ویرگول
ورودثبت نام
The one with the dreams
The one with the dreamsمیدانم من هم خیلی زود به رهگذری در خیابان سان خوان تبدیل خواهم شد اما در حال حاضر کسی هستم که هنوز به خاطر می‌آورد، یا به خاطر میآورد هنوز..
The one with the dreams
The one with the dreams
خواندن ۱ دقیقه·۳ سال پیش

حالا من اینجا تاریکم


خاکستری،‌ صدای سرم بود

آن آوای آشنای بی‌نشان

که حالا همچون سرما به پوستم می‌نشیند و از پوستم می‌گذرد

و به رگ‌هایم نفوذ می‌کند و با خونم می‌آمیزد..

حالا من اینجا تاریکم

و در سرم صدای دود است..

می‌دیدم که آوار لطیفی به روی سرم ریخته

و این آجرها بوی خانه می‌دهند

و حبس خویش ساخته‌ام گرم و امن است

امروز صبح در آینه می‌دیدم که برف در نگاهم می‌ریخت

کمی چای دم کردم

و بعد دیدم که رگ‌هام یخ زدند

و فکرهایم قندیل بستند

و در خواب‌هایم سوز می‌آید

و شنیدم که صدایم بوی تگرگ می‌داد

حتی دیدم که در اندوهم بوران شد

سر برگرداندم

از جسمم گریختم

و صدای خاکستری هنوز در تنم می‌پیچید

باید چشم‌هام را ببندم..

اردی‌بهشت 1402

شعر سپید
۳
۱
The one with the dreams
The one with the dreams
میدانم من هم خیلی زود به رهگذری در خیابان سان خوان تبدیل خواهم شد اما در حال حاضر کسی هستم که هنوز به خاطر می‌آورد، یا به خاطر میآورد هنوز..
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید