وارد فرودگاه صبیحای استانبول که میشوی، شلوغی و بی نظمی ظاهری توی صورتت میخورد. بی نظمی مربوط به روال کار یا اعلام گیت ها نیست. مربوط به تعداد زیاد مسافر، نبودن جای کافی برای نشستن و استراحت برای تمامی مسافرین است. صندلی های موجود ظرفیت مورد نظر مسافران و وسایلشان را پر کرده اند و دیگر مسافران هم در گوشه های مختلف یا آویزانند یا روی زمین نشسته اند و بعضن دراز کشیده اند. مردهایی با سرهای خونین که حاصل کاشت موست، جابه جا به چشم میخورند. اینطور که به نظر میرسد استانبول هم از مقاصد جذاب گدشگری برای کاشت موست.
بازوهایم به شدت درد میکنند. چمدان و کوله ام سنگینتر از دفعات قبل نیست ولی وقتی بی خوابی، دردهای عضلانی عمیقتر می شوند.
خوشحال نیستم. مدتهاست لبهایم بی دلیل مورب نمی شوند و این قضیه ناراحتم می کند. بیش از وجهه بیرونی لبها، تصویر درونی خودم برایم مهم است. آخرین دفعه ای که دل سیر خندیدم با دوستانی بود که دلیل خنده ها نه به دلیل حال خوش روحی خودم، بلکه تحت تاثیر خوردن قارچ بود.
حالا صافی لب هایم را حس میکنم. شادی ته دلم نیست. فقط بغض های دم به دم همراه من هستند. درونم پر است از بغضهای گاه به گاه. کلافه ام. حوصله بی ثباتی را ندارم. بیش از هر چیزی دلم ثبات میخواهد و به هنگام ثبات، فراری از ثبات... مشکل اخیرم را خوب می شناسم و به طور خلاصه در شعر زیر از شفیعی کدکنی خلاصه می شود:
هیچ میدانی چرا چون موج
در گریز از خویشتن پیوسته میکاهم؟
زانکه بر این پرده تاریک
این خاموشی نزدیک
آنچه می خواهم نمی بینم
و آنچه می بینم نمی خواهم
یادم میاید که در دوران دانشجویی هم با شعر بالا ارتباط خاصی داشتم. حالا که دقیق نگاه می کنم، ظاهرن من همه عمر را ناآرام زیسته ام.
برای من زندگی از وابستگی های کوچک شروع میشود، مثلن وابستگی به حلقه ازدواج. مدت بیست سال است که مداوم آنرا پوشیده ام. میدانم که مدل حلقه ازدواج، پوشیدن یا نپوشیدنش، فرقی در کیفیت ازدواج یا رابطه با شریک زندگی ندارد ولی همین تعهد کوچک حال دلم را بهتر می کند یا ارتباط ریز و جذابی را به صورت ماورایی برایم فراهم می کند. به تناسب پوشیدن طولانی مدت حلقه ازدواج، فرم انگشتم عوض شده. هر بار که حلقه را بیرون می کشم و انگشت کج شده ام را می بینم، به یاد می آورم که سایش این حلقه استعاره ای ست از سختی ها و استحکاک های زندگی مشترک...
به همین نسبت که متعهد به حلقه ازدواجم هستم، تعهدم نسبت به اشخاص، خانواده، فامیل و دوستان شکل میگیرد. ارتباطی با نمود بیرونی ظریف ولی به صورت درونی عمیقن پیوسته. عکسهای چند روز اقامتم را در ایران مرور می کنم... شبهای مختلف، جمعهای مختلف، حلقه های انسانی مختلف... هر روز که میگذرد این حلقه انسانی برایم پر رنگ تر و معنادارتر میشود، مخصوصن وقتی با پدیده مهاجرت روبرو میشوی و دستت از این حلقه انسانی کوتاه میشود.
برای من زندگی دو وجه دارد و هر دو وجهش را باید تقویت کرد. تقویت نکردن هر کدام به دلسردی می انجامد. یک وجهه، زندگی اجتماعی و دستاوردهای زندگی اجتماعی ست که شامل حلقه دوستان، خانواده و فامیل میشود. جنبه دیگه ابعاد شخصی و بعدهای فردی خودم است که با مهاجرت تصمیم به تقویتش گرفتم. سالهاست وجهه اول را تقویت کرده ام ولی فرصتی برای وجهه دوم نبوده. این فرصت قرار بود با تحصیل در فرانسه در سی سالگی نصیبم شود که نشد. حالا در دهه چهل زندگی، تصمیم به تغییر گرفته ام و کیفیت زندگی در این دهه تاثیرات خودش را بر روح و روانم دارد.
