روز ها به دنبال شب و شب ها به دنبال روز؛ عمر و دقیقههام به سرعت داره میگذره ولی همچنان در حالهای از غبار و انزجار گرفتارم، هر لحظه به خودم دلداری میدم که "بچه جون! میگذره این روزا-همیشه هم اینطوری نیست" اما یک طرف از ذهنم بهم میگه- اینا حرفی بیش نیست.
تمام اشتباهات و حسرت های دیروز و امروز رو به فردا حواله میکنم/ احاله کردن آرزوی دیرینهام به شخص دیگری، خروار ها خون و معصومیت را از من گرفت.
عزیزم! کاش هرروز لباس تظاهر به تن نمیکردم، انگار که شب قبل اتفاقی نیوفتاده- انگار بچه هیچ پدری کشته نشده-؛ راه های زیادی رو از خونه دور میشم و هر کیلومتر من رو از خودم دور تر میکنه، هرچقدر جلوتر میرم، بدبختی و غصه های دیگران هم به کوله بارم اضافه میشه.