زندگی را دوست داشت...

زندگی را دوست داشت... حداقل، خودش اینطور فکر میکرد.

با اینکه همه چیز را میدید. اسمان تیره که در روز هم درخششی درش نبود، درخت های خشکی که قول هایی رویشان حکاکی شده بود، که حالا شکسته و فراموش شده بودند. حیواناتی که یا از سرما جان داده بودند، یا بخت بهشان رو نکرده بود و ماشین انها را زیر گرفته بود. همه اش را میدید. ترافیک را که هر روز اتوبوسی که با ان به خانه بر میگشت را گرفتار میکرد. بچه ها را میدید که گل ها را لگد میکنند یا جوان هایی که به گربه ها لگد میزنند


و همه چیز را میشنید. صدای موتور ماشین های خراب صدای گریه ی نوزاد و صدای مادرش که سعی میکند او را آرام کند. صدای ساخت و ساز خونه ی رو به رو که نمیزاشت صبح کمی بیشتر بخوابد. صدای هنرمندی که حالا، آثارش را در خیابان به فروش گذاشته و صدای قدم های مردم که بی اعتنا به آن، از کنارش میگذشتند. صدای پاره شدن نامه اش را، صدای کشیده شدن گچ استادش روی تخته سیاه در حالی که داد میزند. و صدای کشیده شدن چنگال ها در رستورانی که در ان کار میکرد. صدای داد و بیداد رئیسش و صدای خراب شدن قهوه ساز برای بار سوم در آن هفته .تمام ان چیز هایی که دیگران شنیده بودند و می شنیدند. د. صدای ساخت و ساز خونه ی رو به رو که نمیزاشت صبح کمی بیشتر بخوابد. صدای هنرمندی که حالا، آثارش را در خیابان به فروش گذاشته و صدای قدم های مردم که بی اعتنا به آن، از کنارش میگذشتند. صدای پاره شدن نامه اش را، صدای کشیده شدن گچ استادش روی تخته سیاه در حالی که داد میزند. و صدای کشیده شدن چنگال ها در رستورانی که در ان کار میکرد. صدای داد و بیداد رئیسش و صدای خراب شدن قهوه ساز برای بار سوم در آن هفته .تمام ان چیز هایی که دیگران شنیده بودند و می شنیدند.


و همه اش را حس میکرد. قطرات باران وقتی به تعطیلات ساحلی رفته بود را حس کرده بود. تپش قلبش وقتی که میخواست جلوی کلاسش متنی را بگوید که هزار بار تمرین کرده را حس میکرد. حس جا ماندن از امتحانی که برای کلی خوانده بود را میدانست و مریض شدن، آن هم در آخر هفته را تجربه کرده بود. حس انتظار در دندان پزشکی و اخراج شدن از کارش را هم خوب میدانست. اشک را روی صورتش حس کرده بود وقتی بهترین دوستش که تمام دبیرستان و دانشگاه با او بود را زیر خاک دفن میکردند.

او همه چیز هایی که دیگران را می دیدند، را می دید. همه چیز هایی که دیگران می شنیدند را می شنید. و حس هایی که همه داشتند را داشت. با این حال، او زندگی را دوست داشت. نمیدانم، شاید چون چیز هایی را می دید که دیگران از کنارشان میگذشتند و چیز هایی را می شنید که دیگران نادیده میگرفتند و به همین خاطر چیز هایی را حس میکرد که به او اجازه میداد، زندگی را دوست داشته باشد