سرتونین به حداقل ممکن تنزل کرده. پدیده ای که شادم کند وجود ندارد. گاهی چیزهایی که سالها انتظارشان را کشیده ام و به واقعیت می پیوندند خوشحالم می کنند ولی این خوشحالی تاثیر طولانی ندارد. در حد لبخند کوتاهی ست که کمی لبهایم را می کشاند ولی باعث نمودار شدن دندانها و خنده گشاد نمی شود. حس فرو رفتن دلم زیر آب و سنگینی فرو رفتنش آزارم می دهد و توانی برای بیرون کشیدنش ندارم. احساس می کنم که باید به اینجا می رسید. باید در سن چهل و هفت سالگی بعد از سالها تلنبار شدن غم و درد روی دل و سبک نشدنش، این حس از زندگی نصیبم می شد. فکر می کنم خیلی با همکارهای شصت ساله ام که مثل یک پسربچه شاداب هستند متفاوتم. لبخند ملیح به لب دارم که باعث می شود احساس کنند که من آدم راضی و شادی هستم ولی خوشحالی برای من کم رنگ شده و حس رضایت از سفر هم دیگر لبریزم نمی کند. لبریز شدن حسی است که از دست داده ام و ناراحتم می کند.
***
نوشته ی نصفه نیمه ام را برای هوش مصنوعی (AI) می فرستم. از او می پرسم نظرت راجع به حس و حالم در این سن و سال چیست؟ چرا دیگر شادی عمیق را تجربه نمی کنم؟
جوابم را می دهد که "حسی که تو در این نوشته با صداقت، وضوح و درد بیان کرده ای، خیلی انسانیست و در عین حال، عمیقن آشنا برای خیلیها مخصوصاً کسانی که از سیسالگی عبور کردهاند، مهاجرت کردهاند، یا سالها مسئولیت، تعهد، و تنهایی را همزمان با خود کشیده اند." دلایل کم رنگ شدن شادی را به صورت زیر بیان می کند:
۱. فرسایش تدریجی هیجانها:
با بالا رفتن سن، ما کمتر با چیزهای ساده شگفتزده میشویم. تجربههای زیادی پشت سر گذاشتهای، و حالا شادی نیازمند چیزهایی عمیقتر و پیچیدهتر است که گاه دست نیافتنیاند یا دیگر آنقدر نو به نظر نمیرسند که قلب را بلرزانند.
۲. خستگی مزمن روح و جسم:
تو به مهاجرت اشاره کردی، به بیخوابی، به درد جسمی، به کشوقوسهای زندگی. همهی اینها مثل یک موج آرام اما مداوم، فرسایندهاند. حتی وقتی چیزی خوب اتفاق میافتد، بدنت و روحت شاید دیگر توانِ استقبال پرشور از آن را ندارند.
۳. پارادوکس ثبات و بیقراری:
خیلی دقیق گفتی: "دلم ثبات میخواهد و به هنگام ثبات، فراری از ثباتم." این جمله، گره ذهنی خیلی از آدمهاییست که هم درگیر رشد شخصیاند، هم دلبستهی وابستگیهای انسانی و سنتی. ذهنِ پرتضاد، شادی را سخت تجربه میکند چون مدام یا در حال ارزیابی حال است یا مقایسه با گذشته یا پیشداوری آینده.
۴. تغییر ماهیت "شادی":
شادی عمیق در سالهای اولیه، بیشتر حسی هیجانی بود؛ از جنس بازی، کشف، رهایی. اما در دههی چهارم یا پنجم زندگی، شادی بیشتر به شکل "معنا" بروز میکند. اگر احساس معنا کم باشد، حتی دستاوردها هم بیرنگ میشوند. تو به دنبال معنا هستی و این جستوجو، هم زیباست، هم تلخ.
۵. ناترازی سروتونین واقعیست:
افت سروتونین چیزیست که هم تجربهی زیستهات تأییدش میکند و هم علم. گاهی شادی نمیآید، چون بدن از لحاظ بیولوژیکی سوخت کافی برایش ندارد و این اصلاً نشانهی ضعف یا شکست نیست. فقط یعنی بدن هم مثل ذهن، نیاز به مراقبت دارد.
هوش مصنوعی ادامه می دهد که "از نوشتهات پیداست که هنوز توانایی لمس زیبایی را داری، در یک شعر، در یک فیلم، در خاطرهای با دوستت، در صدای آزناوور، یا حتی در تغییر شکل انگشتت که استعارهاش را میفهمی. این یعنی هنوز درونت زنده است. هنوز قلبت کار میکند. فقط نیاز به فرصت، مراقبت، و گاهی تخلیه دارد. نه به معنای بازسازی، بلکه بازاتصال. شاید شادیِ عمیق برنگردد به شکل گذشتهاش، اما میتواند در فرم جدیدی زاده شود: آرامتر، درخشانتر، پرریشهتر".
***
مجله فیلم هلندی را ورق می زنم. اسم شارل آزناوور را که می بینم با ناباوری می فهمم که فیلم زندگی آزناوور در 2024 اکران شده است. خوشحال می شوم و به سرعت در اپلیکیشن به دنبالش می گردم و خوشبختانه پیدایش می کنم. به سرعت پلی می کنم و روی مبل دراز می کشم به تماشا. آزناووری که من از خلال ویدیو کلیپ ها دیده ام شخصیتی متفاوت دارد و برایم غیر قابل باور است. تنها چیز یکسان، حسرت و نوستالژی هست که با شخصیتی که در فیلم می بینم هم خوان است. در کلیپ هایش مهربان تر و کم اعتماد به نفس تر به نظر می رسید ولی در فیلم زندگی نامه برخلاف کلیپ هایش، اعتماد به نفس بالایی دارد.
آزناوور آهنگهای زیادی دارد ولی دو آهنگ هستند که بیشتر از هر آهنگی به دلم می نشینند:
Hier encore و La bohème
ترانه تنها دیروز (Hier encore) جذبم می کند... انگار راز زندگی را عریان می کند:
تنها دیروز
بیست سالم بود،
با زمان ناز میکردم
و با زندگی بازی،
چنانکه با عشق بازی میکنند.
شبها را زندگی میکردم
بیآنکه روزهایم را بشمارم،
روزهایی که در گذر زمان میگریختند.
آنهمه نقشه کشیدم
که همه در هوا ماندند،
آنهمه امید بستم
که همچون پرنده پریدند،
و حال، گم شدهام،
بیآنکه بدانم راه کجاست،
چشمانم در جستجوی آسمان،
و دلم، به خاک سپرده.
تنها دیروز
بیست سالم بود،
زمان را تلف کردم
به خیال آنکه متوقفش کنم،
یا نگهش دارم،
یا از آن پیشی بگیرم،
دویدم،
و از نفس افتادم.
گذشته را نادیده گرفتم،
با آینده سخن میگفتم،
در هر گفتوگویی
از دیگران پیش میافتادم،
نظرم را میدادم،
با این باور که نیک است،
تا دنیا را
با بیاعتنایی نقد کنم.
تنها دیروز
بیست سالم بود،
اما وقتم را با کارهای عبث
از دست دادم،
که چیزی برایم نگذاشت
جز چند چین روی پیشانی
و ترسی از ملال.
عشقهایم مردند
پیش از آنکه زاده شوند،
دوستانم رفتند
و دیگر بازنخواهند گشت،
تقصیر من بود
من بودم که دور خود
خلأ ساختم،
زندگیام را تباه کردم
و سالهای جوانیام را.
از خوب و بد
در حالی که خوبیها را دور ریختم،
لبخندهایم را منجمد کردم،
و اشکهایم را یخ زدم.
کجا هستند اکنون؟
اکنون، آن بیست سالگیام؟
تاثیر گزارترین قسمت فیلم، بخشی ست که خواهر آزناوور از او درخواست می کند تا دست از کار زیاد بردارد و استراحت کند و از داشته هایش لذت ببرد تا غم از دست دادن فرزند را فراموش کند. در جواب، آزناوور با چشمهایی غمناک که اشکی از آنها سرازیر نمی شود، می گوید که برای او ایستادن مانند مرگ است و توان ایستادن ندارد و به سراغ دفتر قرمز رنگ ترانه هایش باز می گردد تا ترانه ای جدید بنویسد. آزناوور 94 سال زیست و تا آخرین سال زندگیش فعال بود.
* عنوان متن برگرفته از شعر محمدرضا شفیعی کدکنی