
خاکستری، صدای سرم بود
آن آوای آشنای بینشان
که حالا همچون سرما به پوستم مینشیند و از پوستم میگذرد
و به رگهایم نفوذ میکند و با خونم میآمیزد..
حالا من اینجا تاریکم
و در سرم صدای دود است..
میدیدم که آوار لطیفی به روی سرم ریخته
و این آجرها بوی خانه میدهند
و حبس خویش ساختهام گرم و امن است
امروز صبح در آینه میدیدم که برف در نگاهم میریخت
کمی چای دم کردم
و بعد دیدم که رگهام یخ زدند
و فکرهایم قندیل بستند
و در خوابهایم سوز میآید
و شنیدم که صدایم بوی تگرگ میداد
حتی دیدم که در اندوهم بوران شد
سر برگرداندم
از جسمم گریختم
و صدای خاکستری هنوز در تنم میپیچید
باید چشمهام را ببندم..
اردیبهشت 1402