری و نقل سینه به سینه ی این افسانه ها را در طول تاریخ بررسی کنیم. همچنین سعی داریم تا با بیان برخی از افسانه های مشهور در باور عموم، به ریشه شناسی این افسانه ها بپردازیم. افسانه ها در هر قوم و قومیتی وجود داشته اند و ریشه ی انرا میتوان در فرهنگ عمومی آن قوم پیدا کرد. زبان افسانه ها معمولا ساده و گیراست، به همین دلیل شنودگان و خوانندگان زیادی را از سراسر جهان به خود جذب میکند. بسیاری از باور های مردم درباره ی مسائل مختلف اعم از مباحث مربوط به علوم تجربی مثل علم پزشکی و یا علوم دینی و اعتقادات، ریشه در خرافات دارد که البته همین خرافات تاثیر زیادی بر تصمیم گیری های انها در زندگیشان دارد. افسانه ها و داستان ها در جهان ادبیات، زمان معینی از لحاظ شروع و پایان ندارند و دلیل همه گیری این افسانه ها میتواند بخاطر نقل گفتاری و نوشتاری انها در سطح وسیع باشد. افسانه ها در طول تاریخ از گزند یورش های نظامی، فرهنگی و فکری جان سالم به در بردهاند، گرچه ممکن است دچار تحریفات شده باشند اما با دقت بر بنمایه ی این افسانه ها میتوانیم بفهمیم که این افسانه ها دارای انسجام و نظم واحدی هستند و همین مسئله تاثیر زیادی بر زنده ماندن افسانه و قصه در طول ادوار مختلف داشته است.
در فارسی میانه به افسانه، afsân گفته میشد. به معنای داستان خیالی که ساری و رایج بوده باشد و احیانا راست پنداشته شود. افسانه ها ممکن است واقعی و درباره ی سرگذشت یک شخص یا مکان خاص باشد و یا ممکن است بی پایه و اساس و خیالی باشد. گاهی در تعریف متخصصان از افسانه اشکالاتی وجود دارد. یعنی بعضاً با متونی مواجه میشویم که نویسنده بهجای قصه از تمثیل اسفاده کرده و بهجای تمثیل از حکایت استفاده کرده و یا به جای حکایت از افسانه استفاده کرده. این واژگان در عین شباهت هایی که باهم دارند، از لحاظ مفهوم و کاربرد، دارای تفاوت هایی نیز هستند که بسیار حائز اهمیت است. اگر افسانه و داستان قدیمی ترین اثر و کهن ترین تراوش دستگاه ذهنی بشر نباشد، جزوی از کهن ترین آثاریست که از اندیشه و تخیل بشر بر جای مانده است (محجوب، 1382: 121).
افسانه قرن ها پیش از آغاز زندگانی تاریخی بشر پدیدآمده است. از همین رو تنها روزنه ی نورانی و پرتو روشنگریست که به تاریکخانه ی قرون و اعصار قبل از تاریخ میتابد. پی بردن به آداب و رسوم و سنن و عقاید دینی و اجتماع اقوام و قبایل ماقبل تاریخ، روانشناسی تیره های باستانی و اطلاع یافتن از آرمان ها و تمایلات این اقوام، تنها از راه مطالعه ی افسانه های کهن آنان میسر است. همچنین مطالعه ی افسانه ها و تطبیق و سنجش افسانه های مشابه اقوام مختلف با یکدیگر، تنها اماره و قرینه ایست که از مراوده ی مستقیم یا غیر مستقیم آنان با یکدیگر در دوران های بسیار کهن پرده بر میدارد (همان، 124).
برخی از افسانه ها بخاطر ترمیم روحیه ی یک قوم در پی شکست خوردن در یک جنگ سروده میشد. در این مواقع نویسنده سعی میکرد تا با تزریق مفاهیم مرتبط با صبر و استقامت و بردباری و ایمان، این مفاهیم را دوباره در باور عموم زنده کند و مانع از شکست روحی و روانی مردم شود. همانطور که گفتیم، برخی افسانه ها جنبه ی تعلیمی دارند. همه ما میدانیم که ظلم ستیزی و مبارزه با حاکمان مستبد، امری ضروریست. پس اگر کسی بخواهد این مسئله را به ما گوشزد کند، آنچنان جذابیتی برایما ندارد. بنابراین در این لحظه نویسنده سعیمیکند تا با تکیه بر افسانه سرایی، این موضوع را به ما بیاموزد به طوری که از شنیدن آن مکدر نشویم. از نمونه های موفق این امر میتوان به افسانه ی کاوه ی آهنگر که در شاهنامه ی فردوسی به آن پرداخته شده، اشاره کرد.
افسانه چیست
در كتاب «افسانههای دری»، افسانه چنین تعریف شده است: «نقلها و قصههای اجتماعی، معیشتی، هجوی، عشقی، عبرتانگیز و پندآموز، كه درباره ی انسانهای گوناگون، حیوانات، مخلوقات خیالی (به مانند دیو، پری، اژدها) و نیز سحر و جادو و دیگر واقعهها و حوادث سرگذشتی، كه با خیال بدیع به حیث اندیشههای رنگین و عجیب و غریب بیان گردند و با خیالات دلانگیز، رحم و شفقت، شادی و سرور و بدیها (چون نفرت و عداوت) را بیدار كنند، افسانه نامیده میشوند. نظامی نیز در کتاب هفت پیکر خود به بیان برخی افسانه های مربوط به آفات دروغ و معایب اعتماد کاذب و فریب خوردن و امثالهم پرداخته که اینها نشان دهنده ی جلوهگری مباحث مربوط به ادبیات تعلیمی در افسانه هاست و همچنین با توجه به اقبال فراوان اهل ادب و عامه ب مردم بع این کتاب میتوانیم بفهمیم که این افسانه ها چگونه بر عامه ی مردم تاثیر میگذارند. میرچا الیاده دین شناس رومانیایی افسانه را چنین تعریف میکند: اسطوره، نقل کننده ی سرگذشت قدسی و مینویست. راوی واقعهایست که در زمان نخستین، زمان شگرف بدایت همه چیز رخ داده است. به بیان دیگر: افسانه حکایت میکند که چگونه به برکت کارهای نمایان و برجسته ی موجودات فراطبیعی یا واقعیتی پا به عرصه ی وجود نهاده است. بنابراین افسانه همیشه متضمن روایت یک خلقت است. یعنی میگوید چگونه چیزی پدید آمده و هستی خود را آغاز کرده است. افسانه فقط از چیزی که براستی روی داده و به تمامی پدیدار گشته، سخن میگوید. شخصیت های افسانه موجودات فراطبیعی اند و تنها به دلیل کارهایی که در در زمان سرآغاز همه چیز انجام داده اند، شهرت دارند. اساطیر کار خلاق آنان را باز مینمایند و قداست و یا فراطبیعی بودن اعمالشان را عیان میسازند. اما در مقابل گروهی دیگر هستند که به افسانه از سر انکار مینگرند. این گروه ، افسانه را یکی از الگوهای تاریخی یا سازواره ای کهنه و از کار افتاده میبینند که پیشرفت بشر آنرا از رده خارج کرده است. در نظر یونگ و فروید، افسانه شناسی دانشیست که از فرافکنی نمادین تجربیات روانی نوع بشر به وجود امده است.
افسانه های قرآنی درباور عموم
قرآن، از جمله کتبیست که منبع افسانه های واقعیست. از جمله ی آنان میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
- افسانه حضرت صالح (ع) درباره ی بیرون اوردن ناقه از شکم کوه [1]
- داستان حضرت ابراهیم (ع) و سرد شدن آتش بر او [2] و زنده کردن مرغ های چهارگانه به اذن خداوند متعال [3]
-داستان حضرت یوسف (ع) و بینا شدن چشمان حضرت یعقوب (ع) با پیراهن یوسف [4]
- افسانه حضرت موسی درباره ی تبدیل عصا به اژدها، ید بیضا، نزول عذابهای متعدد جهت تنبه قوم فرعون، شكافتن دریا، جوشیدن دوازده چشمه برای بنی اسرائیل، زنده شدن مقتول بنیاسرائیل، ابرهای سایبان ، نزول منّ و سلوی، قرار گرفتن کوه طور بالای سر بنیاسرائیل [5]
- افسانه حضرت داوود درباره ی تسخیر باد، دانستن زبان پرندگان، نرم بودن آهن در دست او [6]
- افسانه حضرت سلیمان (ع) درباره ی دانستن زبان حیوانات، تسلط بر جنیان و شیاطین، سخن گفتن با مورچه، چشمه ی مس [7]
افسانه ی حضرت عیسی (ع) درباره ی نحوه ی ولادت ایشان، تکلم در گهواره، شفای کور مادرزاد، زنده کردن مردگان، اخبار از غیب، نزول غذای آسمانی [8]
- افسانه ی حضرت محمد (ص) درباره ی شق القمر، ردالشمس، جاری شدن آب از بین انگشتان، بارش شدید باران به دعای پیتابر، تسبیح گفتن دانه های سنگ در دستان پیامبر و... [9]
افسانه های عامه در باور کودکان و تاثیر آنها در کودک
کودکان با شنیدن افسانه های عامیانه با فراز و نشیب های زندگی اشنا شده و با شناخت مفاهیم متضاد مثل خوب و بد یا زشت و زیبا یا درست و غلط، میتوانند راه درست زندگی را کشف کنند و ظبق این الگوهای اولیه، پا در مسیر زندگی مستقل خود بگذارند. آموزه های تعلیمی در سنین کودکی اگر به شکل نمایش، قصه، افسانه و یا... باشد موجب نقش بستن این مفاهیم در ضمیر ناخودآگاه کودک میشود و کودک در مسیر زندگی خود از ایم اموزه ها استفاده میکند. پیرو این سخن از حضرت رسول اکرم که میفرماید: «اَلْعِلمُ فی الصِّغَرِ کَالنَّقْشَ فی الْحَجَرِ» «علم در کودکی مانند نقش بستن بر روی سنگ است». امروزه ما بیشتر افسانه هارا خیالی میپنداریم اما زمانی این افسانه ها جزو باور های بنیادین مردم بودهاند. در بیان افسانه ها برای کودکان معمولا از عبارت هایی در آغاز و پایان استفاده میشود تا کودک بتواند مرز بین خیال و واقغیت را در جهان پیرامو خود بشناسد. (ر.ک: نرگس خانی، مرتضی کوکبی، 1393: 4-3) از جمله ی این عبارات میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
- قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید.
- بالا رفتیم ماست بود پایین اومدیم دوغ بود، قصه ی ما دروغ بود.
- بالا رفتیم دوغ بود پایین آمدیم ماست بود، قصه ی ما راست بود.
برای اینکه بتوانیم کودک را با با بیان افسانه ها و قصه ها سرگرم کنیم، باید قوه ی تخیلش را به فعالیت وا داریم تا بتوانیم هیجانات اورا بشناسیم و برای حل سردرگمی هایش راه حلی بیابیم (بتلهایم 1381: 3). البته به دلیل حساسیت روحیات کودک، باید در بیان جملات و استفاده از واژگان و مفاهیم به خوبی دقت کنیم تا اثر سوء به کودک منتقل نشود. قصهها به عنوان یكی از تأثیرگذارترین روایات، بر ذهن كودكان اثر میگذارند. چرا كه روایات در تمام زندگی ریشه دواندهاند. «مارزلف» در این باره مینویسد: از زمانی كه خردسال هستیم برایمان لالایی میخوانند و شعرهای كودكانه از بر میكنیم. آنگاه كه بزرگتر شدیم، برایمان قصههای جن و پری و داستانهای دیگر خوانده میشود. و سرانجام، یاد میگیریم كه خود داستان بخوانیم. و همین داستانها و قصهها، نقش پراهمیتی در زندگیمان ایفا میكنند (آسابرگر، آرتور، روایت در فرهنگ عامیانه ...، انتشارات سروش، ۱۳۸۰: ص 23). لالایی ها میتوانند بر گرفته از افسانه یا قصه ای خاص باشند. مثلا در دوران دفاع مقدس مادرانی که از همسرانشان جدا مانده بودند برای تخلیه ناراحتی های خود از لالایی هایی با مضامین غم فراق و سردرگمی و دلتنگی و چشم به راه بودن و... اسلفاده میکردند که گاها این مضامین با نواهای سوزناک سر داده میشد. بیان رشادت های پدر و قهرمان سازی از شحصیت پدر در طول جنگ نیز از جمله افسانه هاییست که برای کودکان سروده میشده که البته ریشه در واقعیت داشته.
در گذشته پدران و مادران برای جلوگیری از شیطنت کودکان، آنهارا نهدید میکردند که: یک سر و دو گوش در حال امدن است که امدن او مساویست با اذیت و ازار کودکانی که شیطنت میکنند. یک سر و دو گوش شخصیتی بود که در تصور کودکان بسیار ترسناک و کریه المنظر بوده و وقتی اسم آنرا میشنیدند، به کنجی مینشستند. فارغ از دانستن این مسئله که، یک سر و دو گوش در واقع همان انسان است و پای هیچ موجود خارق العاده ای در میان نیست. بیان این افسانه ها که با تهدید و القای ترس و وحشت درکودکان صورت میگرفته، اصلا پسندیده نیست و موجب مشکلات بسیاری در کودکان در همان سن و همچنین در بزرگسالی میشود. از پیامد های آن میتوان به نفرت، کابوس ها شبانه، شب ادراری و... اشاره کرد.
از جمله افسانه های معروف و آموزنده برای کودکان میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
- افسانه غول چراغ جادو
- جک و لوبیای سحرآمیز
- افسانه اپوتینا
- موش گرسنه
- شیر و خرگوش
- شکارچی و کبوتر
- دوستی خاله خرسه
و...
افسانه اپوتینا را باهم بخوانیم:: روزگاری دخترکی فقیر به نام اینیا روی تخته سنگی نشسته بود و در حالی که اشک می ریخت به لباس های پاره خود فکر می کرد. لباس های دخترک آن قدر پاره بود که حتی بدن لختش دیده می شد. ناگهان چشمش به لامای کوچکی افتاد که به طرفش می آمد. از دیدن لاما گریه اش را فراموش کرد و لبخندی زد. خواست لاما را نوازش کند که ناگهان صدایی شنید. ترسید و به دور و برش نگاه کرد، اما هیچ چیز و هیچ کس را ندید. صدا گفت: «گوش کن اینیا، تا رازی را برای تو بگویم!» دخترک با تعجب گوش داد. صدا گفت: روی آن تپه که می بینی، گیاهی خاردار به نام اوپونتیا است. برو و تیغ های آن را بچین. می توانی با آنها لباس های پاره ات را بدوزی. صدا از دهان لاما می آمد و دخترک بی صدا گوش میداد. صدا دوباره گفت: اینیا دوست من، حرف های مرا باور کن و هر کاری که گفتم انجام بده. به زودی همه مردم قبیله تو از خارهای این گیاه برای دوختن لباس های پاره استفاده می کنند و همه از تو به خاطر این کار تشکر می کنند و تو همیشه در یاد آنها می مانی نترس دختر. برو. دخترک با خودش گفت: «کاش حرف های او، راست باشد». و بعد به طرف تپه رفت. روی تپه بوته ای پر از خارهای سخت دید. کمی ترسید ولی یاد حرف های لاما افتاد و زیباترین تیغ آن را به دقت چید و با خوشحالی به طرف کلبه اش دوید و فریاد زد: «مادر، مادر. ببین چه چیز جالبی برای دوختن لباس های پاره آورده ام. مادر اینیا، خار را از او گرفت. نگاهی به آن انداخت و نخی بلند به ته آن بست و شروع کرد به دوختن لباس های پاره. تا شب همه لباس های پاره پاره انقدر خوب دوخته شده بود که انگار لباسی نو بودند. از فردای آن روز همه مردم از خارهای گیاهی که دخترک به کمک الاما پیدا کرده بود سوزن ساختند و لباس های پاره شان را دوختند و هرگز اینها را فراموش نکردند. [10] این داستان، اعتماد کردن را به کودکان میآموزد و به نوعی مبانی الهامات ذهنی را به کودکان یاد میدهد. این داستان از جمله افسانه هاییست که جنبه بینالمللی دارد و اکثر مردم دنیا حداقل یکبار این داستان را برای کودکان خود تعریف کرده و یا خواهند کرد.
افسانه های بومی محلی در باور عامه و گویشوران آن مناطق (با تکیه بر افسانه های گیلان)
افسانه ها با توجه به موقعیت های جغرافیایی و تغییرات اقلیمی هر منطقه میتوانند دارای تفاوت هایی نسبت به هم باشند . مثلا در گیلان بر این معتقدند که اگر برگ های درخت لیلیکی پربار باشد، زمستان پس سخت در پیش روست و مقدار بارش برف بسیار زیاد خواهد بود.
پ.ن: لیلیکی، درختی است به ارتفاع 15-16 متر شاخه ها و ساقه های آن دارای تیغ های سفت سه شاخه و چند شاخه، برگ های آن دارای بریدگی بسیار است به طوری که هر برگ را به 20 -30 برگچه تقسیم می کند. هر برگچه به طول 2-3 سانتیمتر است. میوه آن دارای غلاف شبیه باقلا ولی نازک است که در داخل غلاف دانه های آن قرار گرفته است.
این درخت بومی آمریکای شمالی است و در هندوستان کاشته می شود به ایران وارد شده و در برخی از باغ های کشور به عنوان درخت زینتی کاشته می شود. غلاف میوه درخت معمولا از سال 4-5 ظاهر می شود. تکثیر این درخت از طریق کشت بذر و یا دانه آن صورت می گیرد و چون دانه ها سخت است آن ها را قبلا در آب گرم برای چند ساعت خیس می کنند و پس از آن می کارند. این درخت از طریق پیوند تکثیر می شود.
افسانه مربوط به برنج در گیلان
«در یک افسانه ی تالشی که در اطراف پره سر تالش دولاب گیلان شنیده شده است، درباره ی پیدایش برنج آمده: گندم و برنج و عدس در آغاز برادر یکدیگر بودند و تا زمانی که این سه برادر با هم زندگی می کردند، خوش و سعادتمند بودند تا این که بر سر تقسیم یک دانه گردو با هم اختلاف پیدا کردند و سرانجام با چوب و چماق و مشت و لگد به جان هم افتادند. گندم که برادر بزرگ بود، شکمش پاره شد و برنج که برادر میانی بود، سرش شکست و برادر کوچک یعنی عدس هم زیر دست و پای برادر ها ماند و له شد، اما این سه برادر در لحظه ی مرگ از کرده ی خود پشیمان شدند، برادر بزرگ که عاقل تر از بقیه بود، از خداوند تقاضا کرد که آن ها را به صورتی درآورد که وجودشان به حال انسان ها مفید باشد و در بودنشان مردم هرگز به خاطر یک دانه ی گردو به جان هم نیفتند». [11]
افسانه کوکو تیتی
«کوکو ، افسانه دختر بچه ای یتیم در گیلان است که مادر خود را از دست می دهد و ماجراهایی را به چشم می بیند. «کوکو»، سی و دو سانتی متر قد دارد. این موجود ، دختر بچه ای یتیم است، که همه افسانه های گیلانی ها را پر کرده است. مشخصه کوکو در افسانه ها بی معرفتی است چون کوکوها جمعی با یک ماده جفت گیری و سپس ماده بیچاره را به حال خود رها می کنند. ماده بیخانمان و آشیان، لانه پرندههای دیگری را انتخاب میکند و در هر آشیانه فقط یک تخم میگذارد و بعد آن پرنده ناچار از تخم کوکوی ماده مراقبت میکند تا به دنیا بیاد. اما چرا بیآشیان؟ چون رسم پرندهها این است که نرها برای اثبات توانایی جفتگیری لانه بسازند، ولی حالا وقتی چند پرنده نر با هم باشند، هر کدام به لانه سازی مشغول شود سرش کلاه رفته. تنبلی به کوکوها هم سرایت کرده. «کوکو تیتی» یا همان کوکوی معروف، از جمله پرندگانی است که به خاطر آواز حزنانگیز و موزونش در گیلان موجد افسانههایی شده که از گذشتههای دور بر سر زبان مردم این دیار بوده در گیلان، روایتهای مختلفی از این پرنده هست: بعضیها این پرنده را دخترکی یتیم یا نوعروسی پاکدامن میدانند. «کوکو» دختر کوچکی بود که مادرش خیلی زود میمیرد و غربت نبود مادر را هیچ چیز برایش پر نمیکند مگر ساعتهایی که همراه پدر است. چند سال مرد با دخترش سر میکند و خودش را از محبت یک همآشیان دلخواه محروم میکند تا با گوش و کنایهها و دلسوزیهای دیگران، بالاخره ازدواج میکند و برای دخترش نامادری میآورد. اولین شبی که کوکو بیحضور و لطف محبت پدر خوابید، مادرش را در خواب دید که غمگینانه به او نگاه میکرد. او تا صبح چند بار از خواب پرید و بالش یادگار مادرش خیس اشک بود. کوکو هرگز از نامادری بوی مادر به مشامش نرسید و او به کوکو خیلی سخت میگرفت. او میدانست که همه چیز و دل و جان شوهرش بسته به این دخترک است. عشق به مرد که در هر دوی آنها به شکلی متفاوت وجود داشت و کامل بودن دختر کوچولو و بدتر از همه فهمیدن اجاق کوری زن، آتش حسادت به دختر را در دلش راه داد. کوکوی کوچولو، صندوقی داشت که کمکم جهیزیهاش را در آن جمع میکرد و کمکم صندوق پر از پارچه و دستدوزیها و کاردستیهای هنرمندانه و زیبای دختر شده بود. از دیرباز در روستاهای گیلان رسم بود که دختر باید با دوختودوز و جمع آوری جهیزیه ، ابراز سلیقه کند و برای ورود به زندگی جدید آماده شود. در دل زمستانی سیاه که کوکو برای دیدار خاله به روستای کناری رفته بود و برف راه بازگشت را بسته، نامادری مهربان مشتی از آویزههای نخی را در لابهلای لباسها و بافتنیهای صندوق کوکو گذاشت. در همان زمستان برای کوکو خواستگار آمد و قرار شد بعد از نوروز به خانه شوهر برود. روزهای آخر نامادری با کوکو خیلی مهربانی کرد و مدام مثل کوکو خیالپردازی میکرد اما با چه خیالاتی؟! دستمال را نامادری به سر «کوکو» بست، حلقه زرین را عمه داماد در انگشتش کرد و این شکل جشن نامزدی برگزار شد. صبح بعد وقتی کوکو خواست دستمال سر را در صندوق بگذارد، نامادری صدای زوزه مانند دردناکی از بالاخانه شنید. وقتی رسید دید کوکو موپریشان و چهره خراشیده وسط اتاق مچاله شده و نشسته. همه چیزهای صندوق در گوشه و کنار اتاق پخش بود و بوی ناک و خزه و خیسی همه جا پر شده بود. دختر که حاصل سالها تلاش و امیدواری را که با آن همه آرزو و خوشخیالی، کشیده بود بر باد رفته میدید از خدا خواست که او را از این رنج و از این سرافکندگی و از این زندگی خالی از امید، خلاص کند. هنوز نامادری کامل وارد اتاق نشده بود که کوکوی قصه ما پیچوتابی خورد و لحظهای بعد به صورت پرندهای زیبا و دوستداشتنی درآمد و پروازکنان به بالای درخت نارون همسایه رفت و در حالی که صدایش روشن و دلنشین اما دردناک بود، شروع به خواندن کرد: «کوکو، بسوج؛ کوکو، ببیج؛ کوکو، بنال» «کوکو، بسوز؛ کوکو، برشتهشو؛ کوکو، بنال» کوکو پر و بالی زد و به سوی جنگل انبوه و بیبرگ روستا در آن زمستان سرد و غمگرفته پرواز کرد و ناپدید شد». [همان].
افسانه شال ترس مامد (محمد)
شال ترس مامد ( محمد نامی که از شغال می ترسد ) دل شیر داشت ، به جای یک زن دو زن داشت ، هر دو قوی هیکل ، بلند بالا و پر صولت . با این همه شال ترس محمد از شغال می ترسید . تا شغال را می دید دست و پایش را گم می کرد و به تته پته می افتاد و پیش از آن که شغال مرغ یا خروسی را بگیرد خودش به لانه مرغ ها می رفت و یک مرغ یا خروس می گرفت و به شغال می داد . زن ها از این که هر شب یکی از مرغ ها یا خروس ها کم می شود ناراحت بودند تا اینکه بالاخره کشیک گذاشتند ببینند چه حیوانی می آید آن ها را می خورد که می بینند ای عجب شال ترس محمد خودش این کار را می کند . دوتایی می افتند به جان شوهرشان و حسابی او را می زنند و می گویند : ترسوی بی عرضه حق نداری دیگر پا توی این خانه بگذاری و بیرونش می کنند . شال ترس محمد بیچاره ، تنها و بی کس راه می افتد اما قبل از این که حرکت کند یک تفنگ و یک تبر و یک « ویریس » ( طنابی که از ساقه لی نوعی گیاه آبزی می بافند ) هم بر می دارد . می رود و می رود تا به جنگلی می رسد . نوری او را به طرف خود می کشد جلو می رود می بیند کلبه ای است می گوید بادا باد امشب را این جا می مانم تا صبح چه پیش آید . سلامی می کند و وارد می شود اما به جای آدمیزاد سه غول می بیند که کنار هم نشسته اند و دارند شام می خورند . غول بزرگ می گوید : به به عجب لقمه ای سر سفره ما آمده . شال ترس محمد می گوید: من لقمه هستم یا شما . سه شرط با شما می گذارم اگر شما بردید مرا بخورید اگر من بردم هرسه تای شما را می خورم . غول ها قبول می کنند . شال ترس محمد رو به یکی از غول ها می کند و می گوید من کنار دیوارمی مانم تو با تمام قدرت به من مشت بزن . غول با تمام قدرت مشتی حواله او می کند ، اما شال ترس محمد خود را کنار می کشد و دست غول محکم به دیوار می خورد و فغانش به آسمان می رود . نوبت غول می رسد که کنار دیوار بماند شال ترس محمد با تبر محکم به شانه او می زند باز فغان غول به آسمان می رود و می گوید عجب مشتی داری . سال ترس محمد می گوید حالا کجایش را دیدی این مشت من نبود « کچله انگشت » ( انگشت کوچک ) من بود . شال ترس محمد شرط دوم را پیش می کشد و می گوید بیا هریک موهای بدنمان را اندازه بگیریم مال هر کس درازتر بود آن برنده است . غول ها قبول می کنند و هریک تار مویی از بدنشان را که فکر می کردند بلندتر است کشیدند . سه تا با هم شد سه ذرع . شال ترس محمد دست برد و «ویریس» را در آورد به تنهایی شد هفت ذرع ومسابقه را برد . یکی از غول ها گفت این بار شرط را ما می گذاریم . شال ترس محمد گفت عیبی ندارد غول گفت هر یک تیری در می کنیم هر کدام صدای بلندتری داشت آن برنده است . شال ترس محمد قبول کرد . غول بزرگ خم شد و یک تیری در کرد که صدای مهیبی در اطاق پیچید ، بلافاصله شال ترس محمد خم شد و تیری از تفنگ خالی کرد که هم صدایش بلندتر بود هم آتش به همراه داشت . غول ها یک دیگر را نگاه کردند و هرسه قبول کردند که شال ترس محمد برنده است و به قدرت او ایمان آوردند . از ترس پذیرایی مفصل و شاهانه ای از او کردند . برایش رختخواب پهن کردند ودست به سینه پشت اطاق او ایستادند. شال ترس محمد فکر کرد با این همه اگر احتیاط کند بهتر است . از رختخواب بیرون آمد و تنه درختی را به جای خود گذاشت و خودش رفت با رف نشست . از قضا نیمه شب غول ها آمدند و به جان رختخواب افتادند و به قصد کشت اینقدر زدند و زدند که عرق کردند .صبح شد شال ترس محمد آمد بیرون و بدنش را خاراند . غول ها پرسیدند چرا خودت را می خارانی ؟ گفت دیشب چندتا « سوبول » ( کک، حشره معروف ) مزاحم مرا گزیدند بدنم کمی می خارد . غول ها با خود گفتند این همه کتکش زدیم تازه می گوید چند تا سوبول مرا گزیده اند . شال ترس محمد گفت خوب حالا برویم سر قرارمان . دیوها پرسیدند قرارمان چه بود ؟ شال ترس محمد گفت باید شما را بخورم . غول ها آه و ناله می کنند و می گویند ما هرچه گنج داریم به تو می دهیم ما را نخور . شال ترس محمد قبول می کند . هر یک از غول ها یک کیسه پر طلا بر می دارد و جلوی او می گذارد . شال ترس محمد می گوید تو حمال صدا بزنید این ها را تا خانه ام بیاورند . غول بزرگ به دو غول دیگر دستور می دهد کیسه ها را ببرند . شال ترس محمد در جلو و آن ها از پشتش می روند تا به خانه می رسند . شال ترس محمد از ترس زن ها یش زودتر به خانه می رود و آرام به آن ها حالی می کند که داستان از چه قرار است . بعد به آن ها یاد می دهد که من غول ها را داخل اطاق می آورم . شما بروید کیسه ها را خالی کنید و به جایش «کلوش » ( کاه برنج ) پر کنید . من سر شما داد می کشم کیسه ها را خالی کردید ؟ شما بگویید نه الان می بریم و کیسه های کلوش را با یک انگشت بگیرید ببرید خالی کنید. زن ها از شجاعت شال ترس محمد خوششان می آید و چشم چشم می گویند . شال ترس محمد می آید و رو به غول ها می کند و می گوید می خواستم شما را مرخص کنم ولی زن هایم می گویند خوب نیست باید به حمال ها چای بدهیم . چای حاضر می شود . شال ترس محمد توی استکان غول ها فلفل میریزد و توی استکان خودش شکر و فورا سر می کشد و می خورد . دیوها هم چنین می کنند و به آخ و واخ و سرفه می افتند و در دل به قدرت شال ترس محمد عبطه می خورند . شال ترس محمد سر زنهایش داد می کشد کیسه ها را خالی کردید یا نه ؟ زن ها می گویند نه الان خالی می کنیم و بعد کیسه های پر از کلوش را با یک دست و به سرعت می آورند و از کنار غول ها رد می شوند وپشت خانه خالی می کنند و کیسه خالی شده را به غول ها می دهند . غول ها با خود می گویند کسه های به آن سنگینی را مردیم تا این جا کشیدیم زن های شال ترس محمد عجب پهلوانی هستند . ممکن است همین حالا به جان ما بیافتند و ما را بخورند . این بود که هرچه زودتر پا شدند خداحافظی کردند و رفتند .
هنوز خیلی دور نشده بودند که شغال به آن ها برخورد وقتی ماجرا را از دهان غول ها شنید گفت : شال ترس محمد غلط کرده این بلا را سر شما آورده است بیایید برویم ببینید چه طور از من می ترسد . اما شغال « رز داری » ( درخت انگور که در گیلان پیچنده و بالا رونده است ) می گیرد وبه زور یک سر آن را گردن خود می اندازد و سر دیگر آن را به کمر غول ها می اندازد . خودش جلو ، غول ها عقب به طرف خانه شال ترس محمد حرکت می کنند .شال ترس محمد از بالا « تلار » ( ایوان بالای خانه روستایی) خانه اش می بیند شغال داردمی آید و غول ها هم دنبالش . چاره ای می اندیشد ؛ از ترس همان جا نشسته با صدای لرزانی می گوید آقا شغال تو که پارسال سه تا قربانی آوردی چطور امسال دو قربانی آوردی ؟ غول ها تا این حرف را شنیدند از ترس جان ، هر کدام به سمتی فرار کردند « رز دار » به گردن شغال گره خورد و جدا شد و شغال بیچاره در دم جان سپرد . شال ترس محمد هم از دست او راحت شد .[همان]
افسانه آل در گیلان
آل که آنرا دشمن زن زائو می دانند در میان گیلکان خصوصا آنهایی که کهنسالترند بسیار رایج است . آل موجودی است خیالی و وحشی که در تنهایی ، به خصوص در هنگام شب انسان را تهدید می کند . به عقیده ی مردم اشکور در شبهای اول زایمان اگر زن تنها باشد از وجود وی در امان نیست. آل را زنی بلند بالا با موهای بلند و در هم پیچیده می دانند که تا پشت پا موهایش آویزان است . فاقد بینی و دارای پستان های بلند است و غالباً بصورت زن همسایه وارد خانه می شود و از قرآن و هر شی ء فلزی میترسد .
آل یا زائوترسان موجودی خیالی-افسانهای است. در باور عامه، موجودی است که اگر زن تازهزا را تنها بگذارند، سراغش میآید و بدو آزار یا آسیب میرساند. آل یک گونه از موجودات اهریمنی در باور مردمان قفقاز، ایران، آسیای میانه و بخشهایی از جنوب روسیه است. در باورهای سنتی، نقش آلها در تولید مثل انسانهاست بهین دلیل آنها را اهریمن وضع حمل یا زایمان میدانند.
همانطور که قبلا گفتم مردم کاسپین و قفقاز از نظر فرهنگی و نژادی بسیار بهم نزدیک هستند و افسانه ی آل نیز نشان دهنده ی این اشتراک فرهنگی بین مردم ما و مردم قفقاز است. آلها در مناطق گوناگون دارای نامهای مختلفی هستند مثلاً در ارمنستان به «آلک»، در میان کردها به «اُل»، در افغانستان و تاجیکستان به «هال» یا «خال»، در کشورهای ترکزبان آسیای میانه به «آلباستی» یا «آلماستی» و در میان مردم کشمیر و بدخشان به «هالماستی» معروفند. در فرهنگ بختیاریها هم وجود آلها با عبارات رایجی مانند «آل برده» و «الهی آل ببردت» به چشم میخورد. در روایات ارمنی، آلها قلب و شش زن درحال زایمان، زن آبستن و زنی تازه زایمان کرده (زائو) را میدزدند وسبب مرگ او میشوند. آنها همچنین با آسیب رساندن به جنین در زهدان مادر سبب سقط جنین میشوند. آلها نوزادان زیر چهل روز را دزدیده و اقدام به تعویض آنها با بچه خود یا بچه جن میکنند. (مانند الفها در باورهای ژرمنی). در برخی منابع گفته شده آل ها نیز مانند انسانها داری دو جنس زن و مرد هستند اما در بیشتر منابع آل ها را فقط زن می دانند».
ماهیت وجودی آلها
«در بسیاری از منابع خبر از وجود قومیت هایی با ماهیت انسانی گزارش گردیده که دلالت بر وجود جماعتی از زنانی دارد که در دوران هایی زندگانی بر مبنای وحشی زیستی و غارت گری دارد که با نام آل شناخته میشده اند.در این منابع ، محل سکونت اصلی آلها ، جلگه های بین رودخانه دون و دریای سیاه تا سرزمین قفقاز و آتروپاتن قدیم درج شده است. در برخی منابع از زنانی جنگ جو و سرکش به نام آمازون یاد کردهاند که تقریباً در همان منطقه سکونت داشتند. در کتاب مشیرالدوله آمده است : " زنان آمازون در جلگه ای موسوم به تمیس سیر در کنار ترمودون سکنی داشتند و ملکه این مردم تالس تریس نام ، بر تمامی مردمانی که از کوه های قفقاز تا رود فازریون کنونی منتشر بودند ،سلطنت میکرد." داستان زنان آمازون بسیار مفصل و خواندنی است. نویسندگان پیش از میلاد اغلب در آثار خود از آن ها یاد کردهاند. نوشته های آن ها گویای آن است که آمازون ها گروهی از آل ها بودهاند و صرفاً به دلیل این که یک پستان داشتند (به شوند اینکه با دست راست تیراندازی کنند پستان راست را میسوزاندند) از سوی یونانی ها موسوم به صفت آمازون شدند که طبعاً در بین آریایی ها به همان نام اصلی ، یعنی آل نامیده می شدند. این زنان جنگاور و مهیب ، در تاخت و تاز ، جنگ ها و آوارگی های قوم خود یعنی آلان یا آل سهیم بودند. و بعید نیست که دسته های انبوهی از آن ها به جنوب قفقاز سرازیر شده و بدواً و مدت ها به صورت مهاجرانی آواره تا به کادوسیه و آتروپاتن رسیده و در آن جاها زندگی کردهاند و بعدها در نتیجه تصادماتی با بومیان ، سرکوب و طرد شدهاند اما تهاجمات پنهانی و جنگ و گریزهایشان شاید به حکم قانون نزاع بقا ادامه یافته و تدریجاً چهره ای افسانه ای یافتهاند. از این رو محتمل است که (آله ژن = زن آل) افسانه ها ، همان زن های آل تاریخی باشند که یونانی ها آن ها را آمازون خواندهاند. در برخی منابع مطالبی آمده که نسان می دهد زنان آل را ساورومات نیز نامیدهاند. دیاکونوف می نویسد ، "ساورومات ها قومی بودند که زنان بر آن حکومت می کردند و کاهنان و جنگاورانشان زنان بودند." این زنان سلحشور یعنی ساورومات را هرودوت از بازماندگان آمازون ها می دانسته».
چگونگی راهیابی آلهای تاریخی قفقاز به افسانه ها
«اکنون باید دید که آلهای یاد شده به صورت موجوداتی اسرار آمیز که همیشه در خفا و کمین هستند ، چگونه وارد زندگی و فرهنگ برخی قوم ها بخصوص اقوام شمال غرب فلات ایران و بسیاری مناطق دیگر شدهاند. آل تاریخی که دست کم از دوران مادها تا یورش مغولان گوشه ی پر ماجرایی از تاریخ جوامع ماوراء قفقاز را اشغال کردهاند ، بارها به سرزمین های جنوبی سرازیر شدهاند (گاه با تاخت و تاز و غارت و گاه نیز به عنوان آواره و پناهنده) زیستن به صورت مخفی و مخوف ، در حاشیه ی زندگی اهالی ، بیشتر موافق وضعیت اخیر یعنی آوارگی و از هم پاشیدگی زندگیشان میباشد.در این بین این آلهای آواره و اکثراً مونث در کوره بیابان ها و جنگل ها به صورت مخفیانه زندگی کردند که در این گذر با چهره هایی نا خوشایند و ژولیده از غارت های شبانه روستاها و دیر ها گذران زندگی میکردند. مهمترین شاخصه این نوع زندگیه تنها و بی همسری ، رو آوردن به دختر بچه دزدی در بسیاری روایات است که در این داستان ها آورده شده این زنان حتی به زنان باردار حمله ور گردیده و نوزاد در جنین مادران را به طرز وحشیانه ای از رحم خارج کرده و میرباییدند. و اینکه برای این آلان فقط فرزند مونث ارزش داشته و فرزند ذکور را از بین میبردند ، شاید بر این مبنا باشد که نژادی و جنسی از خود را فقط مورد قبول داشتند و دختر بچه ها را در نزد خود و به رسم خود پرورش میدادند. در برخی منابع نخستین یورش آلان ها به صفحات جنوب قفقاز و ارس که شرح آن در نوشته ها آمده است ، بار اول در حدود 75 م در عهد پادشاهی بلاش اول و بار دوم در سال 130 م در زمان پادشاهی بلاش دوم ، رخ داده است و در مواردی بسیار در دوران های دیگر به سرزمین ایران به صورت پراکنده حمله ور شده و یا مهاجرت کردهاند». [12]
نمونه هایی دیگر از افسانه ها در باور عموم مردم
نمونه های دیگری از افسانه ها وجود دارند که برخی مردم برآن معتقدند، گرچه ممکن است فلسفه و ماهیت آنرا ندانند اما به دلیل نقل شفاهی و سینه به سینه، خود را مقید بر حفظ اعتقاد خود میدانند. مثلا میگویند: اگر کف دستت به خارش بیوفتد، یعنی به زودی پول زیادی به دست خواهی آورد. یا مثلا میگویند اگر گوشات بخارد یعنی کسی درحال غیبت کردن درباره ی توست و یا اگر دماغت بخارد یعنی مهمان در راه امدن به خانه ی توست. از افسانه های مشهور و معروف دیگری که میتوان به آن اشاره کرد؛ افسانه گنج قارون است. میگویند اگر بهطور ناگهان صدای سوت مانندی در گوش خود حس کردی، یعنی گنج قارون در همان لحظه در زیر زمین و از زیر پای تو گذشته است. پ.ن: برخی معتقدند که قارون با گنجش در زیر زمین درحال حرکت اند و به نوعی در زیر زمین حبس شده اند. این افسانه ها به کسب و کارها نیز وارد شده. به عنوان مثال پارچه فروش ها معتقدند که اگر طاقه ی پارچه در مغازه به زمین بیوفتد، یعنی مشتری های آن طاقه در حال رسیدن و خریدن آن هستند. و یا کوبیدن نعل اسب بر سردر مغازه. چون معتقدند موجب افزایش روزی و جذب مشتری و خوش شانسی میشود. همانطور که قبل تر گفته شد، بسیاری از این نماد ها و باورها، با خرافات درآمیخته شده اند و مبنای علمی ندارند.
معروف ترین افسانه های ایران و جهان
از معروف ترین افسانه های باقی مانده از قدیم میتوان به افسانه سومری گیل گمش که متعلق به 1400 سال پیش از میلاد مسیح است اشاره کنیم. هومر حماسه های خودرا ششصد سال پیش از میلاد نوشت و افسانه ازوپ به شش قرن پیش از میلاد میرسد که متفاوت با مجموعه کنونی افسانه های ازوپس منسوب به پلانود کشیش قرن چهارده میلادی است (معین، 1360، ج5، صفحه 129) از دیگر داستان های معروف ایران که البته اصل هندی دارد و امروزه جنبه ی بین المللی دارد، میشود به هزار و یک شب اشاره کرد. این کتاب که برخی معتقدند متناسب با سبک هزار افسان نوشته شده، دارای افسانه های بسیار شیرینیست که عامه ی مردم از خواندن آن لذت میبرند.
نتیجه گیری
با بررسی ساختار و بافتار افسانه ها میتوانیم به این نتیجه برسیم که این افسانه ها ریشه در باور و فرهنگ غنی یک ملت یا یک قوم دارد و اکثر این افسانه ها به صورت سینه به سینه منتقل شده و ریشه در تدبیات شفاهی دارد. گرچه بعضا ردپای این افسانه ها در کتب مختلف هم به چشم میخورد. این افسانه ها با توجه به تنوع و جابجایی محیط جغرافیایی و شرایط اقلیمی دچار تغییراتی در نقاط مختلف جهان میشوند که همین تغییرات سبب پدیدآمدن حکایات متعدد و متنوعی شده که در نوع خود جالب توجه است. افسانه هایی که روایت میشده منطبق با احتیاجات روحی، روانی، فرهنگی و اجتماعی بوده و هرچقدر که سطح سواد در منطقه ای پایین تر بود، افسانه ها با بیشتر با خرافات درآمیخته بودند. مضامین مورد بحث در افسانه منطبق بر گویش و زبان عامه ی مردم بوده و همین مسئله موجب رواج یافتن افسانه ها در کوچه و بازار و ومکتب و منزل گردیده است. اغلب افسانه ها توسط یک راوی یا دانای کل بیان میشده و اغلب در بطن خود دارای ساختار منسجم و واحدی هستند. مثلا یار و حامی شخصیت مثبت داستان و دشمن شخصیت منفی داستان هستند. بیشتر افسانه ها ریشه در تخیلات دارند اما افسانه یا داستان هایی وجود دارند که ریشه در واقعیت داشته باشند.
منابع
سوره انبیاء، آیه 68 و 69.
سوره بقره، آيه 260.
يوسف، آيه 93.
معجزات حضرت موسی (ع)، ویکی اهل بیت.
سوره سباء آیه 10 و 11، سوره انبیاء، آیه 79 و 80.
بیومی مهران، دراسات تاريخية من القرآن الكريم، ج3، ص97 تا 105.
معجزات حضرت عیسی(ع)، ویکی اهل بیت.
معجزات پیامبر(ص)، ویکی شیعه.
9. https://sorsore.com/story-افسانه-اپوتینا/
10. http://javadgss.blogfa.com/post/234
11. https://gilantabligh.com/منو-اطلاعات-گيلان/1976-افسانه-هاي-گيلكي.html
12. محجوب، محمدجعفر، (1382). ادبیات عامیانه ایران: مجموعه مقالات درباره افسانه ها و اداب و رسوم مردم ایران. ج1. تهران: چشمه.
13. پژوهش زبان های خارجی، شماره 18، پائیز 1383، ص 38- 27
14. خانی، نرگس، کوکبی، مرتضی، (1393)، مقاله بالاخره افسانه چیست؟. ص 37 – 52
15. آسابرگر، آرتور، روایت در فرهنگ عامیانه ...، انتشارات سروش، (1380): ص 23
پژوهشگر: فرزین حیرتی مقدم